من و تو

بود عمري به دلم با تو که تنها بِنِشينم
کامم اکنون که برآمد بنشين تا بنشينم

پاک و رسوا همه را عشق به يک شعله بسوزد
تو که پاکي بِنِشين تا منِ رسوا بنشينم

بي ادب نيستم اما پي يک عمر صبوري
با تو امشب نتوانم که شکيبا بنشينم

شمع را شاهد احوال من و خويش مگردان
خلوتي خواسته ام با تو که تنها بنشينم

من و دامان دگر از پي دامان تو؟ حاشا!
نه گياهم که به هر دامن صحرا بنشينم

آن غبارم که گرَم از سر دامن نفشاني
برنخيزم همه ي عمر و همين جا بنشينم

ساغرم، دورزنان پيش لبت آمدم امشب
دستگيري کن و مگذار که از پا بنشينم

                                  "سیمین بهبهانی"

وفادار

بگذار که در حسرت ديدار بميرم

در حسرت ديدار تو بگذار بميرم

دشوار بود مردن و روي تو نديدن

بگذار به دلخواه تو دشوار بميرم

بگذار که چون ناله ي مرغان شباهنگ

در وحشت و اندوه شب تار بميرم

بگذار که چون شمع کنم پيکر خود آب

در بستر اشک افتم و ناچار بميرم

مي ميرم از اين درد که جان دگرم نيست

تا از غم عشق تو دگربار بميرم

تا بوده ام، اي دوست، وفادار تو بودم

بگذار بدانگونه وفاداربميرم

                             "سیمین بهبهانی"

دلتنگم

نه از رومم ، نه از زنگم

همان بیرنگ بیرنگم ...

بیا بگشای

           در بگشای

دلتنگــــــــــــــــــــــــــــــــم...

"مهدی اخوان ثالث"

عجب صبری خدا دارد

عجب صبری خدا دارد!

اگر من جای او بودم.

همان یک لحظه اول ،

که اول ظلم را میدیدم از مخلوق بی وجدان ،

جهان را با همه زیبایی و زشتی ،

بروی یکدیگر ،ویرانه میکردم.

 

عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

که در همسایه ی صدها گرسنه ، چند بزمی گرم عیش و نوش میدیدم ،

نخستین نعره مستانه را خاموش آن دم ،

بر لب پیمانه میکردم .



عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

که میدیدم یکی عریان و لرزان ، دیگری پوشیده از صد جامه ی رنگین

زمین و آسمان را

واژگون ، مستانه میکردم .



عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

نه طاعت می پذیرفتم ،

نه گوش از بهر استغفار این بیدادگرها تیز کرده ،

پاره پاره در کف زاهد نمایان ،

سبحه ی، صد دانه میکردم .



عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان ،

هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو ،

آواره و ، دیوانه میکردم .



عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

بگرد شمع سوزان دل عشاق سر گردان ،

سراپای وجود بی وفا معشوق را ،

پروانه میکردم .



عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم .

بعرش کبریایی ، با همه صبر خدایی ،

تا که میدیدم عزیز نابجایی ، ناز بر یک ناروا گردیده خواری میفروشد ،

گردش این چرخ را

وارونه ، بی صبرانه میکردم .



عجب صبری خدا دارد !

اگر من جای او بودم.

که میدیدم مشوش عارف و عامی ، ز برق فتنۀ این علم عالم سوز مردم کش ،

بجز اندیشه عشق و وفا ، معدوم هر فکری ،

در این دنیای پر افسانه میکردم .



عجب صبری خدا دارد !

چرا من جای او باشم .

همین بهتر که او خود جای خود بنشسته و ،

تاب تماشای تمام زشتکاریهای این مخلوق را دارد،!

و گر نه من بجای او چو بودم ،

یکنفس کی عادلانه سازشی ،

با جاهل و فرزانه میکردم .

عجب صبری خدا دارد ! عجب صبری خدا دارد !

                                          " رحیم معینی کرمانشاهی
"

درونم را كسی نشناخت، نشناخت

  اگر روزی كسی از من بپرسد

كه دیگر قصدت از این زندگی چیست؟

بدو گویم كه چون می ترسم از مرگ

مرا راهی به غیر از زندگی نیست!

 

من آن دم چشم بر دنیا گشودم

كه بار زندگی بر دوش من بود

چو بی دلخواه خویشم آفریدند

مرا كی چاره ای جز زیستن بود

من اینجا میهمانی ناشناسم

كه با ناآشنایانم سخن نیست

به هر كس روی كردم دیدم آوخ!

 

مرا از او خبر، او را ز من نیست

حدیثم را كسی نشنید، نشنید

درونم را كسی نشناخت، نشناخت

بر این چنگی كه نام زندگی داشت

سرودم را كسی ننواخت، ننواخت

برونم كی خبر داد از درونم

كه آن خاموش و این آتشفشان بود

نقابی داشتم بر چهره، آرام

كه در پشتش چه طوفان ها نهان بود

همه گفتند عیب از دیده توست

جهان را بد چه میبینی كه زیباست

ندانم راست است این گفته یا نه

ولی دانم كه عیب از هستی ماست

چه سود از تابش این ماه و خورشید

كه چشمان مرا تابندگی نیست

جهان را گر نشاط زندگی هست

مرا دیگر...

                                           نشاط زندگی نیست...

- نادر نادرپور -

پ ن :  این شعر عجیب حرف دلمه ...