از اهل حق اگر نظری یافتی بگو

بی‌خونِ دل اگر گهری یافتی بگو

از توتیای اهل نظر خاک مفلس است

زین توتیا اگر قدری یافتی بگو

از رشته‌ی وجود سری ما نیافتیم

ای موشکاف اگر تو سری یافتی بگو

ما در هوای صاف، قمر را نیافتیم

تو زیر ابر اگر قمری یافتی بگو

جز نعل واژگونه درین دشت پر فریب

از راهبر اگر اثری یافتی بگو

در پرده‌ی حباب به جز آب هیچ نیست

تو شوخ چشم اگر دگری یافتی بگو

آنان که یافتند خبر، بی‌خبر شدند

ای بی‌خبر اگر خبری یافتی بگو

ما از چمن به برگ خزان دیده ساختیم

چون غنچه گر تو مشت زری یافتی بگو

گم کرده‌ایم ما سر و پا در محیط عشق

زین بحر اگر تو پا و سری یافتی بگو

ای ذره در سراسر بازار کاینات

جز آفتاب دیده‌ وری یافتی بگو

زین تیره خاکدان به خیابان باغ خلد

غیر از شکاف سینه‌ دری یافتی بگو

در حلقه‌ی وجود که گرداب فتنه است

جز چشم یار فتنه‌گری یافتی بگو

مرگ است چاره‌ی زندگی ناگوار را

جز مرگ اگر تو چاره‌گری یافتی بگو

غیر از فکندن سپر اینجا سلاح نیست

تو غیر ازین اگر سپری یافتی بگو

جز حسرت و ندامت و افسوس بی‌شمار

از زندگی اگر ثمری یافتی بگو

غیر از دل گرامی دریاکشان عشق

در نه صدف اگر گهری یافتی بگو

سوگند می‌دهم به سر زلف خود ترا

کز من اگر شکسته‌تری یافتی بگو

این آن غزل که قاسم انوار گفته است

از سر کار اگر خبری یافتی بگو...

- صائب تبریزی -

 

 

پ ن ۱: قصه‌ها هست
ولی
طاقت ابرازم
نیست
- هوشنگ ابتهاج -

 

پ ن ۲: صلاح کار کجا و منِ خراب کجا
ببین تفاوت ره از کجاست تا به کجا...
- حافظ -

 

پ ن ۳: از من رمقی به سعی ساقی مانده‌ست...
- خیام -

 

خ ن: بچگیا گذشت به فکر و خیال راجع به آینده، گذشت به تصور تک تک لحظاتی که روزگاری فکر می‌کردم تجربه کردنشون باید شیرین باشه. گذشت و گذشت... اتفاقایی که هیچوقت فکر نمی‌کردم برای من بیفته، افتاد. روزایی که تصور می‌کردمشون، رسید. دنیام بزرگ‌تر شد و آرزوهام کوچیک‌تر. از یه جایی به بعد دیگه چیزی برای آرزو کردن و تصور کردن نداشتم! حالا بیشتر حسرت مونده بود. حسرت روزایی که به فکر و خیال گذشت. حسرت آدمایی که بودن و بودنشون باعث می‌شد تلخی نبودنشون رو حس نکنم. 
روزگار، لحظه‌ها و آدمای زیادی رو از منِ خاطره‌باز گرفت.
منی که هنوز که هنوزه بعد ۹ سال جرأت گوش دادن به «بارانِ» «امید» رو ندارم...!
منی که هنوز با خوندن «ستاره»ی «شادمهر» می‌رم به ۱۶ سالگی...
با این حال سعیم رو کردم!
سعیم رو کردم تا «تغییر» کنم. سعیم رو کردم بعد از هر اتفاقی دوباره بلند شم. سعیم رو کردم با خاطرات کنار بیام. سعیم رو کردم داشته‌ها و نداشته‌هام رو قبول کنم. سعیم رو کردم «بفهمم». 
همیشه با خودم فکر می‌کردم که «خدا» هم باید پسِ همه‌ی این فهمیدن‌ها باشه. نیرویی باشه که با جمع شدن همه‌ی احساسات می‌شه بهش رسید. وجودی که «درون» همه‌ی ماست، «درونِ» من، «درونِ» تو 
و هر وقت این «درون» رو درک کردی می‌تونی اون نیرو رو هم بشناسی... 

من بدون درک کردن تو نمی‌تونم ادعای زیادی داشته باشم. 
و غیر اینه که اگه روزی من طوری با تو برخورد کنم که انگار با جزئی از خودم دارم رفتار می‌کنم، بهشت می‌رسه؟
غیر اینه که اونوقت نه جنگی می‌مونه، نه ظلمی، نه خیانتی، نه دروغی، نه نامهربونی.

+ کاش می‌شد رفت به درون آدم‌ها، جایی که ظاهر و سر و بدن، تشریفات و خودخواهی‌ها، جایی ندارن...
+ دانلود (باران / امید) 
+ دانلود (ستاره / شادمهر عقیلی)