چه خالی بیپایانی...
گوشهی قبر زندگی کردن
زنده ماندن به جرم بیکفنی
وسط زورخانه چرخیدن
له شدن زیر میل بافتنی!
مثل یک اسب پیر منتظرم
کاش تیر خلاص را بزنی
شکل یک میزبان اجباری
زیستن لابلای انگلها
نقش منفی کوچکی بودن
زیر شلاق نقش اولها
با دعای شما برنده شدن
در دوی استقامت شلها!
اشک قصابهای بااحساس
روی خطهای سورهی بقره
آخر کارتونِ تکراری
ازدواج پری و گربه نره!
به تو و عشق معتقد بودن
وسط تختخواب صدنفره!
روز و شب با رژیم جنگیدن
بعد از آن قرص لاغری خوردن
مست پیمانهی دعا بودن
توی مسجد سکندری خوردن
سهم آب جنوب ایران
وسط رقص بندری خوردن!
در جوانی سیاه پوشیدم
کوچههامان فقط محرّم داشت
کیسه بوکسی هزار تکه شدم
زندگی مشتهای محکم داشت
پشت هر شعر گریه میکردم
ادبیات لعنتی غم داشت
وسط حلقهی مترسکها
یک کلاغ سیاه بخت شدم
سیب را چیدم و زمین خوردم
آدم روزگار سخت شدم
توی پاییزهای بعد از تو
غمِ نارنجی درخت شدم
هرکجا زندگی قدم میزد
مرگ مشغول رفت و آمد بود
توی شادی اگرچه جمع شدیم
گریههامان همیشه مفرد بود
آخر داستان نفهمیدیم
زندگی خوب بود یا بد بود...
- حامد ابراهیم پور -
پ ن ۱: از خواب خستهام
به چیزی بیشتر از خواب نیاز دارم
چیزی شبیه بیهوشی
برای زمان طولانی
شاید هم از بیداری خستهام
از این که بخوابم
و تهش بیداری باشد
کاش میشد سه سال یا شش سال
یا نه سال خوابید
و بعد
بیدار شد
نشد هم
نشد...
- عباس معروفی -
پ ن ۲: دانلود (آیههای زمینی / فروغ)
آنگاه خورشید سرد شد
و برکت از زمین ها رفت
و سبزه ها به صحرا ها خشکیدند
و ماهیان به دریاها خشکیدند
و خاک مردگانش را زان پس به خود نپذیرفت
شب در تمام پنجره های پریده رنگ مانند یک تصور مشکوک
پیوسته در تراکم و طغیان بود
و راه ها ادامه ی خود را در تیرگی رها کردند
دیگر کسی به عشق نیاندیشید
دیگر کسی به فتح نیاندیشید
و هیچکس دیگر به هیچ چیز نیندیشید
در غارهای تنهایی
بیهودگی
بدنیا آمد...
خ ن: خستهام...

** در حال آپدیت آرشیو موضوعی برحسب اسم شاعر هستم. به مرور تمامی اشعار ثبت شده از سال 88 و تمامی شاعرها رو از طریق این آرشیو میتونید پیدا کنید.