تدبیری نیست
طاقت عشق تو زین بیشم نماند
بیش از این بی تو سر خویشم نماند
راست میخواهی... نخواهم بی تو عمر
برگ گفتار کمابیشم نماند
شد توانگر جانم از تیمار و غم
زان دل بیصبر درویشم نماند
تا گرفتم آشنایی با غمت
در جهان بیگانه و خویشم نماند
چون کنم تدبیر کارت چون کنم
چون دل تدبیراندیشم نماند
انوری تا کی از این کافربچه
کاعتقاد مذهب و کیشم نماند
- انوری -
پ ن ۱: با روی دلفروزت سامان بنمیماند
با زلف جهانسوزت ایمان بنمیماند
در حقهی جان بردم غم تا بنداند کس
هرچند همی کوشم پنهان بنمیماند
- انوری -
پ ن ۲: دردم فزود و
دست به درمان
نمیرسد...
- انوری -
پ ن ۳: دارم آن غم
که خدا داند و
من دانم و
بس...
- مهدی اخوان ثالث -
خ ن: خیلی وقت ها برای آدمها هیچ تفاوتی نداره که تو باشی، یا مترسکی از جسدت که روحش مرده.
آدمها از مبدا و نقطهی خودخواهانهی وجودشون به تو نگاه میکنن.
شکل واقعی تو، غمِ تو، شادیِ توِ، آرامش تو برای آدمها ناشناختهاس.
چون آدمها دورن!
اونقدر دور که از تو و وجود تو جز نقطهای نمیبینن...

** در حال آپدیت آرشیو موضوعی برحسب اسم شاعر هستم. به مرور تمامی اشعار ثبت شده از سال 88 و تمامی شاعرها رو از طریق این آرشیو میتونید پیدا کنید.