موج
ساقی بده پیمانهای زآن می که بیخویشم کند
بر حسن شورانگیزِ تو عاشقتر از پیشم کند
زان می که در شبهای غم، بارد فروغِ صبحدم
غافل کند از بیش و کم، فارغ زِ تشویشم کند
نور سحرگاهی دهد، فیضی که میخواهی دهد
با مسکنت شاهی دهد، سلطان درویشم کند
سوزد مرا، سازد مرا، در آتش اندازد مرا
از من رها سازد مرا، بیگانه از خویشم کند
بستاند ای سرو سهی! سودای هستی از رهی
یغما کند اندیشه را، دور از بداندیشم کند
- رهی معیری -
پ ن ۱: آگه زِ روزگار پریشانِ ما نبود
هر دل که روزگار پریشان نداشته است
ما را دلی بُوَد که زِ طوفانِ حادثات
چون موج یک نفس سر و سامان نداشته است
- رهی معیری -
پ ن ۲: ساعت ده شب است. همه خوابیدهاند و من تنهای تنها توی اتاقم نشستهام و به تو فکر میکنم. اگر بگویم حالم خوب است دروغ گفتهام، چون سرگردانی روح من درمانپذیر نیست و من میدانم که هرگز به آرامش نخواهم رسید.
در من نیرویی هست، نیروی گریز از ابتذال و من به خوبی ابتذال زندگی و وجود را احساس میکنم و میبینم که در این زندان پایبند شدهام. من اگر تلاش میکنم برای که از اینجا بروم تو نباید فکر کنی که برای من دیدن دنیاهای دیگر و سرزمینهای دیگر جالب و قابل توجه است. نه! من معتقدم که زیر آسمان کبود، انسان با هیچ چیز تازهای برخورد نمیکند و هستهی زندگی را ابتذال و تکرار مکررات تشکیل داده و مطمئن هستم که برای روح عاصی و سرگردان من در هیچ گوشهی دنیا پناهگاه و آرامشی وجود ندارد...
- از نامههای فروغ فرخزاد به پرویز شاپور -
پ ن ۳: دانلود قسمت کوتاه (۴ دقیقه) و تأملانگیزی از سخنرانی دکتر الهی قمشهای

** در حال آپدیت آرشیو موضوعی برحسب اسم شاعر هستم. به مرور تمامی اشعار ثبت شده از سال 88 و تمامی شاعرها رو از طریق این آرشیو میتونید پیدا کنید.