|بن بست|
پناهی زِ خورشیدِ سوزان نداری
گریزی هم از باد و باران نداری
در این چارراهِ فصولِ مکرّر
بهار و خزان و زمستان نداری
کلاهِ حصیری تو خندهدار است
ولی شِکوه از چشمِ گریان نداری
به تن پاره پیراهنی داری امّا
همین بس که گردی به دامان نداری
کلاغان چرا میهراسند از تو؟
تو که هیچ کاری به ایشان نداری!
برو عاقلی کن، رها کنون جنون را
اگر طاقت سنگ طفلان نداری
به یمنِ تو این مزرعه سبز ماندهست
نصیبی تو هرچند از آن نداری...
- محمدرضا ترکی -
.
پ ن ۱: حسی شبیه بیست و سه حرفِ شکسته داشت
مثلِ صدایی از تهِ خط، خسته و یواش
حالا سرِ بدونِ بدن، روی میز بود
از چرخِ گوشت رد شده بودند دست و پاش
خیره به چشمهاش دو تا چشمِ خیره بود
که سعی کرده بود بگوید که :«زنده باش»!
- فاطمه اختصاری -
.
پ ن ۲: گم شدم در میانِ این ظللمات
یک نفر ماه را نشان بدهد
هر کجا میرویم بنبست است
بلدی راه را نشان بدهد...
- بهروز یاسمی -
.
پ ن ۳: دس میکشی هر بار رو موهات که
دیگه سفیدن، دیگه کمپشتن
انگار که چاقو خوردی، مینالی
قیصر بیا! فرمونتو کشتن
دلتنگیات مثل خودت تلخن
تنهاییات مثل خودت پیرن
جا موندی توی خاطراتی که
هر شب دارن با فیلما میمیرن
تا میشی و دنیا بهت میگه:
بازم بمون و التماسم کن
مثلِ یه اسبِ نیمه جون میگی:
لطفا خلاصم کن... خلاصم کن...
- حامد ابراهیمپور -
.

** در حال آپدیت آرشیو موضوعی برحسب اسم شاعر هستم. به مرور تمامی اشعار ثبت شده از سال 88 و تمامی شاعرها رو از طریق این آرشیو میتونید پیدا کنید.