می‌آمد از برج ویران، مردی که خاکستری بود

خرد و خراب و خمیده، تصویر ویران‌تری بود

مردی که در خواب‌هایش، همواره یک باغ می‌سوخت

وان سوی کابوس‌هایش، خورشید نیلوفری بود

وقتی که سنگ بزرگی، بر قلب آئینه می‌زد

می‌گفت: خود را شکستم، کان خود نه من دیگری بود

می‌گفت با خود: کجا رفت آن ذهن پالوده‌ی پاک؟

ذهنی که از هر چه جز مهر بیگانه بود و بری بود

افسوس از آن طفل ساده که برگ برگ کتابش

زیبا و رنگین و روشن، تصویر خوش‌باوری بود

طفلی که تا دیوها را مثل سلیمان ببندد

زیباترین آرزویش یک قصه انگشتری بود

افسوس از آن دل که بعد از پایان هر قصه تا صبح

مانند نارنج جادو، آبستن صد پری بود

دردا که دیری‌ست دیگر شور سحرخیزی‌اش نیست

آن چشم‌هایی که هر صبح، خورشید را مشتری بود

دردا که دیری‌ست دیگر، زنگ کدورت گرفته‌ است

آئینه‌ای کز صباحت صد صبح، روشنگری بود

اکنون به زردی نشسته است از جرم تخدیر و تدخین

انگشت‌هایی که روزی مثل قلم جوهری بود

- حسین منزوی -

 

پ ن ۱: شاعر! تو را زین خیل بی‌دردان کسی نشناخت
تو مشکلی و هرگزت آسان، کسی نشناخت
کنج خرابت را بسی تَسخر زدند اما
گنج تو را ای خانه‌ی ویران کسی نشناخت
جسم تو را تشریح کردند از برای هم
اما تو را ای روح سرگردان کسی نشناخت
آری تو را ای گریه‌ی پوشیده در خنده
وآرامش آبستن توفان، کسی نشناخت
زین عشق‌ورزان نسیم و گلشنت نشگفت
کای گردباد بی‌سروسامان! کسی نشناخت
وز دوستداران بزرگ کفر و دینت نیز
ای خود تو هم یزدان و هم شیطان، کسی نشناخت
گفتند: این دون است و آن والا تو را اما
ای لحظه‌ی دیدار جسم و جان کسی نشناخت!
- حسین منزوی -

 

پ ن ۲: اللهم اخرجنی من ظلمات الوهم
و اکرمنی بنور الفهم...

 

پ ن ۳: تنها اصل ثابت جهان، بی‌ثباتی است.
فقط بی‌ثباتی است که ثبات دارد و ما مدام در حال نقض این مهم‌ترن قانون جهان هستیم.
می‌خواهیم قرار و ثبات را حفظ کنیم در حالی‌که اصل جهان بر بی‌ثباتی و تغییر است.
- اریک فروم -