کی شود این روان من ساکن؟!

وه چه بی‌رنگ و بی‌نشان که منم

کی ببینم مرا چنان که منم

گفتی اسرار در میان آور

کو میان اندر این میان که منم

کی شود این روان من ساکن

این چنین ساکن روان که منم

بحر من غرقه گشت هم در خویش

بوالعجب بحر بی‌کران که منم

این جهان و آن جهان مرا مطلب

کاین دو گم شد در آن جهان که منم

فارغ از سودم و زیان چو عدم

طرفه بی‌سود و بی‌زیان که منم

گفتم ای جان تو عین مایی گفت

عین چه بود در این عیان که منم

گفتم آنی بگفت‌های خموش

در زبان نامده‌ست آن که منم

گفتم اندر زبان چو درنامد

اینت گویای بی‌زبان که منم

می شدم در فنا چو مه بی‌پا

اینت بی‌پای پادوان که منم

بانگ آمد چه می دوی بنگر

در چنین ظاهر نهان که منم

شمس تبریز را چو دیدم من

نادره بحر و گنج و کان که منم

- مولانا -

پ ن ۱: دانلود این شعر محشر با صدای احمد شاملو

پ ن ۲: درون آینه‌ی روبرو چه می‌بینی؟
تو ترجمان جهانی بگو چه می‌بینی؟
- تویی برابر تو - چشم در برابر چشم
در آن دو چشم پر از گفت‌و‌گو چه می‌بینی؟
- حسین منزوی -

پ ن ۳: از آینه بپرس
نامِ
نجات‌دهنده‌ات را...
- فروغ فرخزاد -

خ ن: این که همیشه جاهایی که می‌دونی جوابی نیست، دنبال جواب می‌گردی جالبه!
(مث ماجرای اون ملایی که زیر چراغ دنبال کلید خونه‌اش می‌گشت، ازش می‌پرسن آخرین بار کجا دستت بود؟ می‌گه توی زیرزمین! می‌گن خب پس چرا اینجا دنبالش می‌گردی؟ می‌گه حداقل اینجا روشنه!)
این که می‌دونی فلان اتفاق توی درازمدتِ نه چندان دور، هیچ نقشی توی حال خوبت نداره و چه بسا عامل اصلی بدتر شدن حالت باشه، با این حال گاهی دلت می‌خواد تجربه‌اش کنی!
حس می‌کنم «من»، همون چیزی که فکر می‌کنم ارزش تحمل این همه سختی رو داره، گیر کرده توی بدنی که اون رو وادار به سطحی‌ترین احساسات و نیازها و تجربه‌ها می‌کنه!
حس می‌کنم این بدن، «من» رو به اسارت گرفته!
فکرم رو مشغول چیزایی کرده که نباید.
این بدن مجبورم کرده توی زندگی روزمره غرق بشم! بشم یکی از همین دیگرانی که چشماشون رو می‌بندن و بدون اراده کارهایی که بهشون دیکته شده رو تکرار می‌کنن.
به قول منزوی (ما هیچ ندانستیم، بیداریمان از خواب! گفتند که بیدارید! گفتیم که بیداریم!)
این بدن، این قفس، مجبورم کرده کار کنم، حتی وقتی حالم خوب نیست لبخند بزنم، با آدمایی که کوچک‌ترین وجه مشترکی باهاشون ندارم معاشرت کنم، مجبورم کرده سر سطحی‌ترین و ابتدایی ترین چیزها عصبانی بشم، حسادت کنم، پر از اضطراب بشم، مجبورم کرده عمری رو که کمتر از یه چشم‌بر‌هم‌زدن طول می‌کشه صرف فکر کردن به مسائل پیش‌پاافتاده کنم!
مجبورم کرده زندگی نکنم.
مجبورم کرده بترسم.
این بدن «من» رو از من گرفته...

هنگامه‌ی حیرانی

مرا آتش صدا کن تا بسوزانم سراپایت

مرا باران صلا ده تا ببارم بر عطش‌هایت

مرا اندوه بشناس و کمک کن تا بیامیزم

مثال سرنوشتم با سرشت چشم زیبایت

مرا رودی بدان و یاری‌ام کن تا درآویزم

به شوق جذبه‌وارت تا فرو ریزم به دریایت

کمک کن یک شبح باشم مه آلود و گم اندر گم

کنار سایه‌ی قندیل‌ها در غار رویایت

خیالی، وعده‌ای، وهمی، امیدی، مژده‌ای، یادی

به هر نامی که خوش داری تو بارم ده به دنیایت

اگر باید زنی همچون زنان قصه‌ها باشی

نه عذرا دوستت دارم نه شیرین و نه لیلایت

که من یا پاکبازی‌های ویس و شور رودابه

خوشت می‌دارم و دیوانگی‌های زلیخایت!

اگر در من هنوز آلایشی از مار میبینی

کمک کن تا از این پیروزتر باشم در اغوایت

کمک کن مثل ابلیسی که آتشوار می‌تازد

شبیخون آورم یک روز یا یک شب به پروایت

کمک کن تا به دستی سیب و دستی خوشه‌ی گندم

رسیدن را و چیدن را بیاموزم به حوایت

مرا آن نیمه‌ی دیگر بدان آن روح سرگردان

که کامل می‌شود با نیمه‌ی خود روح تنهایت

- حسین منزوی -

پ ن ۱: آن گونه مست بودم
که از تمام دنیا
تنها
دلم
هوای تو را کرده بود
می‌گفتم این عجیب است
اینقدر ناگهانی دل بستن
از من که بی‌تعارف دیریست
زین خیل ورشکسته
کسی را در خور دل نهادن پیدا نکرده بودم...

- حسین منزوی -

پ ن ۲: دانلود (شوکران نوش / حسین منزوی)

خ ن: به عشق
پناه می‌برم
تا تکیه‌گاهی گردد...