اردیبهشت...
دلم تا عشقباز آمد در او جز غم نمیبینم
دلی بی غم کجا جویم که در عالم نمیبینم
دمی با همدمی خرم ز جانم بر نمیآید
دمم با جان برآید چون که یک همدم نمیبینم
مرا رازیست اندر دل به خون دیده پرورده
ولیکن با که گویم راز چون محرم نمیبینم
قناعت میکنم با درد چون درمان نمییابم
تحمل میکنم با زخم چون مرهم نمیبینم
خوشا و خرما آن دل که هست از عشق بیگانه
که من تا آشنا گشتم دل خرم نمیبینم
نم چشم آبروی من ببرد از بس که میگریم
چرا گریم کز آن حاصل برون از نم نمیبینم
کنون دم درکش ای سعدی که کار از دست بیرون شد
به امید دمی با دوست وان دم هم نمیبینم
- سعدی -
پ ن ۱: تو مپندار که از خودم خبر هست،
که نیست...
- خواجوی کرمانی -
خ ن: مث همیشه موقع کار کردن یه Play All زدم و مشغول شدم.
آهنگای لعنتی مث ماشین زمان میمونن! دقیقا تو رو میبرن توی لحظههایی که فکر میکردی دردش رو خیلی وقته فراموش کردی...
«باران» امید رو خیلی وقت بود از همه جا پاک کرده بودم... ولی دیروز یهو سر از لیست آهنگای قدیمیم درآورد و با شدت هر چه تمامتر پرتم کرد به اردیبهشت سال 88!
۱۱ سال گذشت... ۱۱ سال گذشت و ما هر روز فراموش کردن رو تمرین کردیم.
ما تمرین کردیم، ولی نمیدونم چرا هنوز لحظه به لحظهش جلوی چشامه...
وقتی امید شروع کرد به خوندن، من دقیقا سر از همون صبحی درآوردم که بعد دانشگاه سوار اتوبوس شدم و رفتم به مراسم دایی...
ما فراموش نمیکنیم،
ما حتی عادت هم نمیکنیم،
ما فقط با سرعت، از تمام واقعیتای دردآور زندگی که چیزی جز مرگ و از دستت دادن نیست «فرار میکنیم».
**اردیبهشتِ غمگین
خ ن ۲: و ما همچنان به امید زندهایم...
به امید «همیشه معشوق»ی که قراره درمان همهی این ناامیدیها و ترسها باشه.
قراره درمان درد زندگی باشه.
ما به این امید، قراره تا آخر عمرمون بگردیم...
تا اگر ما موفق به پیدا کردنش نشدیم، لااقل اون بعد مرگ ما رو پیدا کنه...
بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست / بگشای لب که قند فراوانم آرزوست
ای آفتاب حسن برون آ دمی ز ابر / کآن چهره مشعشع تابانم آرزوست
گفتی ز ناز بیش مرنجان مرا برو / آن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست
در دست هر که هست ز خوبی قراضههاست / آن معدن ملاحت و آن کانم آرزوست
والله که شهر بی تو مرا حبس میشود / آوارگی و کوه و بیابانم آرزوست
زین همرهان سست عناصر دلم گرفت / شیر خدا و رستم دستانم آرزوست
جانم ملول گشت ز فرعون و ظلم او / آن نور روی موسی عمرانم آرزوست
زین خلق پرشکایت گریان شدم ملول / آن های هوی و نعره مستانم آرزوست
گویاترم ز بلبل اما ز رشک عام / مهر است بر دهانم و افغانم آرزوست
دی شیخ با چراغ همیگشت گرد شهر / کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست
گفتند یافت مینشود جستهایم ما / گفت آنک یافت مینشود آنم آرزوست
پنهان ز دیدهها و همه دیدهها از اوست / آن آشکار صنعت پنهانم آرزوست
یک دست جام باده و یک دست جعد یار / رقصی چنین میانه میدانم آرزوست

** در حال آپدیت آرشیو موضوعی برحسب اسم شاعر هستم. به مرور تمامی اشعار ثبت شده از سال 88 و تمامی شاعرها رو از طریق این آرشیو میتونید پیدا کنید.