من بی چهره
مرا از اینکه منم عاشقانه تر بنویس
مرا جنوب مجاور به چشم تر بنویس
مرا غریبه ی هر جای این جهان دلتنگ
مرا مسافر همواره در سفر بنویس
مقابلم بنشین، چشم در برابر چشم
بخند و پنجره بنویس، بال و پر بنویس
کنار من بنشین شانه در تصرف لب
بسوز و جان مرا جان شعله ور بنویس
قلم بگیر منِ سنگواره را از من
به جای آن غم و اندوه مستمر بنویس
□
غمی که سبز کند خاک ناتوانم را
که شاخ و برگ دهد ساقه ی جوانم را
غمی که باد شود در میان من بوزد
و دانه دانه بریزد تمام جانم را
که دانه دانه برویم، که جنگلی بشوم
که شاخه شاخه ببینم پرندگانم را
که سبز و تازه کنم، امن و دلپذیر کنم
به قدر وسعت خود خشکی جهانم را
جهانِ گیج، جهانِ جنون، جهانِ تبر
که پله پله شکسته ست نردبانم را
□
بخند و از دل خونین ارغوان بنویس
بخند و از غم هر روز و همچنان بنویس
بخند دلبرک من، اگر چه جان تلخ است
بخند و از غم شیرین داستان بنویس
مقابلم بنشین، چشم در برابر چشم
بخند و پنجره بنویس، آسمان بنویس
برای من، منِ آتش به جان، کمی لبخند
و چند بوسه و باران بی امان بنویس
پُرم، پر از کلماتی که آتشم زده اند
برای این من بی چهره، یک دهان بنویس
- عادل سالم -
۶ مهر ۹۸ | خلیج فارس
.
پ ن: مرکز افتاد برون بس که شد این دایره تنگ...
- بیدل دهلوی -
.
ح ن: روی اول سکه، وقتی بود که مدیر شرکت ایکس، به ایرانیای که توی جمع نبود، به شوخی گفت Enemy! هر چند بعدش انگار یاد من توی همون جمع افتاده باشه و مرتب گفت شوخی کردم :) ولی این باعث نشد که کل روز حرفش از ذهنم پاک نشه.
روی دوم سکه، وقتی بود که توی کلاس بوکس، مربی هر بار که سمتم میومد میگفت کارت عالیه، واقعا با استعدادی، ادامه بده. میدونستم که همه اینها حرفیه که از سر دلگرمی و از سر مربی بودن به من آماتور میزنه (یه چیزی تو مایههای شوخی اولی). ولی این هم باعث نشد که با اشتیاق منتظر جلسات بعدی نمونم.
"کلمه"،
معجزه میکنه.
.
ح ن: جداسازی، سریال مورد علاقه این روزهام، که یه ایده به شدت جذاب و نه چندان دور از ذهن رو پیاده کرده.
یه شرکت موفق شده با جایگذاری یه چیپ توی مغز، خاطرات کار و زندگی رو از هم جدا کنه.
وقتی خونهای، هیچ ایدهای نداری شغلت چیه، اصلا امروز سر کار چیکار کردی. چه اتفاقایی افتاده. بلند میشی صبحانه میخوری و میری شرکت و بعد یه پلک که به هم میزنی میبینی داری از شرکت برمیگردی.
جذاب به نظر میرسه!
ولی نه برای اون ورژنی که سر کاره!
ورژنی که نمیدونه کیه، خانواده داره یا نه، اصن به چی علاقه داره؟ یا حتی دنیای بیرون چه شکلیه. تنها جایی که کل عمرش بوده محل کار بوده.
یه نوع جدید از بردگی.
یعنی توی ذهنت یه شخصیتی به وجود میاری و ازش بیگاری میکشی.
مغز ما همینطور شگفتانگیزه و ما توی دورهای به سر میبریم که کم کم داریم مغزمون رو میشناسیم و با شناختنش میتونیم کم کم کنترلش کنیم!
و من رو یاد یه ویدیوی شگفت انگیز دیگه میندازه مربوط به سال 2012! دکتر جوزف پرویزی، استاد عصبشناس دانشگاه استنفورد، با تحریک الکترودی که روی قسمت مشخصی از مغز بیمار بود، باعث میشه اون بیمار چهره متفاوتی رو ببینه! یعنی یه بخشی از مغز هست، که تو با تحریکش، میتونی چهرهها رو متفاوت از بقیه آدمها ببینی! (لینک این ویدیو)
و اینجاست که از خودت میپرسی، آیا دنیایی که میبینم واقعیه؟ یا مغز منه که دنیا رو به من دیکته میکنه؟
.

** در حال آپدیت آرشیو موضوعی برحسب اسم شاعر هستم. به مرور تمامی اشعار ثبت شده از سال 88 و تمامی شاعرها رو از طریق این آرشیو میتونید پیدا کنید.