تنها تویی که دست تکان می دهی

در خواب های کودکی ام

 

هر شب طنین سوت قطاری

از ایستگاه می گذرد!

دنباله ی قطار

انگار هیچ گاه به پایان نمی رسد

انگار...

بیش از هزار پنجره دارد

و در تمام پنجره هایش

 تنها تویی که دست تکان می دهی

آنگاه
 
در چارچوب پنجره ها

شب شعله می کشد

با دود گیسوان تو در باد

در امتداد راه مه آلود

در دود

دود

دود ...

"قیصر امین پور"

ترانه آبی اسفند

آسمان را...!

ناگهان آبی است!

از قضا یک روز صبح زود می بینی

دوست داری زود برخیزی

پیش از آنکه دیگران

چشم خواب آلود خود را وا کنند

پیش از آنکه در صف طولانی نان

باز هم غوغا کنند

در هوای پشت بام صبح

با نسیم نازک اسفند

دست و رویت را بشویی

حوله ی نمدار و نرم بامدادان را

روی هرم گونه هایت حس کنی

وسلامی سبز

توی حوض کوچک خانه

به ماهی ها بگویی

سفره ات را وا کنی

نان و پنیر و نور

تا دوباره

فوج گنجشکان بازیگوش

بر سر صبحانه ات دعوا کنند

دوست داری

بی محابا مهربان باشی

تازه می فهمی

مهربان بودن چه آسان است...

با تمام چیزها از سنگ تا انسان!

دوست داری

راه رفتن زیر باران را

در خیابانهای بی پایان تنهایی

دست خالی بازگشتن

از صف طولانی نان را

در اتاقی خلوت و کوچک

رفتن و برگشتن و گشتن

لای کاغذ های پاره ها

نامه های بی سرانجام پس از عرض سلام...

نامه های ساده ی باری اگر جویای حال و بال ما باشی...

نامه های ساده ی دیگر ملالی نیست غیر از دوری تو...

گپ زدن از هردری

با هر در و دیوار

بعد هم احوالپرسی

با دوچرخه

با درخت و گاری و گربه

با همه با هرکس و هرچیز

هر کتابی را به قصد فال واکردن

از کتاب حافظ شیراز

تا تقویم روی میز

آب پاشی کردن کوچه

غرق در ابهام بوی خاک

در طنین بی سر انجام تداعی ها

با فرود

قطره قطره

قطره های آب

روی خاک

سنگفرش کوچه ای باریک را از نو شمردن

در میان کوچه ای خلوت

رو به روی یک در آبی

پا به پا کردن

نامه ای با پاکت آبی

پاکت پست هوایی

بر دم یک بادبادک بستن و آن را هوا کردن

یادگاری روی دیوار و درخت و سنگ

روی آجرهای خانه

خط نوشتن با نوک ناخن

روی سیب و هنداونه

قفل صندوق قدیم عکس های کودکی  را باز کردن

ناگهان با کشف یک لحظه

از پس گرد و غبار سالهای دور

باز هم از کودکی آغاز کردن

روی تخت بی خیالی

روی قالی تکیه بر بالش

در کنار مادر و غوغای یکریز سماور

گیسوان خواهر کوچکترت را

با سر انگشتان گیجت شانه کردن

وانار آبداری را

توی یک بشقاب آبی دانه کردن

امتداد نقشهای روی قالی را

با نگاهی بی هدف دنبال کردن

جوجه ی زرد و ضعیفی را که خشکیده

توی خاک باغچه

با خواندن یک حمد و سوره چال کردن

فکر کردن

فکر کردن

در میان چارچوب قاب بارانخورده ی اسفند

خیرگی از دیدن یک اتفاق ساده در جاده

دیدن هر روزه ی یک عابر عادی

مثل یک یاد آوری

در سراشیب فراموشی

مثل خاموشی

ناگهانی

مثل حس جاری رگبرگهای یک گل گمنام

در عبور روزهای آخر اسفند

حس سبزی

حس سبزینه

مثل یک رفتار معمولی در آیینه

عشق هم شاید

اتفاقی ساده و عادی است

"قیصر امین پور "

به که باید گفت؟!

کشت تقدیر تو ما را به که باید گفت؟

مردم از درد خدا را به که باید گفت؟

سرنوشتم اگر این است که می بینم

حکم تغییر قضا را به که باید گفت؟

آی خط خوردگی صفحه ی پیشانی!

این همه خط خطا را به که باید گفت؟

مو به مو حادثه بارید به هر بندم

تیر باران بلا را به که باید گفت؟

هر نفس آهی و هر آینه اشکی شد

وضع این آب و هوا را به که باید گفت؟

هر دمی دردی و هر ثانیه سالی بود

شرح این ثانیه ها را به که باید گفت؟

هذیان بود و شب و تاب و تب تردید

درد و درمان و دوا را به که باید گفت؟

چه کنم این همه اما و اگرها را

این همه چون و چرا را به که باید گفت؟

آفرین بر تو و نفرین به خودم گفتم

جز تو نفرین و دعا را به که باید گفت؟

شکوه از هر چه و هر کس به خدا کردم

گله از کار خدا را به که باید گفت؟!

"قیصر امین پور"

لحظه های کاغذی

خسته‌ام از آرزوها، آرزوهای شعاری
شوق پرواز مجازی، بالهای استعاری


لحظه‌های کاغذی را روز و شب تکرار کردن
خاطرات بایگانی، زندگیهای اداری
 

آفتاب زرد و غمگین، پله‌های رو به پایین
سقفهای سرد و سنگین، آسمانهای اجاری


با نگاهی سرشکسته، چشمهایی پینه‌بسته
خسته از درهای بسته، خسته از چشم‌انتظاری

صندلیهای خمیده، میزهای صف‌کشیده
خنده‌های لب پریده، گریه‌های اختیاری

عصر جدولهای خالی، پارکهای این حوالی
پرسه‌های بی‌خیالی، صندلیهای خماری


سرنوشت روزها را روی هم سنجاق کردم
شنبه‌های بی‌پناهی، جمعه‌های بی‌قراری


عاقبت پرونده‌ام را با غبار آرزوها
خاک خواهد بست روزی، باد خواهد برد باری


روی میز خالی من، صفحه‌ی باز حوادث:
در ستون تسلیت‌ها نامی از ما یادگاری

    "قیصر امین پور"

آمد اما در نگاهش آن نوازشها نبود

آمد اما در نگاهش آن نوازشها نبود
چشم خواب‌آلوده‌اش را مستی رویا نبود

نقش عشق و آرزو از چهره‌ی دل شسته بود
عکس شیدایی در آن آیینه‌ی سیما نبود

لب همان لب بود اما بوسه‌اش گرمی نداشت
دل همان دل بود اما مست و بی‌پروا نبود

در دل بیزار خود جز بیم رسوایی نداشت
گر چه روزی همنشین جز با من رسوا نبود

در نگاه سرد او غوغای دل خاموش بود
برق چشمش را نشان از آتش سودا نبود

دیدم آن چشم درخشان را ولی در این صدف
گوهر اشکی که من می‌خواستم پیدا نبود

برلب لرزان من فریاد دل خاموش شد
آخر آن تنها امید جان من تنها نبود

جز من و او دیگری هم بود اما ای دریغ
آگه از درد دلم زان عشق جانفرسا نبود

ای نداده خوشه‌ای زان خرمن زیبایی‌ام
تا نبودی در کنارم زندگی زیبا نبود

"ابوالحسن ورزی"

 

پ ن : قطارها بیهوده می‌پرسند
« چی؟ چی؟ »
نمی دانند در انتهای ریل‌ها ،

هیچ کس
و
هیچ چیز
در انتظارشان نیست ...

- ؟ -

چه کسی باور کرد ...

گاه می اندیشم خبر مرگ مرا با تو چه کس میگوید ؟

آن زمان که خبر مرگ مرا میشنوی !

روی تو را کاشکی میدیدم ....

شانه بالا زدنت را بی قید و تکان دادن دستت که مهم نیست زیاد

و تکان دادن سر را که عجب! عاقبت مرد ؟

 افسوس...

کاشکی میدیدم

من به خود میگویم :

 چه کسی باور کرد ...

جنگل جان مرا آتش عشق تو خاکستر کرد؟!

                                                             " حميد مصدق"