هرلحظه در بَرَم دل از اندیشه خون شود

تا منتهای کار من از عشق چون شود

دل برقرار نیست که گویم نصیحتی

از راه عقل و معرفتش رهنمون شود

یار آن حریف نیست که از در درآیدم

عشق آن حدیث نیست که از دل برون شود

فرهادوارم از لب شیرین گزیر نیست

ور کوه محنتم به مثل بیستون شود

ساکن نمی‌شود نفسی آب چشم من

سیماب طرفه نبود اگر بی‌سکون شود

دم درکش از ملامتم ای دوست زینهار

کاین درد عاشقی به ملامت فزون شود

جز دیده هیچ دوست ندیدم که سعی کرد

تا زعفران چهره‌ی من لاله‌گون شود

دیوار دل به سنگ تعنت خراب گشت

رخت سرای عقل به یغما کنون شود

چون دور عارض تو برانداخت رسم عقل

ترسم که عشق در سر سعدی جنون شود...

- سعدی - 

 

 

پ ن ۱: اشتباه از ما بود
اشتباه از ما بود که خوابِ سرچشمه را
در خیال پیاله می‌دیدیم
دست‌هامان خالی
دل‌هامان پُر
گفتگوهامان مثلاً یعنی ما!
کاش می‌دانستیم
هیچ پروانه‌ای 
پریروز پیله‌گیِ خویش را به یاد نمی‌آورد
حالا مهم نیست که تشنه به رویای آب می‌رویم
از خانه که می‌آئی
یک دستمالِ سفید
پاکتی سیگار
گزیده‌ی شعر فروغ
و تحملی طولانی بیاور
احتمال گریستن ما بسیار است...
- سیدعلی صالحی -

 

پ ن ۲: کاری باید کرد
دیر می‌شود
کاری باید کرد
برف راه را پوشانده است
باد مثل همیشه نیست
تا هوا روشن است
باید از این ظلمت بیهوده بگذریم
دارد دیر می‌شود
من خواب دیده‌ام
تعلّل
سرآغاز تاریکی‌ست...
- سیدعلی صالحی -

 

پ ن ۳ : بعضی‌ها به شعر
بعضی‌ به ترانه
برخی به فیلم
و عده‌ای هم به کتاب پناه می‌برند
اما مدت‌هاست که آدم‌ها دیگر
به همدیگر پناه نمی‌برند...
- آغوز آتای -