خنک آن دم که نشینیم در ایوان من و تو

به دو نقش و به دو صورت به یکی جان من و تو

داد باغ و دم مرغان بدهد آب حیات

آن زمانی که درآییم به بستان من و تو

اختران فلک آیند به نظاره ما

مه خود را بنماییم بدیشان من و تو

من و تو بی‌من و تو جمع شویم از سر ذوق

خوش و فارغ ز خرافات پریشان من و تو

طوطیان فلکی جمله شکرخوار شوند

در مقامی که بخندیم بدان سان من و تو

این عجبتر که من و تو به یکی کنج این جا

هم در این دم به عراقیم و خراسان من و تو

به یکی نقش بر این خاک و بر آن نقش دگر

در بهشت ابدی و شکرستان من و تو

- مولانا -

.

پ ن ۱: این شور که در سر است ما را
وقتی برود که سر نباشد
- سعدی -

.

پ ن ۲: گفت اگر در سر تو شور من است
زِ تو من یک سر مو نگذارم
- مولانا -

.

خ ن:‌ به این فکر می‌کنی که قراره بی‌قراری‌هات کِی تموم بشه؟

که قراره تموم بشه؟
به این فکر می‌کنی که اصن چی می‌تونه آرومت کنه؟
مدام می‌گردی، فکر می‌کنی.
ولی هیچی پیدا نمی‌کنی!
کاش یه چیزی آرومم می‌کرد...
کاش منم مث اون بنده‌خدایی بودم که با ذوق و جدیت می‌گفت «اونایی که دانشگاه خوب درس خوندن هیچکدوم پورشه سوار نمی‌شن»!
کاش منم مث اون آرزوم این بود! کاش پول می‌تونست حالم و خوب کنه، اونقدر که به خاطرش گوزن و به شقیقه ربط بدم!
از سکون بیزارم...
باز افتادم وسط دو تا قله و دارم درجا می‌زنم! یه نیرویی می‌خوام تا هلم بده!
کاش می‌شد عاشق شد، مست شد، از خود بی‌خود شد،
مث مولانا
مث سعدی
کاش می‌شد مطمئن شد، به آرامش رسید...

* از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود...
من می‌ترسم.
از آدمایی که روز به روز بی‌رحم‌تر می‌شن،
از عشقایی که روز به روز کم‌رنگ‌تر و توخالی‌تر و حساب کتابی‌تر می‌شه،
من وحشت می‌کنم از دیدن این همه آدم یخ و بی‌تفاوت!
دنیا وحشتناک شده...

* خدایا!
من اینجام!
خودت و به من نشون بده...

.

جان و جهان

تو مرا جان و جهانی چه کنم جان و جهان را

تو مرا گنج روانی چه کنم سود و زیان را

نفسی یار شرابم نفسی یار کبابم

چو در این دور خرابم چه کنم دور زمان را

ز همه خلق رمیدم ز همه بازرهیدم

نه نهانم نه بدیدم چه کنم کون و مکان را

ز وصال تو خمارم سر مخلوق ندارم

چو تو را صید و شکارم چه کنم تیر و کمان را

چو من اندر تک جویم چه روم آب چه جویم

چه توان گفت چه گویم صفت این جوی روان را

چو نهادم سر هستی چه کشم بار کهی را

چو مرا گرگ شبان شد چه کشم ناز شبان را

چه خوشی عشق چه مستی چو قدح بر کف دستی

خنک آن جا که نشستی خنک آن دیده جان را

ز تو هر ذره جهانی ز تو هر قطره چو جانی

چو ز تو یافت نشانی چه کند نام و نشان را

جهت گوهر فایق به تک بحر حقایق

چو به سر باید رفتن چه کنم پای دوان را

به سلاح احد تو ره ما را بزدی تو

همه رختم ستدی تو چه دهم باج ستان را

ز شعاع مه تابان ز خم طره پیچان

دل من شد سبک ای جان بده آن رطل گران را

منگر رنج و بلا را بنگر عشق و ولا را

منگر جور و جفا را بنگر صد نگران را

غم را لطف لقب کن ز غم و درد طرب کن

هم از این خوب طلب کن فرج و امن و امان را

بطلب امن و امان را بگزین گوشه گران را

بشنو راه دهان را مگشا راه دهان را

- مولانا -

.

پ ن ۱: ای کاش،
جان بخواهد
معشوق جانی ما
- فروغی بسطامی -

.

پ ن ۲: گفتم مگر ز رفتن غایب شوی ز چشمم
آن نیستی که رفتی، آنی که در ضمیری...
- سعدی -

.

خ ن: «بی‌عشق نفس زدن حرام است مرا»
یعنی که فرقی نمی‌کند،
کِی.
کجا.
یعنی که مهم نیست روزگار دارد چه بلایی سرم می‌آورد!
یعنی که من در همه حال
چه «ایستاده»
چه «نشسته»
و چه «آرمیده»
مدام
به یاد توام...


**«
الَّذِینَ یذْکرُونَ اللَّهَ قِیماً وَ قُعُوداً وَ عَلَی جُنُوبِهِمْ...»

.

خ ن ۲: (Believer از Imagine Dragons)

*First things first
I'mma say all the words inside my head
I'm fired up and tired of the way that things have been, oh ooh
The way that things have been, oh ooh
Second things second
Don't you tell me what you think that I could be
I'm the one at the sail, I'm the master of my sea, oh ooh
The master of my sea, oh ooh
I was broken from a young age
Taking my sulking to the masses
Writing my poems for the few
That look at me, took to me, shook to me, feeling me
Singing from heartache from the pain
Taking my message from the veins
Speaking my lesson from the brain
Seeing the beauty through the...
Pain!
You made me a, you made me a believer, believer
Pain!
You break me down, you build me up, believer, believer
Pain!
Oh let the bullets fly, oh let them rain
My life, my love, my drive, it came from...
Pain!
You made me a, you made me a believer, believer
Third things third
Send a prayer to the ones up above
All the hate that you've heard has turned your spirit to a dove, oh ooh
Your spirit up above, oh ooh
I was choking in the crowd
Building my rain up in the cloud
Falling like ashes to the ground
Hoping my feelings, they would drown
But they never did, ever lived, ebbing and flowing
Inhibited, limited
Till it broke open and rained down
And rained down, like...
Pain!
You made me a, you made me a believer, believer
Pain!
You break me down, you build me up, believer, believer
Pain!
Oh let the bullets fly, oh let them rain
My life, my love, my drive, it came from...
Pain!
You made me a, you made me a believer, believer
Last things last
By the grace of the fire and the flames
You're the face of the future, the blood in my veins, oh ooh
The blood in my veins, oh ooh
But they never did, ever lived, ebbing and flowing
Inhibited, limited
Till it broke open and rained down
And rained down, like...
Pain!
You made me a, you made me a believer, believer
Pain!
You break me down, you build me up, believer, believer
Pain!
Oh let the bullets fly, oh let them rain
My life, my love, my drive, it came from...
Pain!
You made me a, you made me a believer, believer

.

نشد

گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد

بسوختیم در این آرزوی خام و نشد

به لابه گفت شبی میر مجلس تو شوم

شدم به رغبت خویشش کمین غلام و نشد

پیام داد که خواهم نشست با رندان

بشد به رندی و دردی کشیم نام و نشد

رواست در بر اگر می‌تپد کبوتر دل

که دید در ره خود تاب و پیچ دام و نشد

بدان هوس که به مستی ببوسم آن لب لعل

چه خون که در دلم افتاد همچو جام و نشد

به کوی عشق منه بی‌دلیل راه قدم

که من به خویش نمودم صد اهتمام و نشد

فغان که در طلب گنج نامه مقصود

شدم خراب جهانی ز غم تمام و نشد

دریغ و درد که در جست و جوی گنج حضور

بسی شدم به گدایی بر کرام و نشد

هزار حیله برانگیخت حافظ از سر فکر

در آن هوس که شود آن نگار رام و نشد

- حافظ -

.

پ ن ۱: تا خرمنت نسوزد، تشویش ما ندانی
- سعدی -

.

پ ن ۲: پُرَم، پُر از کلماتی که آتشم زده‌اند
برای این منِ بی‌چهره یک دهان بنویس...
- عادل سالم -

.

پ ن ۳: دوستانم می‌رنجانندم مدام،
از دشمنان
چیزی در خاطرم نیست!
- عباس کیارستمی -

.

خ ن: این روزها همچنان در برابر سخت‌تر شدن و دردناک‌تر شدن زندگی، سعی در قوی‌تر شدن و پرروتر شدن دارم تا ثابت کنم من آدمِ کم آوردن نیستم :)

داشتم یه پادکست جدید گوش می‌دادم که قراره توی هر قسمتش راجع به آدمایی که با یه چالشی روبرو شدن صحبت کنه.
برنامه‌ی اولش درباره‌ی برزو بود.
پسری که توی ۴ سالگی به خاطر تزریق واکسن تاریخ گذشته مبتلا به بیماری گیلن‌باره می‌شه و چند سال بعد هم دکترها مرگ زودهنگامش رو بهش اطلاع می‌دن!
قسمت جالب ماجرا برای من نحوه برخورد برزو با این بیماری‌ها و عواقبشون بود! و حرف جالبی که زد:
«نمیدونم چرا ولی اصلا ناراحت نبودم. به هیچ عنوان. به خودم گفتم کارایی که قراره تو هفتاد سال بکنم رو تو ۴۰ سال میکنم.اصلا بعد از اون خبر بود که کلی اتفاقای باحال واسم افتاد».
نگرش قشنگش در برابر اتفاقی که باهاش رودررو شده (و برای من کابوس مطلقه) شدیدا من رو تحت تاثیر قرار داد!
...
این روزها هر چند تلخه،
هر چند کم و بیش تو جنبه‌های زیادی از زندگی اشتباه کردم و شکست خوردم و سرخورده شدم،
هر چند نامهربونیای زیادی از کسایی که دوستم می‌دونستمشون دیدم،
هر چند توی محیطی هستم که «پارتی‌» و «پول» اولویت اول «تمام» مدیراشه،
این روزها هر چند تا آستانه‌ی شکستن خمیده شدم!
ولی اتفاقات و داستانای زیادی سر راهم قرار گرفت تا یادم بندازه نباید کم بیارم...

.