آدم نمی شوم

جسمی شکسته و... روحی پر از خراش

عاشق نمیشوم ، دلواپسم نباش

دستانی از تهی ، پاهایی از ورم

فکر مرا نکن ، امروز بهترم ...

حال مرا مپرس ، چیزی مهم که نیست ...

این دل‌شکستگی ، اقرار بی‌کسی‌ست

درگیر من مشو ، همدم نمیشو

حوا مرا ببخش ... آدم نمیشوم ...

تقصیر تو نبود ، نه من نه بخت خود

تو عشق خط زدی ، من خواستم نشد

درگیر عادتم ، سرگرم خود شدم

در مرز یک سقوط ، دیگر نه تو نه من ...

از پشت این سکوت ، از این نقاب و نقش

حال مرا بفهم ، جرم مرا ببخش

امروز بهترم ... حوا بیا ببین

دل‌تنگ من مباش ، من مرده‌ام ... همین !

شکل خودم شدم ... تلخ و بدون ره

در انتهای خویش ، حال مرا بفهم

شکلی شبیه خود ، با چشم گریه‌سوز

باور نمیکنم، آئینه را هنوز ...

از پشت این سکوت ، از این نقاب و نقش

حال مرا بفهم ، جرم مرا ببخش

امروز بهترم ، حوا بیا ببین

دل‌تنگ من مباش ، من مرده‌ام ... همین !

جسمی شکسته و ... روحی پر از خراش

عاشق نمیشوم ، دلواپسم نباش

دستانی از تهی ، پاهایی از ورم

فکر مرا نکن ، امروز بهترم ...

حال مرا مپرس ، چیزی مهم که نیست ...

این دل‌شکستگی ، اقرار بی‌کسی‌ست

درگیر من مشو ، همدم نمیشوم

   حوا مراببخش ... آدم نمیشوم ...

- علی احمدی -

رفتن و مــردن علاج کار شد

 از لحظه های طی شده حظّی نبرده ایم

خودرا به دست شاید و امّا سپرده ایم

بشمار لحظه لحظه عمر گذشته را

 هر چند ســال بود همان قدر مُرده ایم ...

- ? -

دردی اســـت غیـــر مردن ، آن را دوا نباشــد

رو سر بنه به بالین ، تنهـــا مـــرا رهـــا کــن
 تـــرک من خـــرابِ ، شــب گــردِ مبتــلا کــن

ماییم و مـوج ســودا ، شـب تـا بــه روز تنهــا
خواهـــی بیــا ببخشا ، خـواهی برو جفا کن

از مـن گـریــز تـــا تـو ، هـــم در بـــلا نیفتـــی
 بگـــزیـــن ره ســـلامت ، تــــرکِ رهِ بـــلا کـن

ماییـــم و آب دیـــده ، در کنــج غـم خــزیـــده
بـــــر آب دیــده ی ما ، صــد جای آسیـا کــن

خیـره کشی است ما را ، دارد دلی چو خارا
بکشـــد کسش نگــویـــد ، تدبیر خــونبها کن

بر شـاه خـــوبــرویان ، واجــب وفـــا نبـاشــد
ای زردروی عاشــق ، تــو صبــر کــن وفـا کن

دردی اســـت غیـــر مردن ، آن را دوا نباشــد
پس من چگونه گـویــم ، کاین درد را دوا کــن

در خواب دوش پیری ، در کوی عشـق دیــدم
با دست اشارتم کرد ، که عزم سـوی مـا کن

گر اژدهاست بر ره ، عشقیست چــون زمرد
 از برق این زمــرد ، هــی دفـــع اژدهـــا کــن

بس کن که بیخودم من ، ور تــو هنــرفـزایی
تــاریــخ بـوعلــی گــو ، تدبیر بــوالعــلا کــن

   « مولوی - دیوان شمس »