حرف بزن...

شب دیر پای سردم، تو بگوی تا سر آیم

سحری چو آفتابی، ز درون خود، بر آیم

تو مبین که خاکم از، خستگی و شکستگی ها

تو بخواه تا به سویت، ز هوا سبک تر آیم

همه تلخی است جانم، تو مخواه تلخ کامم

تو بخوان که بشکنم جام و به خوان شکّر آیم

من اگر برای سیبی، ز بهشت رانده گشتم

به هوای سیبت اکنون، به بهشت دیگر آیم

تب با تو بودن آن سان، زده آتشم به ارکان

که زگرمی ام بسوزی، من اگر به بستر آیم

***

غزلی چنین، غزالا! که فرستم از برایت

صله ی غزل، تو حالا، چه فرستی از برایم؟

صله ی غزل به آیین، نه که بوسه است و بالین؟

نه که بار خاص باید، بدهی و من در آیم؟

تو بخوان مرا و از دوری منزلم مترسان

که من این ره ار تو باشی به سرای، با سر آیم.

- حسین منزوی -

پ ن ۱: هر مردمکش را
فلکی
میبینم...
- مولانا -

پ ن ۲: با همه ی بی سر و سامانی ام
باز به دنبالِ پریشانی ام

طاقتِ فرسودگی ام هیچ نیست
در پیِ ویران شدن آنی ام
آمده ام بلکه نگاهم کنی
عاشقِ آن لحظه ی طوفانی ام
دل خوشِ گرمای کسی نیستم
آمده ام تا تو بسوزانی ام
آمده ام با عطشِ سال ها
تا تو کمی عشق بنوشانی ام
ماهیِ برگشته زِ دریا شدم
تا تو بگیری و بمیرانی ام
خوب ترین حادثه می دانم ات
خوب ترین حادثه می دانی ام؟
حرف بزن ابرِ مرا باز کن
دیر زمانی است که بارانی ام
حرف بزن حرف بزن سال هاست
تشنه ی یک صحبتِ طولانی ام

- محمدعلی بهمنی -

مرگ

تو جوونیم کسی رو دوست داشتم، دختری که چشاش آبی بود

پدرش تو اورکت آمریکایی، پشتِ ته ریشِ انقلابی بود

مادرش مرز کفر و ایمان بود، شب دعای کمیل گوش می داد

روزا که مردِ خونه بیرون بود، دل به آهنگای گوگوش می داد

کوچه مون زخم جیره بندی داشت، بخشی از روزمون توی صف بود

گاهی موشک به خوابمون می خورد، حال و روز همه مزخرف بود

فکر و ذکرم چشای اون بودن، علت رویاهای قبل از خواب

شوق دررفتن از دبیرستان، میل جادو شدن به سحرِ کتاب

من پر از شعر شاملو بودم، تا مبادا شریعتی خون شم

تا مبادا تکاملم کم شه، تا مبادا دوباره میمون شم

و جلال اسم یه اتوبان بود، یه اتوبان به سمتِ بدبختی

پس مصدق، ولی عصر شد و قلعه شد پارکِ پهلوان تختی

غرق بودم تو فیلمای بتاماکس، تو هالیوود دروغ راوی بود

وقتی دلتنگ اون چشا بودم، بهترین فیلم ماوی ماوی بود

پدرش سایه مو با تیر می زد، جای اسمم صدا می زد: کمونیست

می گفت هر کس زنت شه تا دینِ زنده گیشو یه لحظه راحت نیست

شرطش این بود برم به سربازی، بلکه یه آدم حسابی شم

بلکه نور خدا بتابه بهم، بی خیال چشای آبی شم

سر من بوی قرمه سبزی داشت، بوی ممنوع ساز و فیلم و کتاب

مملکت بوی دیگه ای می داد، میکسِ بوی جوراب و عطر گلاب

آخرش کار من به حبس کشید، آخرش فکرم از سرش افتاد

زبون سُرخِ من تو اون روزا، سر سبزو به بادِ محبس داد

تو جوونیم کسی رو دوست داشتم، دختری که چشاش آبی بود

اون که یک هفته قبل از آزادیم، زن یه آدم حسابی بود

- یغما گلرویی -

پ ن ۱: تو را تیرباران کردند
تنها
لباس‌هایت به من رسید
سال‌هاست
از سوراخ‌های روی پیراهنت
دنیا را نگاه می‌کنم...
- مهدی اشرفی -

پ ن ۲:‌ معبدی باش
آن‌ور تبّت
تا در این شعر
زائرت باشم...
- سیدمهدی موسوی -

پ ن ۳:
- از مرگ می‌ترسی؟
- ترس؟ نه. فقط برام عجیبه.
-کجاش؟
- اونجاش که هر چی تو آینه نگاه می‌کنی خودتو نمی‌بینی...
-محسن انشایی -

پ ن ۴:‌ هوای بی‌تو پریدن نداشتم، آری
بهانه بود همیشه شکسته بالی‌ِ من
- محمدعلی بهمنی -

پ ن ۵: دانلود (آرام من / محمد معتمدی)

فضای خالی بی‌انتها

دریچه باز شد و آخرین پرنده پرید
الف به فکر پراکندگی پرها بود

اگرچه هیچ کسی برنگشت «رفتن» را
هنوز منتظر آخرین خبرها بود

الف ادامه ی حرفی نگفته از تو نبود
الف اشاره ی دستی به دوورترها بود

نشست و خیره به خط های آخرین نامه
اگرچه هیچ کسی برنگشت در وا بود!

دریچه باز شد و دست رفت توی قفس
تو داشتی تلفن را جواب می دادی

پرنده روی تنش لمس کرد چاقو را
تو داشتی تلفن را جواب می دادی

الف به شستن خون از حیاط می پرداخت
تو داشتی تلفن را جواب می دادی

مزاحم سمجی بود پشت خط اما
تو با علاقه همیشه جواب می دادی

دریچه باز شد و مساله دریچه نبود
فضای خالی بی انتهای آن توو بود

الف که فلسفه می خواند هم نمی فهمید
پری که ریخته در خانه از خود او بود

که مرگ توی رگش داشت زندگی می کرد
که روی گردنش از قبل ردّ چاقو بود

تو داشتی تلفن را جواب می دادی!
صدای باد تمامی شب در آن سو بود

کنار قهوه و سیگار خود دراز کشید
پرنده خستگی زنده بودنش را داشت

نه میل ماندن و نه رفتن و نه مردن و نه
که گوشه ی قفسش عکسی از زنش را داشت

که پشت اینهمه دیوار و پرده های ضخیم
هنوز دنیا شب های روشنش را داشت

که زل زده به قفس، شعر می نوشت هنوز
بدون قافیه هم، ترس «رفتنش» را داشت

- فاطمه اختصاری -

پ ن ۱: آوار پریشانی‌ست
رو سوی چه بگریزیم؟!
- حسین منزوی -

پ ن ۲: بر ما چه گذشت؟!
کس چه می‌داند...؟
- فروغ فرخزاد -

خ ن: هیچ چیز نمی‌تونه این فاصله‌ی دور رو نزدیک کنه،
هر چی جلوتر میری،
دورتر می‌شی،
این دنیا
جواب هیچکدوم از سوال‌هام رو تو خودش نداره...
این دنیا
پر از آدما و اجسامیه که برای پنهان کردن واقعیت
بازیگرای ماهری‌ان...
* به طاقتی که ندارم کدام بار کشم؟!


جمع اضدادم

مرا با خاک می سنجی، نمی دانی که من بادم

نمی دانی که در گوش کر افلاک فریادم

نه خود با آب کوثر هم سرشتم، نز بهشتم من

که من از دوزخم، با آتش نمرود، هم زادم

نه رودی سر به فرمانم که سیلابی خروشانم

که از قید مصب و بستر و سر منزل آزادم

گهی تنگ است دنیایم، گهی در مشت گنجایم

فرو مانده است عقل مدّعی، در کار ابعادم

برای شب شماری، چوب خطّ ِ روزها، کافی است

جز این دیگر چه کاری است با ارقام و اعدادم؟

به جای فرق خود بر ریشه ی خسرو زنم تیشه

اگر چه عاشق شیرینم و از نسل فرهادم

گهی با کوه بستیزم، گه از کاهی فرو ریزم

به حیرت مانده حتّا آن که افکنده است بنیادم

همان مردن ولی از عشق مردن بود و دیگر هیچ

اگر آموخت حرف دیگری جز عشق استادم

به زخمی مرهمم کس را و زخمی می زنم کس را

شگفت آور ترینم، من چنینم: جمع اضدادم!

- حسین منزوی -

پ ن ۱: چه گویمت؟
که تو خود با خبر ز حال منی
چو جان نهان شده در جسم پرملال منی...
- سیمین بهبهانی -

پ ن ۲: فاجعه ی زندگی من این است که
یکبار زندگی را مثل زهر نوشیده ام و گذشته ام
و اکنون که به اندیشیدن بدان بازگشته ام،
احساس می‌کنم همان جام زهر را
بی نهایت بار از نو و از نو می نوشم و می‌نوشم...
- محمود دولت‌آبادی -

پ ن ۳: دانلود (قصه‌ی دل‌ها / عهدیه)

خ ن: گاهی هر قدر هم که سعی می‌کنی مستقل باشی، بی‌نیاز باشی، هر قدر سعی می‌کنی به قانون ناپایداری و زودگذر بودن همه چیز و همه کس وفادار باشی، ولی باز می‌بینی ته ته دلت میل به یه مرشد، یه راهنما، یا نه... به یه دوست، دوستی که همزبون و همدلت باشه احساس می‌کنی!
آدم نیازمند آفریده شده... کاریشم نمی‌شه کرد!
آدم دنبال درمان کمبودهاش و نقایصش توی دنیا و آدمای اطرافش می‌گرده... بلکه برای لحظاتی هم که شده بتونه به توهم کمال دست پیدا کنه...
آدم دنبال چیزی و کسی می‌گرده که این حس لعنتی و درمان‌ناپذیر تنهایی رو براش قابل تحمل‌تر کنه...

* و باز هم بین تمام این زرق و برق‌ها،
بین تمام این دست و پا زدن‌های کورکورانه،
به شعر
پناه
می‌برم...

خوب مطلق

اگر باشی محبت روزگاری تازه خواهد یافت

زمین در گردشش با تو مداری تازه خواهد یافت

دل من نیز با تو بعد از آن پاییز طولانی

دوباره چون گذشته نوبهاری تازه خواهد یافت

درخت یادگاری باز هم بالنده خواهد شد

که عشق از کُندهٔ ما یادگاری تازه خواهد یافت

دهانت جوجه‌هایش را پریدن گر بیاموزد

کلام از لهجهٔ تو اعتباری تازه خواهد یافت

بدین سان که من و تو از تفاهم عشق می‌سازیم

از این پس عشق‌ورزی هم، قراری تازه خواهد یافت

من و تو عشق را گسترده‌تر خواهیم کرد، آری

که نوع عاشقان از ما تباری تازه خواهد یافت

تو خوب مطلقی، من خوب‌ها را با تو می‌سنجم

بدین سان بعد از این خوبی، عیاری تازه خواهد یافت

جهان پیر ـ این دلگیر هم، با تو، کنار تو

به چشم خسته‌ام، نقش و نگاری تازه خواهد یافت

- حسین منزوی -

پ ن ۱:‌ ای مدعی که می‌گذری بر کنار آب
ما را که غرقه‌ایم ندانی چه حالت است...
- سعدی -

خ ن: دوست دارم حرف بزنم...