تقدیر
سرگشته دلی دارم در وادیِ حیرانی
آشفته سری دارم، زِ آشوب پریشانی
طبعیست مشوّشتر، از باد خزان در من
وز باد گرو برده، در بیسروسامانی
از یاد زمان رفته، آن قلعهی متروکم
تن داده به تنهایی، خو کرده به ویرانی
کورم من و سوتم من، پروردهی لوتم من
روح برهوتم من، عریان و بیابانی
تا خود نفسی دارم با خود قفسی دارم
زندانی و زندانم، زندانم و زندانی
فرق است میان من وین زاهدک پر فن
پیشانی او بر سنگ من سنگ به پیشانی
من باد بیابانم، خاشاک میافشانم
در دشت و نمیدانم در باغ گلافشانی
سرگشتگیام چون دید، چون حوصلهام سنجید
میراث به من بخشید، آوارهی یمگانی
- حسین منزوی -
پ ن ۱: آنگاه خورشید سرد شد
و برکت از زمینها رفت
و سبزهها به صحراها خشکیدند
و ماهیان به دریاها خشکیدند
و خاک مردگانش را
زان پس به خود نپذیرفت
شب در تمام پنجرههای پریدهرنگ
مانند یک تصور مشکوک
پیوسته در تراکم و صغیان بود
و راهها ادامهی خود را
در تیرگی رها کردند
دیگر کسی به عشق نیندیشید
دیگر کسی به فتح نیندیشید
و هیچکس
دیگر
به هیچ چیز
نیندیشید...
- فروغ فزخزاد -
پ ن ۲: «تَذِلُّ الْأُمُورُ لِلْمَقَادِیرِ حَتَّى یَکُونَ الْحَتْفُ فِی التَّدْبِیر»
* کارها چنان در سیطرهی تقدیر است که چارهاندیشی به مرگ میانجامد...
پ ن ۳: زینگونهام که در غمِ غربت شکیب نیست
گر سر کنم شکایت هجران غریب نیست
جانم بگیر و صحبت جانانهام ببخش
کز جان شکیب هست و ز جانان شکیب نیست
گمگشتهی دیار محبت کجا رود؟
نام حبیب هست و نشان حبیب نیست
عاشق منم که یار به حالم نظر نکرد
ای خواجه درد هست ولیکن طبیب نیست
- هوشنگ ابتهاج -

** در حال آپدیت آرشیو موضوعی برحسب اسم شاعر هستم. به مرور تمامی اشعار ثبت شده از سال 88 و تمامی شاعرها رو از طریق این آرشیو میتونید پیدا کنید.