ببخشای ای عشق
با آن نگاه روشن مواج ،
دریا اگر سلام نگوید، نماندنیست !!!
در ذهن هر کلام اگر رد پای عشق راهی نبرده است ،
کتابی نخواندنیست !!!
و شایسته این نیست که باران ببارد
و در پیشوازش دل من نباشد !!
و شایسته این نیست که در کرت های محبت
دلم را به دامن نریزم ،
دلم را نپاشم !!
چرا خواب باشم ؟؟
ببخشای بر من اگر بر فراز صنوبر تقلای روشنگر ریشه ها را ندیدم !!!
ببخشای بر من اگر زخم بال کبوتر به کتفم نرویید !!!
چرا خواب باشم ؟؟
عبور کدامین افق وسعت انتظار مرا مژده آورد ،
و هنگامه عشق را از دل من خبر داد ؟؟
کجا بودم ای عشق ؟؟
چرا چتر بر سر گرفتم ؟؟
چرا ریشه های عطشناک احساس خود را به باران نگفتم ؟
چرا آسمان را ننوشیدم و تشنه ماندم ؟؟
ببخشای ای عشق !!!!
ببخشای بر من اگر ارغوان را نفهمیده چیدم !!
اگر روی لبخند یک بوته آتش کشیدم !!
اگر سنگ را دیدم اما ،
در آئین احساس و آواز گنجشک نفس های سبزینه را حس نکردم !!
اگرماشه را دیدم اما هراس نگاه نفسگیر آهو به چشمم نیامد !!
بخشای بر من که هرگز ندیدم نگاه نسیمی مرا بشکفاند
و شعر شگرف شهابی به اوجم کشاند !
و هرگز نرفتم که خود را به دریا بگویم ،
و از باور ریشه ی مهربانی برویم !
کجا بودم ای عشق ؟؟؟
چرا روشنی را ندیدم ؟؟
چرا روشنی بود و من لال بودم ؟؟
چرا تاول دست یک کودک روستایی دلم را نلرزاند ؟؟
چرا کوچه ی رنج سرشار یک شهر در شعر من بی طرف ماند ؟؟
چرا در شب یک حضور و حماسه که مردی به اندازه ی آسمان گسترش یافت ،
دل کودکی را ندیدم که از شاخه افتاد ؟؟
و چشم زنی را که در حجله ی هق هقی تلخ ،
جوشید و پیوست با خون خورشید !!
ببخشای ای عشق ،
ببخشای بر من اگر ریشه در خویش بستم ،
و ماندم ،
و خود را شکستم ،
و هرگز نرفتم که در فرصتی خط شکن باور زندگی را بفهمم ،
و هرگز نرفتم که یک حجله بر پا کنم ،
بر سر کوچه ی زندگانی ،
و بر آب خورشید بنشانم عکس دلم را !!
تو را دیدم ای عشق ،
و دیگر زمین آسمانیست !!
و شایسته این نیست که در بهت بیهودگی ها بمانم !
تو را دیدم ای عشق و آموختم از تو آغاز خود را !
نگاه تو کافیست !
من آموختم ریشه ی رویش باغ ها را ،
و باران خورشید ها را !!
" محمدرضا عبدلملکیان "
پ ن : دريا دريا مهربانیات را میخواهم
نه برای دستهام ، نه برای موهام ، نه برای تنم ...
برای درختها
تا بهار بیاید .
و تو فکر میکنی
زندگی چند بار اتفاق میافتد ؟
و تو فکر میکنی
يک سيب چند بار میافتد
تا نيوتن به سيب گاز بزند و بفهمد
چه شيرين میبود
اگر میتوانستيم
به آسمان سقوط کنيم ؟
چند بار ؟ ... راستی
دريای دستهات
آبی زمينی است ؟
میدانی
سياه هم که باشد
روشنی زندگی من است .
و تو فکر میکنی
من چند بار
به دامن تو میافتم ؟
...
من فکر میکنم
جاذبهی تو از خاک نبوده
از آسمان بوده ... از سيب نبوده ... از دستهات بوده ... از خندههات ... موهات
و نگاه برهنهات
که بر تنم میريخت .
" عباس معروفی "
پ ن : یک روز چهل و سه بار غروب آفتاب را تماشا کردم !
و کمی بعد گفت :
-خودت که میدانی ... وقتی آدم خیلی دلش گرفته باشد از تماشای غروب لذت میبرد .
-پس خدا میداند آن روز چهل و سه غروبه چهقدر دلت گرفته بوده .
اما مسافر کوچولو جوابم را نداد .

** در حال آپدیت آرشیو موضوعی برحسب اسم شاعر هستم. به مرور تمامی اشعار ثبت شده از سال 88 و تمامی شاعرها رو از طریق این آرشیو میتونید پیدا کنید.