از بهشت تا دوزخ

از آغاز آنچه کردم ، بی ثمر بود

همه سودم درین سودا ضرر بود

چه حاصل بردم از این بازی بخت

که انجامش از آغازش بتر بود

نه هرگز تن به راحت آشنا شد

نه هرگز دل ز شادی با خبر بود

بد و خوب آنچه گفتم ، بی اثر ماند

شب و روز آنچه کردم بی ثمر بود

بهار زندگی زودم خزان گشت

که عمرم چون نسیمی تیزپر بود

به هر در ، حلقه ای کوبید و کوچید

مرا قسمت گدایی دربه در بود

گمان را از یقین برتر شمردم

که چشم و گوش عقلم کور و کر بود

به کار دیگران خندیدم از کبر

ز بس اندیشه ی بکرم به سر بود

به شعر آویختم ، چون برگ در باد

ندانستم که باد آشوبگر بود

بنای هستی ام را واژگون کرد

که اینم گوشمالی مختصر بود

حریفان ، خانه ها بنیاد کردند

مرا خشت قناعت زیر سر بود

رفیقان نعره ی مستی کشیدند

مرا فریاد خونین از جگر بود

به بیدردان سپردم خوشدلی را

که نوش دیگرانم نیشتر بود

بسا شب ها که از آشفته حالی

چو سر بر آسمان کردم ، سحر بود

بسا ایام کز شوریده بختی

دل غمگینم از شب تیره تر بود

بهشت شادخواران ، جای من نیست

مرا از آتش دوزخ گذر بود

گرم برگشت ممکن بود ازین راه

و یا در طالعم راهی دگر بود

بدینسانش نمی پیمودم ای مرد

که در این راه پیمودن ، خطر بود

برین عمر به باطل رفته ، نفرین

خدایا ! بس کن این بیداد ، آمین

" نادر نادرپور "

 

پ ن : چند وقتی بود که شعرایی که میذاشتم ، زیاد به دلم نمی نشست !

ولی این شعر ... حسابی با حال امروزم جور بود ...

                                 خـــ ـُ ـ ـدایا ! بـــــ ــَ ــس کن این بــــیداد ، آمــ ـــ ـــین

 

پ ن : يــادِ تو " پَرچَــمِ صُــلحــيست " ميانِ اين همه " شــــورِشِ " اَفــ ــ ــكـارَم . . .

 

پ ن : آهنگ این روزای من ...

برای دیدن تو " معین " - دانلود

آئینه ای بر سنگ

ای گل خوشبوی من ! دیدی چه خوش رفتی ز دست ؟

دیدی آن یادی که با من زاده شد ، بی من گریخت ؟

دیدی آن تیری که من پَر دادمش ، بر سنگ خورد ؟

دیدی آن جامی که من پُر کردمش ، بر خاک ریخت ؟

لاله ی لبخند من پرپر شد و بر باد رفت

شعله ی امید من خاکستر نسیان گرفت

مشت می کوبد به دل اندوه بی پایان من

یاد باد آن شب که چون بازآمدی ؟ پایان گرفت

امشب آن آیینه ام بر سنگ حسرت کوفته

غیر تصویر تو در هر پاره ام تصویر نیست

عکس غمناک تو در جام شرب افتاده است

پیش چشمانم جز این آیینه ی دلگیر نیست

آسمان ، تار است و در من گریه های زار زار

بی تو تنهایم ولی تنها نمی خواهم تو را

ای امید دل ، شبت آبستن خورشید باد

من چو خود ، زندانی شب ها نمی خواهم تو را

شاد باشی هر کجا هستی ، که دور از چشم تو

نقش دلبند ترا در اشک می جویم هنوز

چشم غمگین تورا در خواب می بوسم مدام

عطر گیسوی تورا ... از باد می بویم هنوز ...

" نادر نادرپور "

 

پ ن : می دانی؟

یک وقت هایی باید

روی یک تکه کاغذ بنویسی

                       تـعطیــل است !

و بچسبانی پشت شیشه ی افـکارت

باید به خودت استراحت بدهی

دراز بکشی

دست هایت را زیر سرت بگذاری

به آسمان خیره شوی

و بی خیال ســوت بزنی

در دلـت بخنــدی به تمام افـکاری که

پشت شیشه ی ذهنت صف کشیده اند

آن وقت با خودت بگویـی :

بگذار منتـظـر بمانند !

                              " حسین پناهی "

از برای دل آشفته ی ما جا تنگ است ...

ای ساقیا مستانه رو آن یار را آواز ده

گر او نمی آید بگو آن دل که بردی باز ده

افتاده ام در کوی تو پیچیده ام بر موی تو

نازیده ام بر روی تو آن دل که بردی باز ده

بنگر که مشتاق توام مجنون غمناک توام

گرچه که من خاک توام آن دل که بردی باز ده

ای دلبر زیبای من ای سرو خوش بالای من

لعل لبت حلوای من آن دل که بردی باز ده

ما را به غم کردی رها شرمی نکردی از خدا

اکنون بیا در کوی ما  آن دل که بردی باز ده

تا چند خونریزی کنی با عاشقان تیزی کنی

خود قصد تبریزی کنی آن دل که بردی باز ده

از عشق تو شاد آمدم از هجر آزاد آمدم

نزد تو بر داد آمدم آن دل که بردی باز ده

 

  

 

 

پ ن : از زندگانیم گله دارد جوانیم *** شرمنده ی جوانی ازین زندگانیم ... " شهریار "

 

 

 

پ ن : چقَـــدر دلــَـــــم می خواهد

نامه بنویسم ...

کاغذ و پاکت هم هست ...

و یک عالمه حرف ...

کاش ... کسی ... جایی ...

منتظرم بود ...