یاد من باشد ... " تنها هستم "

دير گاهي است در اين تنهايي

رنگ خاموشي در طرح لب است

بانگي از دور مرا مي خواند ،

ليك پاهايم در قير شب است

 

رخنه اي نيست در اين تاريكي

در و ديوار بهم پيوسته

سايه اي لغزد اگر روي زمين

نقش وهمي است ز بندي رسته

 

نفس آدم ها

سر بسر افسرده است

روزگاري است در اين گوشه پژمرده هوا

هر نشاطي مرده است

 

دست جادويي شب

در به روي من و غم مي بندد

مي كنم هر چه تلاش ،

او به من مي خندد

 

نقش هايي كه كشيدم در روز ،

شب ز راه آمد و با دود اندود

طرح هايي كه فكندم در شب ،

روز پيدا شد و با پنبه زدود

 

دير گاهي است كه چون من همه را

رنگ خاموشي در طرح لب است

جنبشي نيست در اين خاموشي

دست ها ، پاها در قير شب است

                                             " سهراب سپهری "

 

پ ن : چو کس با زبان دلم آشنا نیست

                  چه بهتر که از شکوه خاموش باشم

                             چو یاری مرا نیست همدرد ، بهتر

                                        که از یاد یاران فراموش باشم ...

 

پ ن :  " خاطــ ــ ــ ــ ــرات " هر چه " شـــــیرین تر " باشند . . .

          بعد ها از " تلخی " ، " گلویت " را بیشتر می سوزانند !

 

پ ن : پیش از آن که درباره ی زندگی ، گذشته و شخصیت من قضاوت کنی ...

خودت را جای من بگذار ،

از مسیری که من گذشته ام عبور کن ،

با غصه ها ، تردیدها ، ترس ها ، دردها و خنده هایم زندگی کن ...

یادت باشد

هر کسی سرگذشتی دارد .

هرگاه به جای من زندگی کردی

آنگاه می توانی درباره ی من قضاوت کنی .

از زبان یک دوست ...

* یک توضیح کوچک : پست زیر ، متعلق به دوست عزیزیه که به واسطه ی همین وبلاگ پیدا

 

کردم ...

 

ازینکه اینجا رو  برای انتشار شعراش قابل دونست ، تشکر می کنم و ... و باقیش از زبون

خودش .


 

خداوندا مرا یاری ده تا قبل از اینکه در مورد راه رفتن کسی قضاوت کنم قدری با کفشهای او راه بروم.
انگار اول باید خودم و معرفی کنم؛اسمِ من....
"او" میخواهد باور کنی (عشق) تنها یادِ ماندگار است ؛
و دوست بداری عاشق بودن را ، و عاشق ستودن باشی!
و ستایش کنی دستانی را که روزی بخاطرت لرزیدند ،
*وبلرزانی دلی را که دل عشقت را میلرزاند.*
میخواهد بدانی اگر دلتنگ شدی حتی یک بغض زود گذر هم برای دلگرمی اش کافی است.
و بفهمی که (ماه) تنها یک کلمه نیست، تنها یک قمر کوچک برای زمین زمینیهای سنگی نیست ؛ تنها موظف نیست به دور خورشید و زمین بگردد !!!
ماه تنها نظاره گر قلبهایی است که سنگی شده اند و سنگها تنها ماتم زدگانی اند که با دیدن قلب ها از سنگ بودن خود خجالت میکشند ؛ و بدانی (آه ) تنها بازدمی کوتاه و ممتدنیست،بلکه بخاریست که از سوزاندن اشک ها در قلب ها به وجود آمده است! –اشکهایی که گاهی نباید جاریشوند- "او" میخواهد باور کنی ، و بفهمی ، و بدانی ، و ... باز هم بدانی!
شاید (خواست ِ دانستن ِ تو) تنها هدیه ایست که ((او)) میتواند به تو بدهد.
((او))تنهاست!نه (تنها)یی که در فرهنگ لغت شماست؛نه! ((او)) به معنای واقعیِ تنهای واژه نامه ی ذهن و دلش تنهاست!
((او)) تنها نیست چون عاشق نیست ! ((او)) تنهاست چون تنها ، تنهای دوران است.
تو اگر روزی ((مشکی)) چشمانت را به ((سپیدی)) دلت گره زدی ؛
خواهی دید که ((او)) تنها (ع)شق ِ (ط)وسی ِ (ی)ک (ه)مراه است.بله؛اسم من عطیه است!

 شعر اول : " شقایق خشک "

رو سنگ قبرم بنویس:"دیوونه ی دیوونگی"

به آدما بگو دلش تنها بوده تو زندگی

بگو برام گل نیارن رو سنگ قبرم نذارن

بجاش یرای دلخوشیم 10 تا سپیدار بکارن!

بگو که روشن نکنن شمعای مشکی واسه من

بجاش یه فانوس کوچیک بالای عکسم بذارن

نه!نه!یه وقت قاب نذارن گوشه ی سنگ قبر من!؟

آخه میترسم غم تو چشمام و هممه بخونن...

رو سنگ قبرم بنویس:"یه آس و پاس!یه پاپتی"

بگو!شاید بشکنه این بغض عجیبٍ لعنتی

بگو!واسه همه بگو از زندگی گلایه داشت

مگه تو شاهد نبودی رو دل من چه زخمی کاشت؟

مگه خودت ندیدی اون روزای زرد پائیز و؟

قدم زدن رو برگای سرخ میون شالیز و؟

دیدی چه زود یکی دیگه خاطرم و ازش گرفت؟

میبینی؟قلب عاشقش شده یه سنگ سخت و سفت

رو سنگ قبرم بنویس:"دشمن سخت عاشقی!"

نه!بی خیال!دوروغ نگو!آخه تو یه شقایقی

تو تنها یادگارمی از اون!گل خشک قشنگ!

تنها کسی که تا حالا باهام بوده سرخ و یه رنگ

بذار که از نگاه تو همه بفهمن چی شدم؟!

عاشق شاعری بودم...حالا یه افسانه شدم

 

شعر دوم : سرزمین من

گوشه ای در میان بوته های رز سرخ

در کنار لحظه های پرگل میان دشت

گوشه ای در سکوت راز ناک و سرخ سیب

پای ساقه ی ظریف تاک مست

گوشه ای نشسته ام_درون سرزمین خود_

کنار معنویت چنار پایدار؛

به زیر نارون _این همیشه سایه دار_

آن طرف!

در ورای بیشه های دور

روی وحشی نگاه خاطرات مرگ و جنگ

قلب من میزند درون دستهای سرنوشت او

قلب من میتپد بخاطرش

قلب من سالهاست گوشه ای:

در میان یاسهای آبی و کبود

روی وحشی نگاه خاطرات

میتپد به عشق سرزمین خود

به عشق سرزمینی از تبار رود!

سرزمین من!

خاستگاه خاطرات خوب و بد!

بازتاب جمله های "یا حسین" و "یا علی مدد"!

سرزمین من!جایگاه مردمی همیشه جاودان!

سرزمین من!خاک پربهاء،مرز پر گوهر!

یاد قدرت خدایی ات هماره در تمام قلب من؛

باقی و همیشه زنده است!

سرزمین من!

سرزمین بهترین الهه ها و بهترین خدایگان!

برلب تمام بچه های پرغرور تو هرکچا که حرفی از شجاعت است

نقل میشود:

_چون حماسه ای عزیز و ناب_

"نام تو" ای عطیه ی الهی ام؛

ایران من!ای خاک آسمانیم!

حول چشمان مهربان تو ...

تو آفتاب ِ نیمه‌ی مردادی ، من دانه‌های برف ِ زمستان‌ام

هی از تب ِ توآب شدم دیگر ، چیزی نمانده‌است به پایان‌ام

یلدا چه صیغه‌ای‌ست !؟ نمی‌فهمم ، بی تو تمام ِ زندگی‌ام یلداست

وقتی شبیه ِ شب‌پره‌ها از روز، از هر چه روشنی‌ست گریزان‌ام

آن روزها که زندگی‌ام حول ِ چشمان ِ مهربان ِ تو می‌چرخید ،

وقتی رسول ِ پیکر ِسوزان‌ات ، یکباره ریخت در تن ِ ایمان‌ام ،

وقتی که آیه آیه غزل می‌خواند ، لب‌هات روی ِ کاتب ِ دستان‌ام ،

باران ِ واژه‌هات که می‌بارید هی سوره ، سوره ، سوره به قرآن ام ،

وقتی ولی‌عصر برای من ، از مسجد‌الحرام گرامی‌تر ...

 

تو مسجد‌الحلال شدی ای ماه ، درسعی ِراه ِرشت به تهران‌ام

من مرده‌ام چقدر حواست نیست ، موسای ِمن عصای ِعزیزت کو ؟

اعجاز ِ اشتباه ِ تو حالا من ، یک اژدها به هیأت ِ انسان‌ام

زن نیستی عزیز ، بفهمی من بی امن ِ دست‌هات چه تنهایم

حالا که دست‌های نجیب‌ات را ، دیگر قرار نیست که دستان‌ام ...

انگشت‌هام در تب ِ لب‌هایت ، من بین ِدست‌هات ترک برداشت

با بوسه‌هات زلزله برپا شد ، در تار و پود ِ پیکر ِ سوزان‌ام

در امتداد ِ نیمکت ِ چوبی ، من ذرّه ، ذرّه ، ذرّه فرو پاشید

تو ذرّه ذرّه گرگ شد و آرام ، چون برّه‌ای کشید به دندان‌ام

 

« فاتی » بجای ِ« فاطمه » هم خوب است ، یک ذرّه لوس هست ولی بد نیست

سرهم نگو ، شکسته بخوان من را ، حالا که تکّه‌ پاره و ویران‌ام ...

***

تو آفتاب‌ ِ نیمه‌ی مردادی ،

                         من ...

                                                           دانه‌های برف ِ زمستانی

هی از تب ِ تو آب شدم دیگر ، چیزی نمانده ‌است به پایان‌ام ...

 

 

" فاطمه حق وردیان "

 

پ ن : برای کشتن یک پرنده ، یک قیچی کافیست .

لازم نیست آن را در قلبش فرو کنی یا گلویش را با آن بشکافی . پرهایش را بزن ...

خاطره پریدن با او کاری می کند که خودش را به اعماق دره ها پرت کند .


پ ن : شيطان نيستم ...

فرشته هم نيستم ...

خدا هم نيستم ...

فقط دخترم ؛

از نوع ساده اش ...

حوّا گونه فكر مي كنم ؛

به خاطر يك سيب تا كجآ بايد تاوان داد ؟


پ ن : هر کدوممون باید قدمی برداریم ...

ادامه نوشته

چیزی نمونده به پایان من ...

 

 دیوار مست و پنجره مست و اتاق مست

این چندمین شب است که خوابم نبرده است ؟

رویای تو ، مقابل من ؛ گیج و خط خطی

در جیغ جیغ گردش خفاش های پست

رویای «من» مقابل «تو» ، تو که نیستی

دکتر بلند شد و مرا روی تخت بست

دارم یواش یواش که از هوش می ... روم

پیچیده توی جمجمه ام هی صدای دست

هی دست دست می کنی و من که مرده ام

آن کس که نیست ، خسته شده از هر آنچه هست

من از ...کمک! همیشه ...کمک ! .... خسته تر .... کمک

مادر یواش آمد و پهلوی من نشست

« با احتیاط حمل شود چون شکستنی است »

یکهو جیرینگ بغض کسی در گلو شکست ...

" سید مهدی موسوی "

 



 

 

پ ن : جودی!

کاملا با تو موافق هستم که عده‌ای از مردم هرگز زندگی نمی‌کنند و زندگی را یک مسابقه دو می‌دانند و

می‌خواهند هرچه زودتر به هدفی که درافق دوردست است ، دست یابند و متوجه نمی‌شوند که آن‌قدرخسته

شده‌اند که شاید نتوانند به مقصد برسند و اگرهم برسند ، ناگهان خود را در پایان خط می‌بینند .

درحالی که نه به مسیر توجه داشته‌اند و نه لذتی از آن برده‌اند.

دیر یا زود آدم پیر و خسته می‌شود ، درحالی که از اطراف خود غافل بوده است .

آن‌وقت دیگر رسیدن به آرزوها و اهداف هم برایش بی‌تفاوت می‌شود و فقط او می‌ماند و یک خستگی بی‌لذت

و فرصت و زمانی که ازدست رفته و به دست نخواهد آمد ...

جودی عزیزم!

درست است ؛ ما به اندازه خاطرات خوشی که از دیگران داریم ، آنها را دوست داریم و به آنها وابسته

می‌شویم . هرچه خاطرات خوش‌مان از شخصی بیشتر باشد ، علاقه و وابستگی ما بیشتر می‌شود .

پس هر کسی را بیشتر دوست داریم و می‌خواهیم که او هم بیشتر دوست‌مان بدارد ، باید برایش خاطرات

خوش زیادی بسازیم تا بتوانیم دردلش ثبت شویم .

                                                      دوستدار تو: بابا‌ لنگ‌ دراز

 

پ ن : همه حـرفهـای تـوی دلم ، فقـط این حـرفـها که گفـتم نیست

       گـاه چنـدین هـزار جملـه هنــوز ، همه ی حـرفـهای آدم نیست

          باورم می شـود که بسـته شده ، همه ی آسمان آبـی من

   و کســی که تـمـام من شـده بود ، بـاورم می شــود که کم کم نیست!

                                                                 " سید مهدی نقبایی "