سرم گرم است و سرگرمم...
بهجز هوای رهایی به سر نداشته باشی
هوس کنی بپری بال و پر نداشته باشی
میان معرکه عمری پلنگ باشی و حالا
برای هیچ غزالی خطر نداشته باشی
خطر که هیچ... وجودت تمام بود و نبودت
اثر نداشته باشد، اثر نداشته باشی
تمام شب به تماشا به ماه چشم بدوزی
ولی برای پریدن جگر نداشته باشی
شب این شب ظلمانی احاطهات کند اما
دو چشمِ شبشکنِ شعلهور نداشته باشی
خلاصه کرک و پرت را زمانه ریخته باشد
تو از غرور خودت دست برنداشته باشی
نگو که از تو گذشته - اگرچه مثل گذشته
هوای خون و خطر آنقَدَر نداشته باشی -
ولی پلنگ، پلنگ است اگر چه خسته و تنها
اگر چه چیزی از آن شور و شر نداشته باشی
- بهروز یاسمی -
پ ن ۱: دلم گیر است و دلگیرم، دلم خون است و دلخونم
از این یک عمر خود را بیقرار یک سفر دیدن
«بدان پروانه میمانم که افتد در چراغانی»
سرم گرم است و سرگرمم به این در شعله گردیدن...
- محمدحسین بهرامیان -
پ ن ۲: هر وقت احساس میکنی شاد، دردمند یا غمگین هستی این حرف یادت باشد. هرچیز سپری میشود، پیر میشود، میمیرد و از نو به دنیا میآید...
- جاسوس / پائولو کوئیلو -
پ ن ۳: دست گدایی پیش هر کس بردم الا او
ما را قنوتی هست اما «ربّنایی» نیست
دنیا بهجز غربت چه دارد؟ هیچ بعد از هیچ
در دوستانت هم بگردی آشنایی نیست
چشم تماشای شکوهت را ندارد دهر
آن روز کفشات میدهد دنیا، که پایی نیست...
- حسین زحمتکش -
خ ن: گاهی فکر میکنم عمری دارم به قدمت عمرِ چند میلیارد سالهی زمین.
همینقدر دردناک،
همینقدر خستهکننده! :(
** در حال آپدیت آرشیو موضوعی برحسب اسم شاعر هستم. به مرور تمامی اشعار ثبت شده از سال 88 و تمامی شاعرها رو از طریق این آرشیو میتونید پیدا کنید.