عشق / جای تو / زندگی ... خالیست

زندگی طعم قهوه ی ترک است

مثل « هرگز تو را نبخشیدن »

بغض هایی که در گلو مانده

بغض روزی اگر تو را دیدن ...

چشم های مرا نصیحت کن  

این تویی " خسته ام ، فقط خسته "

پشت خط ، با صدای ... " چیزی نیست "

این منم " درک می کنم ، اما ... "

عشق / جای تو / زندگی   خالیست

با همان لحن ساده صحبت کن

خسته ای از نگاه من ، من از

چشم خود را به عشق چسباندن

دوستت دارم  و تو هم ای کاش ...

پس مکافاتِ عاشقی با من

باز در حقِ من جنایت کن  

شهر ما هم پر از کثافت شد

تا نفس کم بیاوری هر شب

باز امیدِ اینکه شاید صبح ...

گر چه فهمیده ای که دیگر شب ...

پس به حتی خودت خیانت کن

مرگ شیرین تر است از حقت

توی این کوره های آدم سوز

مثل یک « دوستت ندارم »  ِ تلخ

از زبان کسی که تا دیروز ...

هی نگاهی به من ، به ساعت کن

باز از دور دیدنت هر روز

چشم هایی که سد  ِ راهم شد

دور می شد ... و گریه می کردم

مطمئن باش عوض نخواهم شد

پس به چشمان خیسم عادت کن

" مهسا زهیری "

بهترینِ بهترین من

زرد و نیلی وبنفش  

سبز و آبی و کبود! 

با بنفشه ها نشسته ام،

سال های سال،

صبح های زود.

در کنار چشمه ی سحر

سر نهاده روی شانه های یکدگر،

گیسوان خیس شان به دست باد،

چهره ها نهفته در پناه سایه های شرم،  

 

رنگ ها شکفته در زلال عطرهای گرم،

می تراود از سکوت دلپذیرشان،

بهترین ترانه،

بهترین سرود! 

 

مخمل نگاه این بنفشه ها،

می برد مرا سبکتر از نسیم،

از بنفشه زار باغچه،

تا بنفشه زار چشم تو - که رسته در کنار هم -

زرد ونیلی وبنفش

سبز و آبی و کبود. 

 

با همان سکوت شرمگین،

با همان ترانه ها وعطرها،

بهترین هرچه بود و هرچه هست،

بهترین هرچه هست و بود!                                           

در بنفشه زار چشم تو

من ز بهترین بهشت ها گذشته ام

من به بهترین بهار ها رسیده ام. 

 

ای غم تو همزبان بهترین دقایق حیات من

لحظه های هستی من از تو پر شده ست

آه!

در تمام روز،

در تمام شب،

در تمام هفته،

در تمام ماه،

در فضای خانه، کوچه ، راه

در هوا، زمین،درخت،سبزه،آب،

در خطوط در هم کتاب،

در دیار نیلگون خواب!   

 

 

ای جدایی تو بهترین بهانه ی گریستن!

بی تو من به اوج حسرتی نگفتنی رسیده ام.

ای نوازش تو. بهترین امید زیستن! 

 

در کنار تو

من ز اوج لذتی نگفتنی گذشته ام.

در بنفشه زار چشم تو

برگ های زرد و نیلی و بنفش،

عطر های سبز و آبی و کبود،

نغمه های نا شنیده ساز می کنند،

بهتر از تمام نغمه ها و سازها!   

 

 

روی مخمل لطیف گونه هات،

غنچه های رنگ رنگ ناز،

برگ های تازه تازه باز می کنند،

بهتر از تمام رنگ ها و رازها!  

 

 

 

خوب خوب نازنین من!

نام تو مرا همیشه مست می کند

بهتر از شراب

بهتر از تمام شعر های ناب! 

 

 

 

نام تو، اگرچه بهترین سرود زندگی است

من تو را به خلوت خدایی خیال خود:

«بهترین بهترین من» خطاب می کنم،

بهترین بهترین من!!

          "فریدون مشیری"

یاد باد

روز وصل دوستداران یاد باد

یاد باد آن روزگاران یاد باد

کامم از تلخی غم چون زهر گشت

بانگ نوش نوشخواران یاد باد

گر چه یاران فارغند از یاد من

از من ایشان را هزاران یاد باد

مبتلا گشتم در این بند و بلا

کوشش آن حق گزاران یاد باد

گر چه صد رود است در چشمم مدام

زنده رود باغ کاران یاد باد

راز حافظ بعد از این ناگفته ماند

ای دریغا رازداران یاد باد

" حافظ "

 

پ ن ۱ : نمی تونم این شعر رو بخونم و از دایی یاد نکنم ... 

دیگر نمانده هیچ

دیگر نمانده هیچ به جز وحشت سکوت

دیگر نمانده هیچ به جز آرزوی مرگ

خشم است و انتقام فرومانده در نگاه

جسم است و جان کوفته در جستجوی مرگ

تنھا شدم ، گریختم از خود ، گریختم

تا شاید این گریختنم زندگی دهد

تنھا شدم که مرگ اگر همتی کند

شاید مرا رهایی ازین بندگی دهد

تنھا شدم که هیچ نپرسم نشان کس

تنھا شدم که هیچ نگیرم سراغ خویش

دردا که این عجوزه  جادوگر حیات

بار دگر فریفت مرا با چراغ خویش

اینک شب است و مرگ فراراه من هنوز

آنگونه مانده است که نتوانمش شناخت

اینک منم گریخته از بند زندگی 

با زندگی چگونه توانم دوباره ساخت ؟

- نادر نادرپور -

پس از تو قحطی لبخند

خداحافظ!خداحافظ! سلام ای خوب دیروزم
بدون من تا ته دنیا به آتیش تو می سوزم

خداحافظ!خداحافظ! همیشه همدم و همراه
دلیل بغض بی وقفه ، دلیل هق هق گهگاه

خداحافظ!خداحافظ! عزیز خسته از تکرار
نگو تقدیر ما این بود ،‌ محاله بعد از این دیدار

خداحافظ!خداحافظ! سیه پوش سراپا نور
شروع ناب هر شعری ، تو ای نزدیک دورادور

خداحافظ غزلساز طناب و شاخه و رؤیا
صدای ناب روییدن ، غریق عاشق دریا

خداحافظ!خداحافظ! گل اردیبهشت من
پر از نام زلال توست ،‌ کتاب سرنوشت من

خداحافظ!خداحافظ! دلیل تازه بودن ها
خداحافظ!خداحافظ! تمنای سرودن ها

خداحافظ!خداحافظ! سفر خوش ! راه رؤیا باز
پس از تو قحطی لبخند ، پس از تو حسرت پرواز

"یغما گلروئی"

خاطراتت را بیاور تا بگویم کیستم

از سخن چینان شنیدم آشنایت نیستم

خاطراتت را بیاور تا بگویم کیستم

سیلی هم صحبتی از موج خوردن سخت نیست

صخره ام هر قدر بی مهری کنی می ایستم

تا نگویی اشک های شمع ازکم طاقتی است

در خودم آتش به پا کردم ولی نگریستم  

چون شکست آینه، حیرت صد برابر می شود

بی سبب خود را شکستم تا بیننم کیستم

زندگی در برزخ وصل و جدایی ساده نیست

کاش قدری پیش از این یا بعد از آن می زیستم

"فاضل نظری"

به گناهان نبخشوده قسم ، دل تنگ ام

من چه در وهم وجودم ، چه عدم ، دل تنگ ام
از عدم تا به وجود آمده ام ، دل تنگ ام

روح از افلاک و تن از خاک ، در این ساغر پاک
از درآمیختن شادی و غم دل تنگ ام...

خوشه ای از ملکوت تو مرا دور انداخت
من هنوز از سفر باغ اِرم دل تنگ ام

ای نبخشوده گناه پدرم ، آدم ، را!
به گناهان نبخشوده قسم ، دل تنگ ام

باز با خوف و رجا سوی تو می آیم من
دو قدم دلهره دارم ، دو قدم دل تنگ ام...

نشد از یاد برم خاطره ی دوری را
باز هم گرچه رسیدیم به هم دل تنگ ام

"فاضل نظری"

پ ن : ای نبخشوده گناه پدرم ، آدم را ! به گناهان نبخشوده قسم ... دلتنگم .

هیچ کس اینجا به تو مانند نشد

به خداحافظی تلخ تو سوگند نشد
که تو رفتی ودلم ثانیه ای بند نشد

لب تو میوه ممنوع ، ولی لب هایم
هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد

با چراغی همه جا گشتم وگشتم در شهر
هیچ کس ... هیچ کس اینجا به تو مانند نشد

هر کسی در دل من جای خودش را دارد
جانشین تو در این سینه "خداوند" نشد

خواستند از تو بگویند شبی شاعرها
عاقبت با قلم شرم نوشتند:نشد!

"فاضل نظری"

ته سیگار

تو می خندی ... حواست نیست ... من آروم می میرم
تو می رقصی و من ... عاشق شدن رو یاد می گیرم
چه جذابی ... چه گیرایی
چه بی منطق به چشمات می شه عادت کرد
توی دستای تو باید ... به سیگارم حسادت کرد !

 

منو پوک می زنی آروم
خرابم می کنی از سر
رژ لب روی ته سیگار
تن من زیر خاکستر

منو پوک می زنی آروم
خرابم می کنی از سر
رژ لب روی ته سیگار
تن من زیر خاکستر

تنم می لرزه و می ری ... حواست نیست
هوامو کام می گیری ... حواست نیست
حواسم هست و می میرم ... حواست نیست
کنارت اوج می گیرم ... حواست نیست

تنم می لرزه و می ری ... حواست نیست
هوامو کام می گیری ... حواست نیست
حواسم هست و می میرم ... حواست نیست
کنارت اوج می گیرم ... حواست نیست

تو می خندی ...
حواست نیست ...

 

پ ن : آهنگ ته سیگار از رستاک .

امشب برای اولین بار گوش دادم بهش ! وحشـــــــــــــــــتناک به دلم نشست ...

تو خود اویی بخود آی

نه مرادم نه مریدم

 

نه پیامم نه کلامم

نه سلامم نه علیکم

نه سپیدم نه سیاهم

نه چنانم که تو گویی

نه چنینم که تو خوانی

و نه آنگونه که گفتند و شنیدی

نه سمانم نه زمینم

نه به زنجیر کسی بسته ام و برده دینم

نه سرابم

نه برای دل تنهایی تو جام شرابم

نه گرفتار و اسیرم

نه حقیرم

نه فرستاده پیرم

نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم

نه جهنم نه بهشتم

چنین است سرشتم

این سخن را من از امروز نه گفتم نه نوشتم

بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم ...

گر به این نقطه رسیدی

به تو سربسته و در پرده بگویم

تا کسی نشنود این راز گهربار جهان را

آنچه گفتند و سرودند ... تو آنی !

خود تو جان جهانی

گر نهانی و عیانی

تو همانی که همه عمر به دنبال خودت نعره زنانی

تو ندانی که خود آن نقطه عشقی

تو خود اسرار نهانی

تو خود باغ بهشتی

تو به خود آمده از فلسفه چون و چرایی

به تو سوگند

که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی در همه افلاک بزرگی

نه که جزنی

نه که چون آب در اندام سبونی

"تو خود اویی به خود آی"

تا در خانه متروکه هر کس ننشینی

و به جز روشنی شعشعه پرتو خود هیچ نبینی

و گل وصل بچینی ...

- ؟ -

سلطان آشوبم تویی

هر کجا پا می نهم احساس مطلوبم تویی

عامل رسوایی چشمان مرطوبم تویی

هر چه خسته، هرچه تنها، بازهم در فکرمن

اسم تو جا می شود،سلطان آشوبم تویی

ساعت نه بود یا ده؟صبح روز جمعه بود

اعترافی با خودم کردم که محبوبم تویی

شعرهای من به الهام تو جاری می شود

نه،شما نه،می نویسم تو،بله خوبم تویی

در کجا عاشق شدم یادم نمی آید ولی!

هر کجا پا می نهم ...  احساس مطلوبم ... تویی ...

- ؟ -

پ ن : ساده اس ولی دوسش دارم ...

دلم گرفت ...

خود را شبي در آينه ديدم ، دلم گرفت
از فکر اينکه قد نکشيدم دلم گرفت

از فکر اينکه بال و پري داشتم ولي
بالاتر از خودم نپريدم دلم گرفت

از اينکه با تمام پس انداز عمر خود
حتي ستاره اي نخريدم دلم گرفت

کم کم به سطح آينه ام برف مي نشست
دستي بر آن سپيد کشيدم دلم گرفت

دنبال کودکي که در آن سوي برف بود
رفتم ولي به او نرسيدم دلم گرفت

نقاشي ام تمام شد و زنگ خانه خورد
من هيچ خانه اي نکشيدم دلم گرفت

شاعر کنار جو گذر عمر ديد و من
خود را شبي در آينه ديدم دلم گرفت

" سيد مهدي نقبايي "  

می خواهمت

خانه خراب توشدم

به سوي من روانه شو

سجده به عشقت ميزنم

منجي جاودانه شو

اي كوه پرغرور من

سنگ صبور تو منم

اي لحظه ساز عاشقي

عاشق با تو بودنم

روشن ترين ستاره ام

ميخواهمت ميخواهمت

تو ماندگاري در دلم

ميدانمت ميدانمت

اي همه وجود من نبود تو نبود من ...  

- ? -