نیست !

در خیالات خودم در زیر بارانی که نیست 

می رسم با تو به خانه ، از خیابانی که نیست 

می نشینی رو به رویم خستگی در می کنی 

چای می ریزم برایت ، توی فنجانی که نیست 

باز می خندی وَ می پرسی که : حالت بهتر است ؟ 

باز می خندم که : " خـــــیلی " ... گرچه ... می دانی که نیست ! 

شعر می خوانم برایت واژه ها گل می کنند 

یاس و مریم می گذارم توی گلدانی که نیست 

چشم می دوزم به چشمت ، می شود آیا کمی 

دست هایم را بگیری بین دستانی که نیست ؟ 

وقتِ رفتن می شود با بغض می گویم : نرو ... 

پشت پایت اشک می ریزم در ایوانی که نیست 

می روی و خانه لبریز از نبودت می شود 

باز تنها می شوم با یاد مهمانی که نیست 

رفته ای و بعدِ تو این کار هر روز من است 

باور اینکه نباشی ... کار آسانی که نیست  

" بی تا امیری نژاد " 

 

پ ن : چَشم وا کردم از تو بنویسم 

لای در باز و باد می آمد 

از مسیری که رفته بودی داشت ... 

موجی از انجماد می آمد   " علیرضا آذر " 

 

پ ن : هر چه جز بارِ غمت بر دلِ مسکین منست 

                     برود از دلِ من وز دلِ من آن نرود 

                         آنچنان مهر توام در دل و جان جای گرفت   

                                     که اگر سر برود از دل و از جان نرود 

                                                     " حافظ " 

مُردن تدریجی

شب چو در بستم و مست از می نابش کردم

ماه اگر حلقه به در کوفت ... جوابش کردم !

دیدی آن تُرک ختا دشمن جان بود مرا ؟

گر چه عمری به خطا دوست خطابش کردم ...

منزل مردم بیگانه چو شد خانه چشم

آنقدر گریه نمودم که خرابش کردم

شرح داغ دل پروانه چو گفتم با شمع

آتشی در دلش افکندم و آبش کردم

غرق خون بود و نمی مُرد ز حسرت فرهاد

خواندم افسانه شیرین و ... به خوابش کردم

دل که خونابه غم بود و جگرگوشه درد

بر سر آتش جور تو کبابش کردم

زندگی کردن من مُردن تدریجی بود

آن چه جان کند تنم ، عمر حسابش کردم ...

" محمد فرخی یزدی "

 

پ ن : من “ تــــــو ” را به دلــم قــول داده ام ، نگذار بــــد قــول شوم . . .

پ ن : شازده کوچولو می گفت :
گل من گاهی بداخلاق و کم حوصله و مغرور بود اما ماندنی بود . . .
این بودنش بود که او را تبدیل به گل من کرده بود . . .

همزاد

هر چند عاشقان قدیمی

 

از روزگار پیشین

تا حال

از درس و مدرسه

از قیل و قال

بیزار بوده اند

اما ...

اعجاز ما همین است :

ما عشق را به مدرسه بردیم

در امتداد راهرویی کوتاه

در یک کتابخانه ی کوچک

بر پله های سنگی دانشگاه

و میله های سرد و فلزی

گل داد و سبز شد

آن روز، روز چندم اردیبهشت

یا چند شنبه بود

نمی دانم

آن روز هر چه بود

از روزهای آخر پاییز

یا آخر زمستان

فرقی نمی کند

زیرا

ما هر دو در بهار

- در یک بهار -

چشم به دنیا گشوده ایم

ما هر دو

در یک بهار چشم به هم دوختیم

آن گاه ناگهان

متولد شدیم و نام تازه ای

بر خودگذاشتیم

فرقی نمی کند

آن فصل

- فصلی که می توان متولد شد -

حتما بهار باید باشد

و نام تازه ی ما ، حتما

دیوانه وار باید باشد

فرقی نمی کند

امروز هم

ما هر چه بوده ایم ، همانیم

ما باز می توانیم هر روز ناگهان متولد شویم

                                         ما ... همزاد عاشقان جهانیم ...

" قیصر امین پور "

 

پ ن : مرا روزی مباد آندم که ... بی یاد تو بنشینم ...

اشهد ان لا اله الا " تو " ...

او قول داده بود که لیلا نمی رود

مال من است ، بی من از اینجا نمی رود

او گفته بود آدم و حواش می شویم

سوگند خورده بود که فرداش می شویم

او قول داده بود که موسی رفیق ماست

عیسی شهود پاکی دامان ما دوتاست

ترسی نداشتیم که از بت پرست ها

مردی تبر به دست فرستاد پیش ما

او قول داده بود فقط عاشق منی

علم منی ، شعور منی ، منطق منی

آخر خداست هر چه بخواهد چه خوب ، بد

بی اذن او که رود به دریا نمی رود

اما عجیب رود به دریا رسید و رفت

بر صورت زمخت زمین خط کشید و رفت

فردا رسیده است تو رفتی بدون من

حالا تویی که تشنه ترینی به خون من

فردا رسید آدم و حوا تمام شد

« لیلا دوباره قسمت ابن السلام شد

لیلا دوباره قسمت ابن السلام شد

دیگر تمام شد گل نازم تمام شد »

موسی عصاش را سر ماها شکست و رفت

با هر دو دست زد سرمان را شکست و رفت

قوم یهود بود ، سراسر شلوغ بود

عیسی زبان گشود که لیلا دروغ بود

ایوب بر خلاف همیشه عجول شد

آتش کشید در من و باران نزول شد

مرد تبر به دست مرا ترک می کند

تنها بت بزرگ مرا درک می کند !

موسی عصای معجزه اش را غلاف کرد

دیشب خدا به ضعف خودش اعتراف کرد

دیگر خودم به جای خدا خالق توام

از این به بعد مثل خدا عاشق توام

اقراء ! به نام هر چه نمی دانی ازغزل

لیلای من نگو که پشیمانی از غزل

اقراء ! به نام لیلی و مجنون که قرن هاست

تمثیل های واقعی اشتیاق ماست

لیلا تو اولین زن مبعوث عالمی !

چشم حسود کور ... تو ناموس عالمی !

از ابرها بخواه که باران بیاورند

حالا بلند شو ... همه ایمان بیاورند

از سرزمین ابرهه تا فیل می وزد

از روشنای چشم تو انجیل می وزد

حالا حجاز ، دامنه ی روسری توست

این سرزمین بچگی و مادری ی توست

با پیروان واقعی ات خالصانه باش

تبلیغ عشق کن غزلی عاشقانه باش

بیت المقدس تو همین چشم های توست

عشق آفریدگار تو هست و خدای توست

دور خودت بچرخ و خودت را طواف کن

دور لبان صورتی ات اعتکاف کن

لبیک لا شریک لبت جز من و خودت

لبیک لا شریک لبت جز من و خودت

لبیک لا شریک لبت جز من و خودت

لبیک لا . . .

" حسین پارسا "

پ ن :
مـنـم و در قــفــس سـیـنـه ی تنگ
دل کــه دلــدار درو مــی مـیــرد
می شود شـعله ی عـشقـی خـامـوش
دل عــزایــی بــســـزا مـی گــیــرد
خون شو ای دل که وفـا نامه ی عـشق
ســرنـوشـتـی بـه از این نـپـذیرد ... " شهریار "

خاتون

خاتون ! خودم کتیبه ای از آهم ، دیگر ز تو ملال نمی خواهم

حرفی بزن سکوت تو پیرم کرد ، من واژه های لال نمی خواهم

 

تردیدی آن چنان که تو می دانی ، مثل خوره به جان من افتاده ست

چیزی بگو که دلخوشی ام باشد ، تقدیر و احتمال نمی خواهم

 

با این چنین تبسم کمرنگی ، برگشتنت قشنگ نخواهد بود

سیب آن زمان که سرخ شود سیب است ، من هدیه های کال نمی خواهم

 

روزی دلت گرفت و گمان کردی ، وقتش رسیده است که برگردی

پای همان درخت اساطیری ، تقویم ماه و سال نمی خواهم

 

من دلخوشم به این که کنار تو ، یک عمر آشنای قفس باشم

پرواز را ز یاد نخواهم برد ، اما دوباره بال نمی خواهم

 

آری ، اگر به خویش قبولاندم ، تو رفته ای و باز نخواهی گشت

دل می دهم به هر چه که باداباد ! از مرگ هم مجال نمی خواهم ....

" بابک دولتی "

 

پ ن :

یک بار ، نه صد بار ، نه هر بار نفهمید

انگار نه انگار... نه ! انگار نفهمید

فریاد زدم ، داد زدم ، دوستتان دا...

یک عمر به در گفتم و دیوار نفهمید

 - ؟ -

 

پ ن :

یکی می پرسد اندوه تو از چیست ؟

سبب ساز سکوت مبهمت کیست ؟

برایش صادقانه می نویسم ...

برای آن که باید باشد و ... نیست ... !.

- ؟ -