نقطه
پر کن پیاله را
کاین آب آتشین
دیریست ره به حال خرابم نمی برد
این جامها که در پی هم میشود تهی
دریای آتش است که ریزم به کام خویش
گرداب میرباید و آبم نمیبرد
من با سمند سرکش و جادویی شراب
تا بیکران عالم پندار رفتهام
تا دشت پرستارهی اندیشههای گرم
تا مرز ناشناختهی مرگ و زندگی
تا کوچه باغ خاطرههای گریزپا
تا شهر یادها.
دیگر شراب هم
جز تا کنار بسترِ خوابم نمیبرد
هان ای عقاب عشق
از اوج قلههای مهآلود دوردست
پرواز کن به دشت غمانگیز عمر من
آنجا ببر مرا که شرابم نمیبرد
آن بیستاره که عقابم نمیبرد
در راه زندگی
با این همه تلاش و تمنا و تشنگی
با اینکه ناله میکشم از دل که: آب، آب
دیگر فریب هم به سرابم نمیبرد
پر کن پیاله را...
- فریدون مشیری -
پ ن ۱: ما را رها کنید
در این رنج بیحساب
با قلب پاره پاره و
با سینهای کباب...
- روحالله خمینی -
پ ن ۲:
...
چه توقع
ز جهانِ
گذران
میداری...؟
- حافظ -
خ ن: «دانلود هوای گریه / همایون شجریان»
امروز اتفاقی به این آهنگ برخوردم...
آهنگی که من رو برد به ۱۳، ۱۴ سالگی.
وقتی که همه چیز رنگ دیگهای داشت. وقتی که توی کتابخونه به مجموعه اشعار سیمین بهبهانی برخوردم.
وقتی کتاب رو باز کردم شعر «بنشین تا بنشینم»اش جلوی روم ظاهر شد...
بعدها که کل شعراش رو خوندم، این شعر هم یکی از شعرایی بود که نظرم رو جلب کرد...
بعد ازون هم بود که یه روز دیدم توی تلویزیون داره همین آهنگ رو پخش میکنه.
شنیدن این آهنگ، دوباره خلأ پرنشدنی وجودم رو به یادم آورد.
خلأیی که بوده، همیشه بوده، و هیچوقت پر نشده.
همون تنهایی ذاتی که با هیچ چیز دور نشد...
حس میکنم توی بیکرانگی تکامل، مث یه نقطهام.
مث یه نقطهایم. همهمون. همهی ما آدما. نقطههای پرعیب و ناقص و به شدت ریز. نقطههای بیارزشی که هر کدومشون خودشون رو مرکز عالم میدونن.
نقطههایی که به دنیا میان، کار میکنن، غذا میخورن، میرقصن، گریه میکنن، فکر نمیکنن، فکر نمیکنن، فکر نمیکنن و.. میمیرن...
** به قول اندی دوفرین، کاش میشد رفت. به یه جای دور. به یه جای گرم. بیهیچ خاطرهای...
** ناامید نیستم. فقط خستهام. بینهایت خستهام.

** در حال آپدیت آرشیو موضوعی برحسب اسم شاعر هستم. به مرور تمامی اشعار ثبت شده از سال 88 و تمامی شاعرها رو از طریق این آرشیو میتونید پیدا کنید.