انسان نبود...
بر زمینی که سراسر بلوط است و
اُکالیپتوس است و
سپیدارهای بلند!
درخت سیب است و انجیر است و زیتون...
کلاغی بر شاخه انجیری نشست
و ما در چنین هشت ماهه گی دگردیسی مان
در قالب انجیری خورده شدیم!
تو با من بودی و من با تو!
تو در من بودی و
من در تو!
و هنوز کلاغ سیاه نبود!
بلوطِ تنومند، توصیف نمی شد!
وعطر اُکالیپتوس نامی نداشت!
باران، خیس نمی بارید!
سیب میوه نبود
وانجیر، بی نامِ انجیرشب را به روز می کشاند و روز را به شب
و زیتون نمادِ هیچ چیز نبود،
که توصیفُ اسمُ استعاره و نمادُ رنگ، نیاز انسان بود
و انسان نبود... هنوز!
مُردیم همراه با یک کلاغ در ساحل یک روز خشک،
تا این پایان دگردیسی مان باشد...
برای زایش نهائی انسان
در هیئت آشنای این روزها مُردیم...
- آری -
و زمان همچنان بی نام،
در چرخه مقتدرات می گذشت!...
.
.
.
ما به زودی به دنیا می آمدیم...
" ؟ "
پ ن : وقتی کسی در کنارت هست،
خوب نگاهش کن
به تمام جزئیاتش...
به لبخند بین حرف هایش...
به سبک ادای کلماتش،
به شیوه ی راه رفتنش، نشستنش...
به چشم هایش خیره شو...
دست هایش را به حافظه ات بسپار...
گاهی آدم ها... انقد سریع میروند،
که حسرت یک نگاه سرسری را هم به دلت میگذارند...
** در حال آپدیت آرشیو موضوعی برحسب اسم شاعر هستم. به مرور تمامی اشعار ثبت شده از سال 88 و تمامی شاعرها رو از طریق این آرشیو میتونید پیدا کنید.