من ساکن کدام جهانم؟
لبهام را ببوس در این کابوس
بیدار کن مرا وسطِ فریاد
باید قبول کرد جز آغوشت
چیزی مرا نجات نخواهد داد
جادوم کن در این شبِ معمولی
تبدیل کن مرا به دری بسته
در من زنیست منتظر خورشید
که خستهاست... مثل خودت خسته
تبدیل کن مرا به اتاقی گرد
جایی بدون گوشهنشینیها
من ساکن کدام جهانم که
بیگانهام میان زمینیها
محکم بگیر این زن تنها را
که دستهاش توی هوا ول شد
تبدیل کن به قایق وارونه
که بیخیال دیدن ساحل شد
تبدیل کن مرا به مسیری که
بمبی در انتهاش زمینگیر است
باید عبور کرد از این وحشت
دیگر برای دور زدن دیر است
آب از سرم گذشته، ببین! غرقم!
حل کن میان چشم ترم غم را
تو نقطههای روشن یک عشقی
خاموش کن چراغ اتاقم را
با من قدم بزن شب مطلق را
ای چشمهات مثل دو تا فانوس
ای آخرین امید به بیداری
لبهام را ببوس در این کابوس
- فاطمه اختصاری -
پ ن ۱: در من پلی شکستهتر از تاریخ / در انتهای خاطرهسازیهاست
من روستای گمشدهای هستم / که خسته از تمامیِ بازیهاست
قایم شده تمامیِ این شبها / آن بچهای که توی کمد هستم
بگذار تا خراب شود دنیا / من در کتابخانهی خود هستم
در قلههای بیکسیام خوبم / اینجا که ابرهای رها هستند
لبخند میزنم که از این بالا / مردم شبیه مورچهها هستند...
- سیدمهدی موسوی -
پ ن ۲: کنار مشتی خاک
در دوردستِ خودم
تنها
نشستهام
- سهراب سپهری -
خ ن: این دانای مطلق اسیر مغز،
این رهای اسیر دست و پا،
این روح اسیر جسم خاکی...
یه نیرویی هست،
یه وجودی هست،
که بیتاب دونستن و رها شدنه.
یه نیرویی که نقطهی مقابل این کمبودها و نیازهاست.
همینه که جسمم رو تحلیل میبره.
همینه که خستهام میکنه...

** در حال آپدیت آرشیو موضوعی برحسب اسم شاعر هستم. به مرور تمامی اشعار ثبت شده از سال 88 و تمامی شاعرها رو از طریق این آرشیو میتونید پیدا کنید.