ارزشش نداره
چترها در شرشر دلگیر باران میرود بالا
فکر من آرام از طول خیابان میرود بالا
من تماشا میکنم غمگین و با حسرت خیابان را
یک نفر در جان من مست و غزلخوان میرود بالا
خواجه در رؤیای خود از پایبست خانه میگوید
ناگهان صدها ترک از نقش ایوان میرود بالا
گشتهام میدان به میدان شهر را، هر گوشه دردی هست
ارتفاع درد از پیچ شمیران میرود بالا
درد من هرچند درد خانه و پوشاک ارزان نیست
با بهای سکه در بازار تهران میرود بالا
گاه شبها بعد کار سخت و ارزان خواب میبینم
پول خان با چکمهاش از دوش دهقان میرود بالا
جوجههای اعتقادم را کجا پنهان کنم وقتی
شک شبیه گربه از دیوار ایمان میرود بالا
فکر من آرام از طول خیابان میرود بالا
یک نفر در جان من اما غزلخوان میرود بالا
- حسین جنتی -
پ ن ۱: دانلود شعر فوقالعاده شهریار، با صدای خودش
* طفل بودم، دزدکی پیر و علیلم ساختند
آنچه گردون میکند با ما نهانی میکند
پ ن ۲: این جهان که نشد
قرار ما
جهان بعدی
پای درخت بِه...
- بهمن آقایینژاد -
پ ن ۳: منم و ردای تنگی که به جز «من»اش نگنجد
نه فلک بر آستانم، نه خدا در آستینم...
- حسین منزوی -
خ ن: مادربزرگ دیگه حتی تاب حرف زدنم نداره...
حتی یادش نمیاد الان چند تا برادر داره!
زمان رو یادش نمیاد!
مکان رو یادش نمیاد!
وقتی امروز اون رو کنار کوچیکترین نوهاش دیدم، تضاد عجیبی که جلوی روم بود فقط وحشت انداخت به دلم!
من هنوز... هنوز بعد دایی، هنوز بعد «آبا»، از مرگ میترسم.
من هنوز نتونستم با خودم کنار بیام.
من هنوز خیلی چیزا رو ندیدم، هنوز خیلی حسها رو احساس نکردم.
من هنوز هیچ درکی نسبت به خیلی چیزا و خیلی آدما ندارم :(
دل من هنوز آروم و قرار نداره. دل من هنوز دنبال نامعلومی میگرده که اون رو از طوفان ناگزیر گذشت زمان، زیر بغل خودش حفظ کنه...
امروز وقتی روم رو برگردوندم و مادربزرگ رو دیدم که کوچیکتر و مچالهتر از همیشه گوشهی خونه به خواب رفته، وقتی به این فکر کردم که الان اعتبار این آدم به ثانیهها بنده، وقتی به این فکر کردم که مادربزرگ منم، منم که بعد گذشت پنجاه، شصت سال زیر نگاه خود جوونترمم، ترس برم داشت.
افسوس همیشگی،
حسرت همیشگی،
دلتنگی همیشگی...
که یکی که روزای سرحالیش رو به یاد داری، خندههاش رو به یاد داری، یکی که مث تو جوون بوده، یکی که حتما مث تو پر از آرزو و امید بوده، حالا اونقدر ناتوان شده که حتی ذهنشم از ارادهاش خارج شده.
زندگی همینقدر وحشتناکه.
حکم تنهایی ابدی همینقدر وحشتناکه.
این روزا مدام صدای موموسیاه (احسان عبدیپور) تو گوشمه که میگه:
«ارزشش نداره...»
هیچی ارزشش نداره...
** طفل بودم
دزدکی پیر و علیلم ساختند
آنچه گردون میکند با ما
نهانی میکند... :(

** در حال آپدیت آرشیو موضوعی برحسب اسم شاعر هستم. به مرور تمامی اشعار ثبت شده از سال 88 و تمامی شاعرها رو از طریق این آرشیو میتونید پیدا کنید.