به سودای تو مشغولم، زِ غوغای جهان فارغ

زِ هجرِ دائمی ایمن، زِ وصلِ جاودان فارغ

بلند و پست و هجر و وصل، یکسان ساخته بر خود

ورای نور و ظلمت، از زمین و آسمان فارغ

سخن را شسته، دفتر بر سر آبِ فراموشی

چو گل از پای تا سر گوش، اما از زبان فارغ

کمان را زِه بریده، تیر را پیکان و پرکنده

سپر افکنده خود را کرده از تیر و کمان فارغ

عجب مرغی، نه جایی در قفس، نِی از قفس بیرون

زِ دام و دانه و پروازگاه و آشیان فارغ

برون از مردن و از زیستن، بس بلعجب جایی

که آنجا می‌توان بودن زِ ننگ جسم و جان فارغ

به شکلی بند و خرسندی به نامی تا به کی وحشی

بیا تا درنوردم گردم از نام و نشان فارغ...

- وحشی بافقی -

 

پ ن ۱: فکر کن
به بارانی که
از پیراهنت می‌گذرد
از پوستت می‌گذرد
و از درون
تو را غــ ـــ ـــرق می‌کند...
- گروس عبدالملکیان -

 

خ ن: واقعاً چه دعایی بهتر از این که:
«اللهم ارنی‌ الاشیاء کما هی...»