دارم از زلف سیاهش گله چندان که مپرس

که چنان ز او شده‌ام بی سر و سامان که مپرس

کس به امید وفا ترک دل و دین مکناد

که چنانم من از این کرده پشیمان که مپرس

به یکی جرعه که آزار کسش در پی نیست

زحمتی می‌کشم از مردم نادان که مپرس

زاهد از ما به سلامت بگذر کاین می لعل

دل و دین می‌برد از دست بدان سان که مپرس

گفت‌وگوهاست در این راه که جان بگدازد

هر کسی عربده‌ای این که مبین آن که مپرس

پارسایی و سلامت هوسم بود ولی

شیوه‌ای می‌کند آن نرگس فتان که مپرس

گفتم از گوی فلک صورت حالی پرسم

گفت آن می‌کشم اندر خم چوگان که مپرس

گفتمش زلف به خون که شکستی گفتا

حافظ این قصه دراز است به قرآن که مپرس

- حافظ -

.

پ ن ۱: با ما گفته بودند:
«آن کلام مقدس را
با شما خواهیم آموخت،
لیکن به خاطرِ آن
عقوبتی جانفرسای را
تحمل می‌بایدتان کرد.»
عقوبت جانکاه را چندان تاب آوردیم
آری
که کلامِ مقدسمان
باری
از خاطر
گریخت!
- احمد شاملو -

.

پ ن ۲: دانلود (تا تو بودی / استاد محمد نوری)

.

خ ن: بعد از سی سال زندگی کردن این رو خیلی خیلی خوب یاد گرفتم که افتادن و شکست خوردن، ناامید شدن و توی سیاهی فرو رفتن بخش جدایی ناپذیری از زندگیه...
ولی توی سیاهی موندن، نه عقلانیه، نه شایسته‌ی وجود آدمه...
پس باکی نداشته باش از شکست خوردن و افتادن، باکی نداشته باش از سنگ‌اندازی دوست و غریبه.
هر جا کم آوردی غر بزن، گریه کن، داد بزن ولی آخرش بدون باید دوباره روی پاهات وایسی و قوی‌تر از قبل به راهت ادامه بدی...
باید گذشتن رو یاد بگیری
از آدما گذشتن،
از اتفاقات گذشتن،
از زمان‌ها گذشتن.
باید یاد بگیری یه اصل و یه هدف وجود داره که امکان نداره ناامیدت کنه، بقیه اتفاقا و آدما و احساساتی که سرخورده‌ات می‌کنن، نتیجه‌ی سرابی هستن که خودت با تصورات ذهنی غیرواقعیت ازشون ساختی!
باید ازشون بگذری، باید ازشون سبقت بگیری.
باید اونقدر سرخورده بشی تا یاد بگیری نگاه محدودت رو از چند قدمیت دورتر ببری...

.