خیز تا از در میخانه گشادی طلبیم

به ره دوست نشینیم و مرادی طلبیم

زاد راه حرم وصل نداریم مگر

به گدایی ز در میکده زادی طلبیم

اشک آلوده ما گرچه روان است ولی

به رسالت سوی او پاک‌ نهادی طلبیم

لذت داغ غمت بر دل ما باد حرام

اگر از جور غم عشق تو دادی طلبیم

نقطه خال تو بر لوح بصر نتوان زد

مگر از مردمک دیده مدادی طلبیم

عشوه‌ای از لب شیرین تو دل خواست به جان

به شکرخنده لبت گفت مزادی طلبیم

تا بود نسخه عطری دل سودازده را

از خط غالیه سای تو سوادی طلبیم

چون غمت را نتوان یافت مگر در دل شاد

ما به امّید غمت خاطر شادی طلبیم

بر در مدرسه تا چند نشینی حافظ

خیز تا از در میخانه گشادی طلبیم

- حافظ -

 

 پ ن ۱: به قصد پرواز
تجربه کردم
سقوط را...
- عباس کیارستمی -

 

پ ن ۲: لحظاتی می‌رسید که دیگر نمی‌دانیم چه باید کرد
آنجاست که به رسالت واقعی خود پی می‌بریم
لحظاتی که نمی‌دانیم از کدام راه باید رفت
و درست این هنگام است که پای در سفر واقعی خود می‌گذاریم
روحی که متحیر نگردد به کنکاش روی نمی‌آورد
آن نهر که سر به سنگ می‌ساید
نغمه سر می‌دهد...
- وندل بری -

 

 

خ ن: بین همین بی‌سروسامانی‌های ذهن و روحه که می‌شه به یه سامان و قراری رسید. 
می‌شه برای چندمین بار رسید به این‌که «نور رو درون خودت جستجو کن، نه بیرون»
می‌شه برخلاف همیشه که می‌شنیدی و ساده ازش می‌گذشتی این‌بار عمیقاً درک کنی که: 
«بیرون زِ تو نیست هرچه در عالم هست / در خود بطلب هر آنچه خواهی که تویی»
می‌شه فقط با خوندن چند خط از آدمی که هیچوقت ندیدیش، چیزی که برای رسیدن بهش تقلا می‌کردی و برات غیرممکن بود رو یک‌دفعه دمِ دستی و پیش پا افتاده حس کنی... طوری حسش کنی که انگار همیشه باهات بوده، همیشه ساده بوده...
راسته که خدا جواب سؤال‌هات رو با ظرافت لابلای دنیای اطرافت قرار می‌ده...
کافیه بیشتر ببینیم، بیشتر بخونیم، بیشتر بگردیم :)