خیال کعبه
باز از شراب دوشین در سر خمار دارم
وز باغ وصل جانان گل در کنار دارم
سرمست اگر به سودا بر هم زنم جهانی
عیبم مکن که در سر سودای یار دارم
ساقی بیار جامی کز زهد توبه کردم
مطرب بزن نوایی کز توبه عار دارم
سیلاب نیستی را سر در وجود من ده
کز خاکدان هستی بر دل غبار دارم
شستم به آب غیرت نقش و نگار ظاهر
کاندر سراچهی دل نقش و نگار دارم
موسی طور عشقم در وادی تمنا
مجروح لن ترانی چون خود هزار دارم
رفتی و در رکابت دل رفت وصبر و دانش
بازآ که نیمجانی بهر نثار دارم
چندم به سر دوانی پرگاروار گردت
سرگشتهام ولیکن پای استوار دارم
عقلی تمام باید تا دل قرار گیرد
عقل از کجا و دل کو تا برقرار دارم
زان می که ریخت عشقت در کام جان سعدی
تا بامداد محشر در سر خمار دارم
- سعدی -
پ ن ۱: وه که در عشق چنان میسوزم
که به یک شعله
جهان میسوزم...
- سعدی -
پ ن ۲: خیال کعبه چنان میدواندم به نشاط
که خارهای مغیلان حریر میآید
غمین نباشم اگر دیر آمدی که مرا
سعادتی چو تو البته دیر میآید
- سعدی -
پ ن ۳: هر چه اوج میگیریم، چشماندازمان گستردهتر میشود و گزینشها و دوراهیها و میانبرها را بهتر میبینیم و هر چه فرود بیاییم، چشماندازمان را از دست میدهیم و هنگام فرود، درک و دریافتمان از گزینشهای دیگر بر باد میرود.
حواسمان پی جزئیات میرود.
جزئیات روزمرهی ساعت به ساعت و دقیقه به دقیقه و به این ترتیب زندگیهای همتا را فراموش میکنیم...
- ریچارد باخ -
پ ن ۴ : این ویدیوی کوتاه و جالب رو ببینید...
خ ن: چند روز پیش میخوندم که «بچهها توی لحظه زندگی میکنن، به خاطر همینه که شادن!»
باید حتما یه چیزی باشه، باید یه درستی باشه، یه اصلی باشه...
وگرنه چرا آدما توی ابتداییترین و مساویترین وضعیت وجودیشون، یعنی اوایل تولد، دارن به عارفانهترین شکل ممکن زندگی میکنن!
ما آدما با چشم به دنیا میآیم، با دست، با پا...
ولی انگار محدودیتها، شرایط، نیازها
همه و همه باعث میشن روز به روز کورتر، روز به روز لنگتر و ساکنتر و روز به روز بیدستوپاتر بشیم!
اونقدر نابینا، اونقدر ساکن و اونقدر بیتأثیر که دنیای بزرگ اطرافمون خلاصه شده توی چند متر یا نهایتا چند کیلومتر فیزیکی!
کاش میشد اوج گرفت و از بالا به این دنیای حقیر نگاه کرد.
تا بهتر دید و فهمید که زنجیرهای وجودمون چقدر حقیرتر از اونی هستند که جلوی پروازمون رو بگیرن!
کاش میشد فهمید که باید یه اصلی یه مقصودی باشه که اهمیتش بالاتر از همهی غمها و دلشورههاست...
ارزشش حتی بالاتر از جون من و توئه...
شبها گذرد که دیده نتوانم بست
مردم همه از خواب و من از فکر تو مست
باشد که به دست خویش خونم ریزی
تا جان بدهم دامن مقصود به دست

** در حال آپدیت آرشیو موضوعی برحسب اسم شاعر هستم. به مرور تمامی اشعار ثبت شده از سال 88 و تمامی شاعرها رو از طریق این آرشیو میتونید پیدا کنید.