مُردهی جامانده زیر پیرهن
به خاطر سقفی که نبوده روی سرت
برای چاقوهای شکسته در کمرت
برای آنها که وصلهی تنت شده اند
برای خاطره هایی که دشمنت شده اند
به خاطر غزلِ گير کرده در دهنت
برای مُرده ی جامانده زیرِ پيرهنت
برای آنها که در تنت مرور شدند
به خاطر آنهایی که از تو دور شدند
به خاطر همه ی گريه های نيمه شبی
خدای گم شده در چند جمله ی عربی
برای خاطرِ شعر-اين دکانِ رنگ رزی-
برای اين ادبيات فاخرِ عوضی!
به خاطر بطری های چيده روی زمين
به خاطر سردرد و به خاطر کُدئين
برای ماندنِ اين دردهای سردرگم
به خاطر بیخوابی، به خاطر واليوم
قرار شد اندوهِ تو مستمر بشود
مقدر است که رنج تو بيشتر بشود
که تا نفس میآید دوندگی بکنی
مقدر است بمانی و زندگی بکنی:
شبيه قلبی که در نوار پيچيده
شبيه خفاشی که به غار پيچيده
شبيه خودکشیِ عنکبوتِ تنهایی
که گردن خود را لای تار پيچيده
شبيه لاشه ی در ريل منتشر شده ای
که بوی خونش توی قطار پيچيده
شبيه آدمِ از ياد رفته ای که دلش
به دورِ پاهای انتظار پيچيده
شبيه قاصدک مرده ای که در گوشش
هزار تا خبرِ ناگوار پيچيده
شبيه دلهره ی تخم مرغ سوخته ای
که بوی ترسش وقتِ ناهار پيچيده!
شبيه گم شدن کارمندِ جزئی که
جنازه اش دورِ ميز کار پيچيده
شبيه نعشی که پيچ خورده دورِخودش
سی ودوبار سرش دورِ دار پيچيده
تویی و ساعاتی که پر از سکوت شدند
سی و دوتا شمعِ لعنتی که فوت شدند
سی ودو تا شمعِ لعنتی که توی سرت
تو دود میکنی و سوت میزند پدرت
سی ودو پوکه ی خالی شده ميان تنت
سی ودو تا دندان شکسته در دهنت
سی ودو رابطه ی پشتِ سر گذاشته ات
سی ودو نفرين از مادرِ نداشته ات
سی ودو زخم... که اندازه ی تن اند هنوز
سی ودو زن که تو را جيغ میزنند هنوز
سی ودو تا زن در جيب های پيرهنت
سی ودو بوسه ی شلاق خورده در دهنت
سی ودو مار که در دوزخِ سر تو پُرند
سی ودو گرگ... که در برف ها تو را بخورند
سی ودو تا پلِ درهم شکسته پشتِ سرت
سی ودو عقربِ آتش گرفته در جگرت
سی ودو مرتبه روی طناب، بند شدن
سی ودوبار زمین خوردن و بلند شدن
میان پنجه ی دیروزها مچاله شدد
به زندگی چسبیدی، سی و دوساله شدی...
برای قهوه ی سرد و غذای شب مانده
برای ديدنِ صدباره ی پدرخوانده
برای چاقو دادن به دست های جدید
برای دوست شدن با شکست های جدید
برای مرگ_زنِ هرزه ای که می آید_
برای درک زمین لرزه ای که می آید
برای گفتنِ این فحش های زیرلبی
برای مثنویِ بی روایتِ عصبی
به رقص مرگ، میان تنت ادامه بده
نفس بگیر و به... جان... کنـ ـ ـدنـ ـ ـت... ادامـ ـه... بـ ـ ـده!
- حامد ابراهیمپور -
پ ن ۱: شبیه گندمی تشنه
شبیه آدمی رانده
شبیه چشمهای خیس عکسی زیرِپامانده
شبیه بچه کرمی کور
پابند زمین هستی
کلاغی پیر، چشمان تو را هر بار ترسانده
تو در هر فیلم میترسیدی و...
با خنده میانداخت
سرِ یک اسب را هر بار در تختت پدرخوانده!
میان جنگ
در خود مانده بودی...
فکر میکردی:
که آیا نامهها و شعرهایت را زنت خوانده؟
تفنگت را زمین انداختی
کمکم عقب رفتی...
به سمتت خیره شد:
دستور آتش داد فرمانده...
- حامد ابراهیمپور -
پ ن ۲: دوربيني در دست من است
مي بينم
دانه اي كه مي توانست درختي باشد
اكنون
در منقار پرنده اي ست
آن طرف تر
دكمه اي افتاده بر زمين
كه كليد پيراهني بوده است
به خيابان مي رويم
سال هاست رد شدن زني
آن طرف خيابان را زيبا نكرده است
با من حرف بزن
با من حرف بزن
اختراع آينه
ما را به خودمان نشان داد
گريم نبود
تو واقعا پير شده بودي
و من حس مردي را داشتم
كه با جنازه اي در صندوق عقب ماشين
مي خواست
از ايست بازرسي بگذرد
جنگ جهاني رنگ لباس هاي دختري آسيايي
با رنگ لباس هاي ملكه ي زيبايي انگليس كي تمام مي شود؟
جنگ جهاني رنگ پوست مردي افريقايي با مردي آلماني
جنگ جهاني عينك هاي آفتابي با خورشيد
جنگ عكس تو با عكاس ها كي تمام مي شود؟
با من حرف بزن
با من حرف بزن
وگرنه
زير شكنجه
خودم را لو مي دهم...
- مهدی اشرفی -
خ ن: وقتی دلگیر باشی، با غم نهفته در غمگینترین شعرهای جهان هم ارتباط برقرار میکنی!

** در حال آپدیت آرشیو موضوعی برحسب اسم شاعر هستم. به مرور تمامی اشعار ثبت شده از سال 88 و تمامی شاعرها رو از طریق این آرشیو میتونید پیدا کنید.