کمال
سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی
دل زِ تنهایی به جان آمد خدا را همدمی
چشم آسایش که دارد از سپهر تیزرو؟
ساقیا جامی به من ده تا بیاسایم دمی
زیرکی را گفتم این احوال بین، خندید و گفت
صعبروزی، بوالعجب کاری، پریشان عالمی
سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگل
شاه ترکان فارغ است از حال ما، کو رستمی؟
در طریق عشقبازی امن و آسایش بلاست
ریش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمی
اهل کام و ناز را در کوی رندی راه نیست
رهروی باید، جهان سوزی، نه خامی، بیغمی
آدمی در عالم خاکی نمیآید به دست
عالمی دیگر بباید ساخت وز نو عالمی
خیز تا خاطر بدان ترک سمرقندی دهیم
کز نسیمش بوی جوی مولیان آید همی
گریه حافظ چه سنجد پیش استغنای عشق
کاندر این دریا نماید هفت دریا، شبنمی
- حافظ -
پ ن ۱: پیوند عمر بسته به موییست
هوش دار
غمخوار خویش باش
غم روزگار چیست؟!
- حافظ -
پ ن ۲: نه جاناتان! چنین جایی وجود ندارد.
بهشت زمان و مکان ندارد.
بهشت، کمال است...
- جاناتان مرغ دریایی / ریچارد باخ -
خ ن: «کنار مشتی خاک
در دوردست خودم
تنها نشستهام...»
اشیاء و موجودات، همیشه همونیان که هستن.
این ماییم که میتونیم با نگاهمون به اونها «ارزش» بدیم و یا اونها رو «نامرئی» کنیم!
ما ناخودآگاه مث شعبدهبازایی هستم که «چیزی که هست» رو به شکل «چیزی که نیست» میبینیم و این زمانه که با فرمول شگفتانگیزش به کمکمون میاد و با یه عجَی مجَیِ، غول یا فرشتهی جلوی چشممون رو به شکل حقیقی خودش برمیگردونه و باعث میشه ببینیم «زندگی اونقدرها هم پیچیده نیست...»
شاید برای رهایی از دستِ این احساستِ نفسگیر باید یهکم مکث کنیم، بریم عقب، عقب و عقبتر و از دور به خودمون نگاه کنیم.
اینطوری شاید «واقعی دیدن» دنیا کمتر به قیمت عمرمون تموم شه...
شاید باید این عینک دردسرآمیز که همه چیز و همه کس رو غیرواقعی نشون میده بذاریم توی همون فشای کوچیک و محبوس خودش بمونه، بریم به «دوردستِ خودمون»، تنها بشینیم و یه لیوان چای بذاریم کنارمون، و برای همهی آدما و اتفاقای که بیش از حد بهشون بها دادیم به یه «تکون دادنِ سر» اکتفا کنیم...
و نه بیشتر!

** در حال آپدیت آرشیو موضوعی برحسب اسم شاعر هستم. به مرور تمامی اشعار ثبت شده از سال 88 و تمامی شاعرها رو از طریق این آرشیو میتونید پیدا کنید.