بسیار ِ من !

باريدمت اگرچه كه باران نبوده ام

مازندران ابري آبان نبوده ام

اي نازنين كه خانه ات آبادتر شود

هرگز چنين براي تو ويران نبوده ام

اي كفش خسته زود به پايان رسيده اي

اندازه هاي لطف خيابان نبوده ام ؟

بسيار من ! چه شد كه به چشمت  كم آمدم ؟

وسع مرا ببخش فراوان نبوده ام

مومن به كفر چشم توام آنقدر كه من

انگار هيچوقت مسلمان نبوده ام

پيش از تو آفرينش من رخ نداده بود

هر جا كه بودم از توچه پنهان ... نبوده ام !

" محمد مودب " 

عین شین قاف ...

حرف که می‌زنی

من از هراس طوفان

زل می‌زنم به میز

به زیرسیگاری

به خودکار

تا باد مرا نبرد به آسمان.

لبخند که می‌زنی

من

ـ عین هالوها ـ

زل می‌زنم به دست‌هات

به ساعت مچی طلایی‌ات

به آستین پیراهن ا‌ت

تا فرو نروم در زمین.

دیشب مادرم گفت تو از دیروز فرورفته‌ای

در کلمه‌ای انگار

در عین ...

در شین ...

درقاف ...

در نقطه‌ها ...

" مصطفی مستور "

امروز چه دلتنگم ...

امروز چه دلتنگم!

امروز چه دلتنگم!

مثل من که مثل من، گم ترانه، کمرنگم

امروز چه دلتنگم!

خاکستریم انگار!

همخاطره زنبق،یک لحظه پس از رگبار

امروز چه دلتنگم!

از جنس تکاپوی مصنوعی فواره

بر حاشیه تکرار

امروز چه دلتنگم!

مبهوت و کبود و گس!

برحضور مجروحم،چه فاخته،چه کرکس

چه سرخ خیابان و چه قهوه ای کوچه

شکل سایه ابرم،بودنی سیاه و بس

بر مرکب چوبینم،از کوچ نمی مانم

همساعت میدانچه بردایره میرانم

بی حوصله،

بی رویا،

دریاچه اندوهم!

تدفین جلگه و جنگل،

سوگواری کوهم!

آه! ای من جان خسته!

عصیان فروخفته!

انفجار پنهان و افسانه ناگفته

امروز که دلتنگم،ناگهانه طغیان کن!

شهر بهت و بهتان را،به حادثه مهمان کن!

 - ؟ -

 

پ ن : گاهی حتی از خودم هم دلم می گیرد ...

آنکه بی بـــــاده کـــــند جــــان مــــرا مـــــست کجاست ؟

آنکه بی باده کند جان مرا مست کجاست؟

وآنکه بيرون کند از جان و دلم دست کجاست؟

وآنکه سوگند خورم ، جز بسر او نخورم

وآنکه سوگند من و توبه ام اشکست کجاست؟

وآنکه جانها بسحر نعره زنانند ازو

وآنکه ما را غمش از جای ببردست کجاست؟

جان جانست و گر جای ندارد چه عجب؟!

اين که جا می طلبد در تن ما هست کجاست؟

غمزۀ چشم بهانه ست و زان سو هوسيست

وآنکه او در پس غمزه ست دلم خست کجاست؟

پردۀ روشن دل بست و خيالات نمود

وآنکه در پرده چنين پردۀ دل بست کجاست؟

عقل تا مست نشد چون و چرا پست نشد

وآنکه او مست شد از چون و چرا رست کجاست؟

" مولانا "

عشق بازان کم شدند

هر که خوبی کرد زجرش می دهند

هر که زشتی کرد اجرش می دهند !

باستان کاران تبانی کرده اند

عشق را هم باستانی کرده اند

هر چه انسان ها طلایی تر شدند

عشق ها هم مومیایی تر شدند

اندک اندک عشق بازان کم شدند

نسلی از بیگانگان ... آدم شدند !

- ؟ -

نشانی سوم

چه بوی خوشی می‌دهد اين جامه‌ی قديمی

اين پيراهن بنفش

اين همه پروانه‌ی قشنگ در قابِ نامه‌ها،

اين چند حَبه‌ی قند در کُنج روسری

قابِ عکسی کهنه

بر رَف گِل‌اندودِ بی‌آينه،

و جستجوی خط و خبری خاموش

در ورق‌پاره‌های بی‌نشان

که گمان کرده بودم باد آن همه را با خود بُرده است.

ديدی!

ديدی شبی در حرف و حديث مبهم بی‌فردا گُمَت کردم

ديدی در آن دقايقِ دير باورِ پُر گريه گُمَت کردم

ديدی آب آمد و از سَرِ دريا گذشت و تو نيامدی!

آخرين روزِ خسته،

همان خداحافظِ آخرين، يادت هست!؟

سکه‌ی کوچکی در کف پياله با آب گفتگو می‌کرد،

پسين جمعه‌ی مردمانِ بی‌فردا بود،

و بعد، صحبتِ سايه بود، سايه و لبخندِ اين و آن.

تمامِ اهالیِ اطراف ما

مشغول فالِ سکه و سهمِ پياله‌ی خود بودند،

که تو ناگهان چيزی گفتی

گفتی انگار همان بهتر که رازِ ما

در پچپچِ محرمانه‌ی روزگار ... ناپيدا!

گفتی انگار حرفِ ما بسيار و

وقت ما اندک و

آسمان هم بارانی‌ست ...


راستی هيچ می‌دانی من در غيبت پُر سوالِ تو

چقدر ترانه سرودم

چقدر ستاره نشاندم

چقدر نامه نوشتم که حتی يکی خط ساده هم به مقصد نرسيد؟!

رسيد، اما وقتی

که ديگر هيچ کسی در خاموشیِ خانه

خوابِ بازآمدنِ مسافرِ خويش را نمی‌ديد.


در غيبت پُر سوالِ تو

آشنايان آن همه روزگارِ يگانه حتی

هرگز روشنايیِ خاطرات تُرا بياد نياوردند.

در غيبت پُر سوال تو آن انار خجسته بر بالِ حوضِ ما خشکيد.

در غيبت پُر سوال تو عقربه‌های شَنگِ بی‌بازگشتِ هيچ ساعتی به ساعت شش و هفتِ پسينِ پنج‌شنبه نرسيد.

حالا که آمدی، آمدی ری‌را!

پس اين همه حرفِ نامنتظر از رفتنِ بی‌مجال چرا؟!


راستی اين همان پيراهنِ بنفش پُر از پروانه‌ی آن سالها نيست؟

مگر همين نشانی تو از راهِ دور دريا نبود،

پس چطور در ازدحام دلهره، ناگهان گُمت کردم

پس چطور در حرف و حديثِ مبهمِ بی‌فردا گُمت کردم؟

مگر ما کجای اين باديه‌ی بی‌نشان به دنيا آمده‌ايم ری‌را!

ما هم زير همين آسمانِ صبور

مردمان را دوست می‌داريم.


حالا بيا به بهانه‌ای

تمام شبِ مغموم گريه را

از آوازِ نور و تبسمِ ستاره روشن کنيم

من به تو از خواب‌های آينه اطمينان داده‌ام ری‌را!

سرانجام يکی از همين روزها

تمام قاصدک‌های خيسِ پژمرده از خوابِ خارزار

به جانب بی‌بندِ آفتاب و آسمان بر می‌گردند.

" سید علی صالحی "

بیچاره آهویی که صید پنجه شیری است ...

پیشانی ام را بوسه زد در خواب هندویی

شاید از آن ساعت طلسمم کرده جادویی

شاید از آن پس بود که احساس می کردم

در سینه ام پر می زند شب ها پرستویی

شاید از آن پس بود که با حسرت از دستم

هر روز سیبی سرخ می افتاد در جویی

از کودکی دیوانه بودم ، مادرم می گفت

از شانه ام می چیده است هر روز شب بویی

نام تو را می کند روی میزها هر وقت

در دست آن دیوانه می افتاد چاقویی

بیچاره آهویی که صید پنجه شیری است

بیچاره تر شیری که صید چشم آهویی

اکنون ز تو با ناامیدی چشم می پوشم

اکنون ز من با بی وفایی دست می شویی

آئینه خیلی هم نباید راستگو باشد

من مایه رنج تو هستم، راست می گویی ...

" فاضل نظری "

هر سال، سال توست

سال هزار و سيصد و... هر سال، سال توست

تقدير من رقم شده در زير فال توست

مي پرسي اين غزل براي کدامين فرشته است؟

مي خندم! آي! خوب من! اين شرح حال توست

غير از کلام و واژه چه دارم من از جهان؟

اين خلسه هاي نيمه من، از مجال توست!

بيت و نفس، شبيه به هم تند مي شوند

آهنگ قلب و نبض من اين حس و حال توست

وصل هميم در تن يک شعر بال دار

پاي دويدن از من و پرواز... بال توست

وقتي اتاق من پر پروانه مي شود

فصل بهار آمده... يا اين خيال توست؟!

گاهي براي از تو سرودن غزل کم است

بس که قصيده پشت سرت... زير شال توست!

سلطان عشق، روي لبانت جلوس کرد

امشب شروع سلطنت خط و خال توست

"ما را سري است با تو..." که معناش اين شده است

يعني بخواه! زندگي ام نيز مال توست!

رگ هام را زدم فوران کرد تا افق

خون چکيده بر تن اين شب حلال توست

" امیر مرزبان "

سکوت من اما چرا نداشت

گفتی چرا؟ سکوت من اما چرا نداشت

مانند بغض من که شکست و صدا نداشت

ديدم که واژه ها همه در انحصار توست

گشتم تمام حافظه را يک هجا نداشت

می خواستی تمام دلم را بيان کنم

می خواستم ولی نفسم اتکا نداشت

آن گونه مات و مسخ تو بودم که ساعتم

حتی خبر ز کم شدن لحظه ها نداشت

گفتی تمام شد و نشد باورم شود

آخر دلت خبر ز دلم داشت يا نداشت

فرق سکوت و حرف همين است خوب من

حرف تو ته کشيد و سکوت انتها نداشت  

" رضوان امام دادی "

کس نیست در این گوشه فراموش تر از من

کس نیست در این گوشه فراموش تر از من

وز گوشه نشینان توخاموشتر از من

هر کس به خیالیست هم آغوش و کسی نیست

ای گل به خیال تو هم آغوشتر از من

مینوشد از آن لعل شفقگون همه آفاق

اما که در این میکده غم نوشتر از من

افتاده جهانی همه مدهوش تو لیکن

افتاده تر از من نه و مدهوشتر از من

بی ماه رخ تو شب من هست سیه پوش

اما شب من هم نه سیه پوشتر از من

گفتی تو نه گوشی که سخن گویمت از عشق

ای نادره گفتار کجا گوشتر از من

بیژن تر از آنم که بچاهم کنی ای ترک

خونم بفشان کیست سیاووشتر از من

با لعل تو گفتم که علاجم لب نوشی است

بشکفت که یارب چه لبی نوشتر از من

آخر چه گلابی است به از اشک من ای گل؟

دیگی نه در این بادیه پرجوشتر از من

" شهریار "