گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد

بسوختیم در این آرزوی خام و نشد

به لابه گفت شبی میر مجلس تو شوم

شدم به رغبت خویشش کمین غلام و نشد

پیام داد که خواهم نشست با رندان

بشد به رندی و دردی کشیم نام و نشد

رواست در بر اگر می‌تپد کبوتر دل

که دید در ره خود تاب و پیچ دام و نشد

بدان هوس که به مستی ببوسم آن لب لعل

چه خون که در دلم افتاد همچو جام و نشد

به کوی عشق منه بی‌دلیل راه قدم

که من به خویش نمودم صد اهتمام و نشد

فغان که در طلب گنج نامه مقصود

شدم خراب جهانی ز غم تمام و نشد

دریغ و درد که در جست و جوی گنج حضور

بسی شدم به گدایی بر کرام و نشد

هزار حیله برانگیخت حافظ از سر فکر

در آن هوس که شود آن نگار رام و نشد

- حافظ -

.

پ ن ۱: تا خرمنت نسوزد، تشویش ما ندانی
- سعدی -

.

پ ن ۲: پُرَم، پُر از کلماتی که آتشم زده‌اند
برای این منِ بی‌چهره یک دهان بنویس...
- عادل سالم -

.

پ ن ۳: دوستانم می‌رنجانندم مدام،
از دشمنان
چیزی در خاطرم نیست!
- عباس کیارستمی -

.

خ ن: این روزها همچنان در برابر سخت‌تر شدن و دردناک‌تر شدن زندگی، سعی در قوی‌تر شدن و پرروتر شدن دارم تا ثابت کنم من آدمِ کم آوردن نیستم :)

داشتم یه پادکست جدید گوش می‌دادم که قراره توی هر قسمتش راجع به آدمایی که با یه چالشی روبرو شدن صحبت کنه.
برنامه‌ی اولش درباره‌ی برزو بود.
پسری که توی ۴ سالگی به خاطر تزریق واکسن تاریخ گذشته مبتلا به بیماری گیلن‌باره می‌شه و چند سال بعد هم دکترها مرگ زودهنگامش رو بهش اطلاع می‌دن!
قسمت جالب ماجرا برای من نحوه برخورد برزو با این بیماری‌ها و عواقبشون بود! و حرف جالبی که زد:
«نمیدونم چرا ولی اصلا ناراحت نبودم. به هیچ عنوان. به خودم گفتم کارایی که قراره تو هفتاد سال بکنم رو تو ۴۰ سال میکنم.اصلا بعد از اون خبر بود که کلی اتفاقای باحال واسم افتاد».
نگرش قشنگش در برابر اتفاقی که باهاش رودررو شده (و برای من کابوس مطلقه) شدیدا من رو تحت تاثیر قرار داد!
...
این روزها هر چند تلخه،
هر چند کم و بیش تو جنبه‌های زیادی از زندگی اشتباه کردم و شکست خوردم و سرخورده شدم،
هر چند نامهربونیای زیادی از کسایی که دوستم می‌دونستمشون دیدم،
هر چند توی محیطی هستم که «پارتی‌» و «پول» اولویت اول «تمام» مدیراشه،
این روزها هر چند تا آستانه‌ی شکستن خمیده شدم!
ولی اتفاقات و داستانای زیادی سر راهم قرار گرفت تا یادم بندازه نباید کم بیارم...

.