برگ

اگه سبزم اگه جنگل

اگه ماهی اگه دریا

اگه اسمم همه جا هست

روی لب ها ، تو کتابا

اگه رودم ، رود گنگم

مثل مریم ، اگه پاک

اگه نوری به صلیبم

اگه گنجی زیر خاک 

واسه تو قد یه برگم 

پیش تو راضی به مرگم 

 

اگه پاکم مثل معبد

اگه عاشق مثل هندو

مثل بندر واسه قایق

واسه قایق مثل پارو

اگه عکس چل ستونم

اگه شهری بی حصار

واسه آرش تیر آخر

واسه جاده یه سوار

واسه تو قد یه برگم 

 

پیش تو راضی به مرگم

 

 

 

اگه قیمتی ترین سنگ زمینم

توی تابستون دستای تو برفم

اگه حرفای قشنگ هر کتابم

برای اسم تو چند تا دونه حرفم

اگه سیلم پیش تو قد یه قطره

اگه کوهم پیش تو قد یه سوزن

اگه تن پوش هر درختم

پیش تو اندازه ی دکمه ی پیرهن

واسه تو قد یه برگم 

 

پیش تو راضی به مرگم

 

 

اگه تلخی مثل نفرین

اگه تندی مثل رگبار

اگه زخمی زخم کهنه

بغض یک در ، رو به دیوار

اگه جام شوکرانی

تو عزیزی مثل آب

اگه ترسی اگه وحشت

مثل مردن توی خواب 

واسه تو قد یه برگم

 

پیش تو راضی به مرگم

پ ن : گفتی ...

دوستت دارم ومن

به خیابان رفتم.

فضای اتاق

برای پرواز کافی نبود.

                       " گروس عبدالملکیان "

سوختم

باشد ولی نگفتی این حرف آخرت بود

من باخبر نبودم ازآن چه در سرت بود

باور نکردم اما،گفتی مرا ندیدی!

یا من شکسته بودم یا عین باورت بود

یک شب رسیدی از راه دست مرا فشردی

چیزی شبیه خنجر در دست دیگرت بود

در دست های من بود یک عمر دست هایت

دستی که رنگ خون داشت دستی که خنجرت بود

من مثل سایه ای از آیینه ات گذشتم

زخمم زدی نگفتی شاید برادرت بود

از پشت کوهم اما فهمیده ام همین قدر

یا از تو بد نگفتم،یا در برابرت بود

من سوختم تو ماندی باور نکردی از من

خاکستری که دیدی دیدار آخرت بود...

" ناصر فیض "

خسته ام ...

از زندگی ، از این همه تکرار خسته ام

از های و هوی کوچه و بازار خسته ام 

دلگیرم از ستاره و آزرده ام ز ماه

امشب دگر ز هر که و هر کار خسته ام 

دلخسته سوی خانه ، تن خسته می کشم

آه ... کزین حصار دل آزار خسته ام 

بیزارم از خموشی تقویم روی میز

وز دنگ دنگ ساعت دیوار خسته ام 

از او که گفت یار تو هستم ولی نبود

از خود که بی شکیبم و بی یار خسته ام 

تنها و دل گرفته و بیزار و بی امید

از حال من مپرس که بسیار خسته ام

" محمدعلی بهمنی "

پ ن : ماهــــیگــــیر دلــــش سـوخت . . .
این بار ماهـــی قلاب را رها نمیکرد !
چــقـــــــــــدر تنــــهاســــــــت . . .

- ؟ -

دلخوشم با غزلی تازه ...

 دلخوشم با غزلی تازه همینم کافیست

تو مرا باز رساندی به یقینم کافیست

قانعم بیشتر ازاین چه بخواهم از تو

گاه گاهی که کنارت بنشینم کافیست

گله ای نیست من و فاصله ها همزادیم

گاهی از دور تو را خوب ببینم کافیست

آسمانی! تو در آن گستره خورشیدی کن

من همین قدر که گرم است زمینم کافیست

من همین قدر که با حال و هوایت گه گاه

برگی از باغچه ی شعر بچینم کافیست

فکر کردن به تو یعنی غزل شور انگیز

که همین شوق مرا  خوب ترینم  کافیست

" محمد علی بهمنی "

باورت نیست !

می خواهمت،می دانی اما باورت نیست

فکری به جز نامهربانی در سرت نیست

دیگر شدی هر چند ، اما من همانم

آری همان شوری که در سر دیگرت نیست

من دوستت دارم تمام حرفم این است

حرفی که عمری گفتم اما باورت نیست

من آسمانی بی کران ، روحی بلندم

باور کن این کوتاهی از بال وپرت نیست

ای کاش درآغاز با من گفته بودی

وقتی توان آمدن تا آخرت ... نیست !

" ناصر فیض "