روز چهارم: گلادیاتور
گفتم که عهد بستم وز عهد بد برستم
گفتا چگونه بندی چیزی که من شکستم
با وی چو شهد و شیرم هم دامنش بگیرم
اما چگونه گیرم چون من شکسته دستم
خود دامنش نگیرد الا شکسته دستی
اکنون بلند گردم کز جور کرد پستم
تا من بلند باشم پستم کند به داور
چون نیست کرد آنگه بازآورد به هستم
ای حلقههای زلفش پیچیده گرد حلقم
افغان ز چشم مستش کان مست کرد مستم
آمد خیال مستش مستانه حمله آورد
چندان بهانه کردم وز دست او نرستم
حلقه زدم به در بر آواز داد دلبر
گفتا که نیست این جا یعنی بدان که هستم
گفتم که بنده آمد گفت این دم تو دام است
من کی شکار دامم من کی اسیر شستم
گفتم اگر بسوزی جان مرا سزایم
ای بت مرا بسوزان زیرا که بت پرستم
من خشک از آن شدستم تا خوش مرا بسوزی
چون تو مرا بسوزی از سوختن برستم
هر جا روی بیایم هر جا روم بیایی
در مرگ و زندگانی با تو خوشم خوشستم
ای آب زندگانی با تو کجاست مردن
در سایه تو بالله جستم ز مرگ جستم
- مولانا -
پ ن ۱: از دل و جا شرف صحبت جانان غرض است
غرض این است وگرنه... دل و جان این همه نیست!
- حافظ-
پ ن ۲: منم که شهرهی شهرم به عشق ورزیدن
منم که دیده نیالودهام به بد دیدن
وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم
که در طریقت ما کافریست رنجیدن...
- حافظ -
خ ن: شاید بهشت همون روزی باشه که آدمها یاد بگیرن بتونن کنار هم باآرامش زندگی کنن...
روزی که بتونن عمیقا درد هم رو درک کنن. روزی که یاد بگیرن به هم به چشم جزئی از وجودشون نگاه کنن.
روزی که دورویی نباشه، دروغ نباشه، حماقت و نادونی نباشه.
اونوقت شاید آدمها بتونن یاد بگیرن به درد هم اضافه نکنن. یاد بگیرن با هم بالا برن.
...
با دیدن گلادیاتور میتونیم دوباره ببینیم که داشتن «قدرت» و «آزادی مطلق» چه بلایی به سر آدما میآره!
تا وقتی خودخواهی درون آدمها ریشه داره، قدرت و آزادی آدمها چیزی جز سیاهی به بار نمیاره.
کمودوس نماد آدم خودخواه بود که من رو یاد کالیگولا مینداخت!
...
چیز وحشتناکی که هست اینه، «عادت» میتونه آدمها رو تا جایی بکشونه که حتی از دیدن صحنهی قتل و کشتار آدمهای بیگناه هم لذت ببرن!
و من رو یاد این شعر مشیری میندازه که:
«بیا به حال بشر های های گریه کنیم
که با برادر خود هم نمی تواند زیست
چنین خجسته وجودی کجا تواند ماند
چنین گسسته عنانی کجا تواند رفت
صدای غرش تیری دهد جواب مرا
به کوه خواهد زد
به غار خواهد رفت
بشر دوباره به جنگل پناه خواهد برد...»
* یکی از صحنههای خوب فیلم، وقتی بود که ماکسیموس بعد از کشتن گلادیاتور حریف، شمشیرش رو پرت میکنه و رو به جمعیت داد میزنه که...

** در حال آپدیت آرشیو موضوعی برحسب اسم شاعر هستم. به مرور تمامی اشعار ثبت شده از سال 88 و تمامی شاعرها رو از طریق این آرشیو میتونید پیدا کنید.