سبزِ آبیِ کبودِ من
وقتی هستی
در دلم قیامتی ست
و تمامی ابنای بشر
به تماشای تو برمی خیزند
قامتی که زمین را
از ساق های گندمی
تا شانه آسمانی ات
بالا می برد
آمدنت همیشه
قیامتی ست
بلند بالا!
ای تیک تاک نبض!
ای لنگر بودن!
بودن چه بیهوده ست
اگر قیامتی نباشد
و من بار دیگر
تو را نبوسم... ننوشم... نبینم...
چه بیهوده ست اگر قیامتی نباشد
تا در سکوت
دست های تو را بگیرم
و به ابدیت نگاهت
لبخند بزنم.
" عباس معروفی "
پ ن: بی قراریت را
مثل شره ای شراب مذاب
بریز کف دست من
عزیزکم!
تو می دانی
که سال هاست در این سرزمین بارانی
به های تو محتاجم
به نفس هات وقتی اسمم را صدا می کنی
تو می دانی
همیشه احتمال زلزله هست
ولی زلزله نفس های تو
دیگر احتمال نیست
سبز آبی کبود من!
و بیهوده نیست...
که بر گسل های دلت خانه ساخته ام
از سر اتفاق هم نیست
حدیث بی قراری ست
و همین حرف ساده
که با صدای تو
دلم می لرزد
لب پر می زند
بر دامنت شُره می کند
همین که صدایم می کنی
همه چیز این جهان از یادم می رود
یادم می رود که جهان روی شانه من قرار دارد
یادم می رود سرجایم بایستم
پابه پا می شوم
زمین می لرزد...
" عباس معروفی "
** در حال آپدیت آرشیو موضوعی برحسب اسم شاعر هستم. به مرور تمامی اشعار ثبت شده از سال 88 و تمامی شاعرها رو از طریق این آرشیو میتونید پیدا کنید.