ما در عصر احتمال به سر می بریم...

ما در عصر احتمال به سر می بریم...

در عصر شک و شاید...

در عصر پیش بینی وضع هوا...

از هر طرف که باد بیاید...

در عصر قاطعیت تردید...

عصر جدید...

عصری که هیچ اصلی جز اصل احتمال، یقینی نیست...

اما من بی نام تو... 

حتی یک لحظه احتمال ندارم...

چشمان تو عین الیقین من...قطعیت نگاه تو ...

دین من است....

من از تو ناگزیرم...

من بی نام نا گزیر تو می میرم...

"قیصر امین پور عزیز"

حرف ها دارم اما ... بزنم یا نزنم ؟

 حرف ها دارم اما ... بزنم یا نزنم ؟

 با تو ام ! با تو ! خدا را ! بزنم یا نزنم ؟

همه ی حرف دلم با تو همین است که « دوست ... » 

 چه کنم ؟ حرف دلم را بزنم یا نزنم ؟

 عهد کردم دگر از قول و غزل دم نزنم 

 زیر قول دلم آیا بزنم یا نزنم ؟

گفته بودم که به دریا نزنم دل ، اما 

 کو دلی تا که به دریا بزنم یا نزنم ؟

 از ازل تا به ابد... پرسش آدم این است: 

 دست بر میوه ی حوّا بزنم یا نزنم ؟

 به گناهی که تماشای گل روی تو بود

خار در چشم تمنّا بزنم یا نزنم ؟

 دست بر دست همه عمر در این تردیدم :

 بزنم یا نزنم ؟ ها ؟ بزنم یا نزنم ؟

"قیصر امین پور"

او رفت

عقربه های ساعت را از حرکت باز بدار
تلفن را بکش
استخوانی جلوی سگ بیانداز تا صدایش را نشنوم
بگو کسی سراغی از پیانو نگیرد
وبا نوای طبل تابوت را از جای برکند
و عزاداران را خبر کن
بگو هواپیمایی در آسمان خطوط عزا ترسیم کند
و این پیام را بگوش همگان برسان:
که او مرده است
بر گردن کبوتران سفید نوار سیاه ببند
به پلیس سر گذر بگو دستکش سیاه بر دست کند
آخر
اوشمال من بود و جنوب من
شرق و غرب زندگی من
انگیزه هر روزه ام و خیال خوش هر روزه ام
او ظهر من بود و نیمه شبم
در خیالم می گفتم عشق را پایانی نیست!
اشتباه می کردم
دیگر نمی خواهم چشمم به برق ستاره ای روشن شود
همه را دور کن
رخ ماه را بپوشان و به خورشید بگو به سیاهی باز گردد
چرا از این پس چشم به دیدنشان نخواهم گشود

.....او رفت.....

"ویستن هیو آودن "

پ ن : دزدی که شاخ و دم نداره ! لینک پایین رو ببینید :

لینک

 

به یاد خسرو شکیبایی دوست داشتنی

سلام!

حال همه‌ی ما خوب است

ملالی نيست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خيالی دور،

که مردم به آن شادمانیِ بی‌سبب می‌گويند

با اين همه عمری اگر باقی بود

طوری از کنارِ زندگی می‌گذرم

که نه زانویِ آهویِ بی‌جفت بلرزد و

نه اين دلِ ناماندگارِ بی‌درمان!

تا يادم نرفته است بنويسم

حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود

می‌دانم هميشه حياط آنجا پر از هوای تازه‌ی باز نيامدن است

اما تو لااقل، حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی

ببين انعکاس تبسم رويا

شبيه شمايل شقايق نيست!

راستی خبرت بدهم

خواب ديده‌ام خانه‌ئی خريده‌ام

بی‌پرده، بی‌پنجره، بی‌در، بی‌ديوار ... هی بخند!

بی‌پرده بگويمت

چيزی نمانده است، من چهل ساله خواهم شد

فردا را به فال نيک خواهم گرفت

دارد همين لحظه

يک فوج کبوتر سپيد

از فرازِ کوچه‌ی ما می‌گذرد

باد بوی نامهای کسان من می‌دهد

يادت می‌آيد رفته بودی

خبر از آرامش آسمان بياوری!؟

نه ری‌را جان

نامه‌ام بايد کوتاه باشد

ساده باشد

بی حرفی از ابهام و آينه،

از نو برايت می‌نويسم

حال همه‌ی ما خوب است

اما تو باور نکن!!!!

" سید علی صالحی "

تو کز محنت دیگران بی غمی

معلم به ناگه چو آمد ، کلاس ، چو شهري فروخفته خاموش شد

سخن‌هاي ناگفته در مغزها ، به لب نارسيده فراموش شد

معلم ز کار مداوم مدام ، غضبناک و فرسوده و خسته بود

جوان بود ودر عنفوان شباب ، جواني از او رخت بر بسته بود

سکوت کلاس غم‌آلود را ، صداي درشت معلم شکست

ز جا احمدک جست بند دلش ، بدين بي‌خبر بانگ ناگه گسست

بيا احمدک درس ديروز را ، بخوان تا ببينم که سعدي چه گفت

ولي احمدک درس ناخوانده بود ، به جز آن‌چه ديروز آنجا شنفت

عرق چون شتابان سرشک يتيم ، خطوط خجالت به رويش نگاشت

لباس پر از وصله و ژنده‌اش ، به روي تن لاغرش لرزه داشت

زبانش به لکنت بيفتاد و گفت ، بني‌آدم اعضاي يک‌ديگرند

وجودش به يکباره فرياد کرد ، که در آفرينش ز يک گوهرند

در اقليم ما رنج بر مردمان ، زبان دلش گفت بي‌اختيار

چو عضوي به درد آورد روزگار ، دگر عضوها را نماند قرار

تو کز ........

تو کز...........

  واي يادش نبود 

 جهان پيش چشمش سيه پوش شد

نگاهي به سنگيني از روي شرم ، به پايين بيفکند و خاموش شد

ز اعماق مغزش به جز درد و رنج ، نمي‌کرد پيدا کلام دگر

در آن عمر کوتاه او خاطرش ، نمي‌داد جز آن پيام دگر

ز چشم معلم شراري جهيد ، نماينده‌ آتش خشم او

دروني پر از نفرت و کينه داشت ، غضب مي‌درخشيد در چشم او

چرا احمد کودن بي‌شعور (معلم بگفتا به لحن گران)

نخواندي چنين درس آسان  بگو، مگر چيست فرق تو با ديگران؟

عرق از جبين احمدک پاک کرد ، خدايا چه مي گويد آموزگار

نمي‌بيند آيا که در اين ميان ، بود فرق مابين دار و ندار

چه گويد؟ بگويد حقايق بلند؟ به شهري که از چشم خود بيم داشت

بگويد که فرق است مابين او ، و آن کس که بي‌حد زر و سيم داشت

به آهستگي احمد بي نوا ، چنين زير لب گفت با قلب چاک

که آن‌ها به دامان مادر خوش‌اند ، و من بي‌وجودش نهم سر به خاک

به آن‌ها جز از روي مهر و خوشي ، نگفته کسي تاکنون يک سخن

ندارند کاري به جز خورد و خواب ، به مال پدر تکيه دارند و من

من از روي اجبار و از ترس مرگ ، کشيدم از اين درس بگذشته دست

کنم با پدر پينه‌ دوزي و کار ، ببين دست پرپینه‌ام شاهدست

سخن‌هاي او را معلم بريد ، ولي او سخن‌هاي بسيار داشت

دلي از ستم‌کاري ظالمان ، نژند و ستم‌ديده و زار داشت

معلم بکوبيد پا بر زمين ( که اين پيک قلب پر از کينه است)

به من چه که مادر ز کف داده‌اي ، به من چه که دستت پر از پينه است

رود يک نفر پيش ناظم که او ، به همراه خود يک فلک آورد

نمايد پر از پينه پاهاي او ، ز چوبي که بهر کتک آورد

دل احمد آزرده و ريش گشت ، چو او اين سخن از معلم شنفت

ز چشمان او برق سويي جهيد ، به ياد آمدش شعر سعدي و گفت:

 تأمل خدا را ، تأمل دمي.........

تو کز محنت ديگران بي‌غمي ، نشايد که نامت نهند آدمي...

- علی اصغر اصفهانی (سلیم) -

بنویس

بنویس بابا مثل هر شب نــان ندارد

سارا به سین سفره مان ایمان ندارد

بعد ازهمان تصمیم کبـری ابرها هم

یا سیل می بــارند و یا باران ندارند

بابا انار و سیب و نان را می نویسد

امــــا برای خوردنش دندان ندارد

انگار بابا همکلاس اولی هــاست

هی مـــی نویسد این ندارد آن ندارد

بنویس کی آن مرد در باران می آید

این انتظار خیسمان پایان ندارد؟؟؟

ایمان برادر گوش کن نقطه سر خط

بنویس بابا مثل هر شب  نان ندارد

- غلامعلی شکوهیان -

یک با یک برابر نیست...

معلم پای تخته داد می‌زد
 
صورتش از خشم گلگون بود
 
و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود.
 
ولی آخر کلاسی‌ها
 
لواشک بین خود تقسیم می‌کردند؛
 
وان یکی در گوشه‌ای دیگر «جوانان» را ورق می‌زد.
 
 
 
 

 

برای اینکه بیخود های و هو می‌کرد و با آن شور بی‌پایان،

تساوی‌های جبری را نشان می داد.

با خطی ناخوانا بر روی تخته‌ای کز ظلمتی تاریک

غمگین بود،

تساوی را چنین بنوشت:

«یک با یک برابر است...»

از میانِ جمع شاگردان یکی بر خاست،

همشه یک نفر باید بپاخیزد؛

به آرامی سخن سر داد:

تساوی اشتباهی فاحش و محض است!

نگاه بچه ها ناگه به یک سو خیره گشت و

معلم مات بر جا ماند.

و او پرسید: اگر یک فرد انسان، واحد یک بود

آیا یک با یک برابر بود؟

سکوت مدهشی بود و سوالی سخت

معلم خشمگین فریاد زد: آری برابر بود...

 

و او با پوزخندی گفت:

اگر یک فرد انسان واحد یک بود،

آنکه زور و زر به دامن داشت بالا بود،

آنکه قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پایین بود؟

اگر یک فرد انسان واحد یک بود،

آنکه صورت نقره‌گون، چون قرص مه می‌داشت بالا بود؟

و آن سیه‌چرده که می‌نالید پایین بود؟

اگر یک فرد انسان واحد یک بود،

این تساوی زیر و رو می‌شد.

حال می‌پرسم:

یک اگر با یک برابر بود

نان و مال مفتخواران از کجا آماده می‌گردید؟

یا چه کس دیوار چین‌ها را بنا می کرد؟

یک اگر با یک برابر بود،

پس که پشتش زیر بار فقر خم می گشت؟

یا که زیر ضربه شلاق له می‌گشت؟

یک اگر با یک برابر بود،

پس چه کس آزادگان را در قفس می‌کرد؟

معلم ناله‌آسا گفت:

بچه‌ها در جزوه‌های خویش بنویسید:

«یک با یک برابر نیست...»

" خسرو گلسرخی "

دوست هم دشمن من بود...نمی دانستم!

وقت جان كندن من بود ،نمي دانستم

تيغ برگردن من بود ،نمي دانستم 

آن چه در حجم پر از درد گلويم پژمرد

اخرین شیون من بود نمدانستم

تا نمردم بگذاريد كه فرياد كنم  

 دوست هم دشمن من بود نمیدانستم

از همان خنده كه معناي عطوفت مي داد

نیتش کشتن من بود نمیدانستم

آن چه من بارقه عاطفه پنداشتمش

اتش خرمن من بود نمیدانستم

لحظه وصل من و دوست ،خدا مي داند

وقت جان كندن من بود ،نمي دانستم

- ؟ -

احساس

 

من اكنون احساس مي كنم،

بر تل خاكستري از همه آتش ها و اميدها و خواستن هايم،

تنها مانده ام.

و گرداگرد زمين خلوت را مي نگرم.

و اعماق آسمان ساكت را مي نگرم.

و خود را مي نگرم.

و در اين نگريستن هاي همه دردناك و همه تلخ،

اين سوال همواره در پيش نظرم پديدار است،

و هر لحظه صريح تر و كوبنده تر

كه تو اين جا چه مي كني؟

امروز به خودم گفتم:

من احساس مي كنم،

كه نشسته ام زمان را مي نگرم كه مي گذرد.

همين و همين.

 "شاعر:کسی که  ... با بیشتر شناختنش و بیشتر خواندنش ...

حسرت ندیدنش و نبودنش لحظه به لحظه  برایم بیشتر می شود .........

دکـــــــتر عــــــــــــلی شریـــــــــــــعتی"