انگار تویی
گر چه از فاصله ماه ز من دورتری
ولی انگار همین جا و همین دور و بری
ماه می تابد و انگار تویی ... می خندی
باد می آید و انگار تویی ... می گذری ...
- بهروز یاسمی -
گر چه از فاصله ماه ز من دورتری
ولی انگار همین جا و همین دور و بری
ماه می تابد و انگار تویی ... می خندی
باد می آید و انگار تویی ... می گذری ...
- بهروز یاسمی -
تکليفِ تمام ترانههای من
از همين اولِ بسماللهِ بوسه معلوم است
سلام، يعنی خداحافظ!
خداحافظ جایِ خالیِ بعد از منِ غريب
خداحافظ سلامِ آبیِ امنِ آسوده
ستارهی از شب گريختهی همروزِ من،
عزيزِ هنوزِ من ... خداحافظ!
همين که گفتم!
ديگر هيچ پرسشی
پاسخ نمیدهم!
هی بیقرار!
نگران کدامِ اشتباهِ کوچکِ بیهوا
تو از نگاه چَپچَپِ شب میترسی؟
ما پيش از پسينِ هر انتظاری حتما
کبوترانِ رفته از اينجا را
به رويایِ خوشترين خبر فراخواهيم خواند.
من ... ترانهها وُ
تو ... بوسهها وُ
شب ... سينهريزِ روشنش را گرو خواهد گذاشت،
تا ديگر هيچ اشاره يا علامتی از بُنبستِ آسمان نمانَد.
راه باز ...، جاده روشن وُ
همسفر فراوان است.
برمیگرديم
نگاه میکنيم
اميدوار به آواز آدمی ...!
آيا شفای اين صبحِ ساکتِ غمگين
بیخوابِ آخرين ستاره مُيسر نيست؟
هميشه همين قدمهای نخستينِ رفتن است
که رازِ آخرين منزلِ رسيدن را رقم میزند.
کم نيستند کسانی
که با پارهی سنگی در مُشتِ بستهی باد
گمان میکنند کبوتری تشنه به جانب چشمه میبَرَند،
اما من و کبوتر و چشمه گول نخواهيم خورد
ما خوابِ خوشی از احوالِ آدمی ديدهايم
از اين پيشتر نيز
فالِ غريب ستاره هم با ما
از همين اتفاق عجيب گفته بود.
ما نزديک آينه نشستيم و شب شکست و
خبر از مسافرِ خوشقولِ بوسه رسيد،
رسيد همين نزديکیها
که صبحِ يک جمعهی شريف
از خواب روشن دريا باز خواهيم گشت.
همه چيز دُرست خواهد شد
و شب تاريک نيز از چراغِ تَرکخورده عذر خواهد خواست.
همين برای سرآغاز روزِ به او رسيدن کافی است،
همين برای نشستن و يک دلِ سير گريستنِ ما کافیست،
همين برای از خود دور شدن و به او رسيدن کافی است.
سلام ...!
سلام يعنی خداحافظ!
خداحافظ اولين بوسههای بیاختيار
کوچههای تنگ آشتیکنانِ دلواپس
عصر قشنگِ صميمی
ماه مُعطرِ اطلسیهای اينقدی، ... خداحافظ!
سلام، سهمِ کوچکِ من از وسعت سادگی!
سايهنشينِ آب و همپيالهی تشنگی سلام،
سلام، اولادِ اولين بوسه از شرمِ گُل و گونههای حلال،
سلام، ستارهی از شب گريختهی همروز من،
عزيزِ هميشه و هنوز من ... سلام!
"سید علی صالحی"
از دیار آشنایی پا کشیدن مشکل است
از تو ای آرام جانم دل بریدن مشکل است
مرغ دل شد سال ها با بام عشقت آشنا
از فراز بام عشقت پر کشیدن مشکل است
کی توانم از دلم مهر تو را بیرون کنم
مهر دیگر کس در این دل پروریدن مشکل است
گر چه دارم آرزوی وصلت ای سیمین بدن
غنچه نشکفته را از شاخه چیدن مشکل است
عشق من بیرون مکن ای آشنا از ملک دل
در دل بیگانه عشقی آفریدن مشکل است
نیست امیدی رسد بر دامنت دست وصال
چون ز پا افتاده ام مقصد رسیدن مشکل است
آن چه آید بر سرم از دیده و از دل بود
بعد عمری نامرادی لب گزیدن مشکل است
نیست از عشقت مگر خون جگر در جام دل
خون ز جام و ساغر دل سرکشیدن مشکل است
می گریزم بعد از این از ماجرای عاشقی
طعم تلخ نامرادی ها چشیدن مشکل است ...
- ؟ -
...
و احساسم چنین می گفت :
مرا از خود نمی رانی ...
کمی دلسنگ و مغروری ،
ولی ... بی من نمی مانی
و بعضی وقت ها شاید
حضورت را نمی بینم
تو اما با شکیبایی
برایم شعر می خوانی
و باور کن بدون تو
دلم را پاره خواهم کرد
خودت این را نمی دانی؟!
- ؟ -
پ ن : به یاد یکی از عزیزترین ها ..." پریسا"