شب یک زن است، یک زنِ غمگین

آرام و پا به ماه نشسته

بالا میان چند ستاره

با چادری سیاه نشسته

شب یک مسافر است که هر بار

جا مانده از قطار سحرگاه

با ساکی از ستاره و اندوه

بیرونِ ایستگاه نشسته

مثلِ من است: خسته و زخمی‌ست

شب، بال و پرشکسته و زخمی‌ست

چونان کبوتری که به ناگاه

بر بامِ اشتباه نشسته

باد است و تکیه گاه ندارم

درد آمد و پناه ندارم

رویِ دلم غم است، شبیهِ

کوهی که روی کاه نشسته

زیبایی‌ات پلنگ سپیدی‌ست

از قاب تابلو زده بیرون

یا در پی گرفتن آهوست

یا در کمین ماه نشسته

دردیم و دردمند نداریم

پیشانیِ بلند نداریم

تقدیرمان شبیه سگی هار

در نیمه‌های راه نشسته

می‌آید و دوام ندارد

در صفحه احترام ندارد

در اول نبرد می‌افتد

اسبی که جای شاه نشسته!

قحطی شده‌ست و هم‌نفسی نیست

این روزها عزیزِ کسی نیست

انگیزه‌ی فرار ندارد

مردی که توی چاه نشسته...

- حامد ابراهیم‌پور -

 

پ ن ۱: کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش
کی روی ره زِ که پرسی، چه کنی، چون باشی؟
- حافظ -

 

پ ن ۲: مجسمه‌ای 
درون هرکدام از ماست
که حرف می‌زند
مجسمه‌ای که یک روز
مرگ آن را لو خواهد داد...
- مهدی اشرفی - 

 

پ ن ۳:‌ اگر متوجه مقصودم نمی‌شوی
بیا با هم سکوت کنیم؛
بگذار رازِ من
رازِ تو را لمس کند،
شاید سکوتت
شبیه سکوت من باشد!
- ژول سوپرویل -

 

خ ن: وقتی وسط هزارراهی دنیا گرفتاری...