تاریخ میخْکوب شد اینجا
و ناگهان، سر هر سفرهای یک کم شد
و پای سفره خوراک تمام ما غم شد
چراغهای اتاق یکی که شد خاموش
تمام خانه، سیهپوش شد، محرم شد
یکی که از همه ما پرندهتر، پر زد
یکی که مثل گلی پاک بود، پرپر شد
کمد که باز شد از بوی عطر معصومش
حیاط مرده پر از رنگ و بوی مریم شد
و کل کشید زنی در سماع خون بارش
صدای مویه و سنج و دمام درهم شد
نگاه کرد به پیراهنی که خونی بود
فدای قدت و پیراهنی که پرچم شد
ببین! جوان من است این، همان که از خونش
بهشت امن شما، گور شد، جهنم شد
تمام شهر سر خاک آن جوان رقصید
تمام شهر به خون خواهیاش مصمم شد
اول اسفند ۱۴۰۴
- لیلا معصومی نابینی -
پ ن: آنگاه
در لحظهای که ساعتها
از کار اوفتادند
و سیرهها به روی سپیدارها
گفتند:
"تاریخ میخْکوب شد اینجا"
دیدم که در صفیرِ گلوله
مردی سپیدهدم را
بر دوش میکشید
پیشانیاش شکسته و خونش
پاشیده در فلق.
- محمدرضا شفیعی کدکنی -
پ ن: "جوونا ... شما چیکار کردین؟"
طبل خفه استوار ضربه میزند:
"به شما ربطی نداره پیرمرد!"
چشمان خسته و رنگ باخته پیرمرد میگردد و به چهره استوار مینشیند:
"ربطی نداره؟ ... چطور ربطی نداره؟"
استوار در میماند که چه بگوید.
"اینا بچههای من هستن ... چطور ربطی نداره؟!"
استوار بلند میشود و شانه های پیرمرد را میگیرد و ردش میکند:
"رد شو برو پی کارت پیرمرد!"
پیرمرد نمیخواهد برود. صدایش تو گلو میشکند و بیرون میزند:
"همینطور جوونا را دسته دسته میکشن اونوقت میگی به تو ربطی نداره..!"
- داستان یک شهر | احمد محمود -
خ ن: به امید روزی که شاید شد...
شاید خون پاک این همه جوان دلیر و رشید،
نقطه عطفی شد برای وقوعش...

** در حال آپدیت آرشیو موضوعی برحسب اسم شاعر هستم. به مرور تمامی اشعار ثبت شده از سال 88 و تمامی شاعرها رو از طریق این آرشیو میتونید پیدا کنید.