آزاد ز خاک و باد و از آتش و آب
ز دل، جانا، غم عشقت رها کردن توان؟ نتوان
ز جان، ای دوست، مهر تو جدا کردن توان؟ نتوان
اگر صد بار هر روزی برانی از بر خویشم
شد آمد از سر کویت رها کردن توان؟ نتوان
مرا دردی است دور از تو، که نزد توست درمانش
بگویی تو چنین دردی دوا کردن توان؟ نتوان
دریغا! رفت عمر من، ندیدم یک نفس رویت
کنون عمری که فایت شد قضا کردن توان؟ نتوان
رسید از غم به لب جانم، رخت بنما و جان بستان
که پیش آن رخت جان را فدا کردن توان؟ نتوان
چه گویم با تو حال خود؟ که لطفت با تو خود گوید
که: با کمتر سگ کویت جفا کردن توان؟ نتوان
عراقی گر به درگاهت طفیل عاشقان آید
در خود را به روی او فرا کردن توان؟ نتوان
- عراقی -
* فایت: فوت شده
پ ن: ماییم و می و مُطْرِب و این کنجِ خراب
جان و دل و جام و جامه پُر دُردِ شراب
فارغ ز امیدِ رحمت و بیمِ عذاب
آزاد ز خاک و باد و از آتش و آب
- خیام -
ح ن: چی میشه که ما آدمها فقط موقع مواجهه با مرگ لذت زندگی رو درک میکنیم؟
چرا همیشه فراموش میکنیم؟ که در لحظه زندگی کنیم.
یعنی از تک تک نشانههای زنده بودن لذت ببریم.
چند روز پیش به "پادکست میم | اپیزود روزهای آخر" گوش میدادم و برای اولین بار با کلمه (Hospice) مواجه شدم!
سرویسی که توی آمریکا میتونه برای روزهای آخر عمر استفاده بشه!
و شعارش اینه: (Adding life to days, not days to life)
همینقدر متناقض و عجیب.
ما آدمای کلهشق، باید تا آخرین لحظات مقاومت کنیم
و بعد توی لحظههای آخر،
شاید به عنوان آخرین فرصت و آخرین بار، بهمون یادآوری شه که:
زندگی کن... زندگی کن لعنتی. دیگه چیزی ازش باقی نمونده...

** در حال آپدیت آرشیو موضوعی برحسب اسم شاعر هستم. به مرور تمامی اشعار ثبت شده از سال 88 و تمامی شاعرها رو از طریق این آرشیو میتونید پیدا کنید.