نامهربانِ من

نه سراغی ، نه سلامی ... خبری می خواهم

قدرِ یک قاصدک از تو اثری می خواهم ...

خواب و بیدار ، شب و روز به دنبال من است

جز مگر یادِ تو یارِ سفری می خواهم ؟

در خودم هر چه فرورفتم و ماندم کافی ست

رو به بیرون زدن از خویش دری می خواهم

بعدِ عمری که قفس وا شد و آزاد شدم

تازه برگشتم و دیدم که پری می خواهم

سر به راهم تو مرا سر به هوا می خواهی

پس نه راهی ، نه هوایی ، نه سری می خواهم

چشمِ در شوقِ تو بیدارتی می طلبم

دلِ در دامِ تو افتاده تری می خواهم

در زمین ریشه گرفتم که سرافراز شوم

بی تو خشکیدم و لطف تبری می خواهم

- مهدی فرجی -

 

پ ن 1 : 

ای مردمان بگویید آرامِ جان من کو ؟

راحت فزای هرکس ، محنتِ رسانِ من کو ؟

جانانِ من سفر کرد ، با او برفت جانم

باز آمدن از ایشان پیداست آنِ من کو ؟

هر کس به خان و مانی دارند مهربانی

من مهربان ندارم ... نامهربان من کو ؟

- انوری -

 

پ ن 2 : امشب

زود می خوابم

بیا با هم حرف بزنیم ...

- افشین صالحی -

 

پ ن 3 : هر وقت مشکلی داشتی

زنگ بزن !

هر وقت مشکلی داشتی که کوه

از تکلم آن عاجز بود

بی خبرم نگذار !

من بعد از مرگ

باز هم همین حوالی تو

پرسه می زنم ...

- سیدعلی صالحی -

 

پ ن 4 : دانلود ( لیلای من کو - حامی )

 

مرگ یک اتفاق معمولی است ...

روی پیشانیم سیاه شده

دستمال سپید مرطوبم

دارم از دست می روم اما ...

نگرانم نباش ! من خوبم !

هیچ حسّی ندارم از بودن

تیغ حس می کند جنونم را

دارم از دست می دهم کم کم

آخرین قطره های خونم را

در صفِ جبرِ خاک منتظرم

اختیار زمان تمام شود

زندگی مثل فحش ارزان بود !

مرگ باید گران تمام شود !

از سرم مثل آب می گذرد

خاطرانی که تلخ و شیرین است

زندگی را به خواب می بینم

مرگ ، تعبیر ابن سیرین است !

در سرت کلّ خانه چرخیدن

توی تقدیر ، در به در گشتن

هیچ راهی برایِ رفتن نیست

هیچ راهی برای برگشتن

خودکشی بر چهارپایه عشق

مثل اثبات ، دال و مدلولی است

نگرانم نباش ... من خوبم

مرگ یک اتفاق معمولی است !

- یاسر قنبرلو -

 

پ ن 1 : چیزهایی هست که هر چه هم که نخواهی شان ببینی ،

باز می آیند . باز سنگین و بی رحم می آیند

و گرد تو را می گیرند و توی چشم و جانت می روند

و همه وجودت را پُر می کنند و آن را می ربایند ،

که دیگر تو نمی مانی ،

که دیگر تو نمانده ای که آن ها را بخواهی یا نخواهی !

آن ها تو را از خودت بیرون رانده اند

و جایت را گرفته اند و ... خود تو شده اند ...

دیگر تو نیستی که درد را حس کنی

تو خود درد شده ای ...

- ابراهیم گلستان -

 

پ ن 2 : به خاطر هراسِ از دست دادن ،

چه چیزهایی که از دست ندادیم ...

- پائولو کوئیلو -

 

پ ن 3 : دانلود ( مرغ سحر - فرهاد )

( راستی و مهر و محبت فسانه شد

قول و شرافت همگی از میانه شد

از پیِ دزدی ، وطن و دین بهانه شد

دیده تَر شد ...

- ملک الشعرای بهار - )

 

خودت را به جای من بگذار

حلق خود را 4 پاره کنی

شعر تنها رسانه ات باشد

توی شهری که بی ادب شده است

ادبیات خانه ات باشد

دستمالی سیاه برداری

چیزی از صلح و جنگ بنویسی

متناقض نمای غم باشی

زشت ها را - قشنگ - بنویسی

پیشگو باشی و بفهمانی

که غروب از طلوع معلوم است

به کجا می روم که در این راه

تهِ خط از شروع معلوم است ...

(تلخ) مثلِ همین که می نوشی

واقعیت برای غمگین هاست

فال من را نگیر ... می دانم

زندگی قهوه ای تر از این هاست !

گفتی از غصه دست بردارم

از گل و عشق و خانه بنویسم

تو خودت را به جای من بگذار

با کدامین بهانه بنویسم ؟

در سرم دردِ شب نخوابی هاست

دردِ (شک می کنم به ... پس هستم !)

افه شاعرانه من نیست

دستمالی که بر سَرَم بستم

دست بردار از سرم لطفا

حرف هایت فقط سیاهی داد

وقتی از (من) سوال می پرسند

(تو) جوابِ مرا نخواهی داد

شعر تنها جوابگوی من است

نوزده سال و این همه سختی ؟!

مثل دالی بدون مدلول است

شعر گفتن بدون بدبختی !

حلق خود را 4پاره کنی

شعر تنها رسانه ات باشد

توی شهری که بی ادب شده است ...

ادبیات خانه ات باشد !!

- یاسر قنبرلو -

 

پ ن 1 :

گوش دادن به چه حرفی ؟ به صدای چه کسی ؟

این همه شعر نوشتیم برای چه کسی ؟

آن که بخشید کسی داشت که جبران بکند !

ما ببخشیم عطا را به لقای چه کسی ؟

- یاسر قنبرلو -

 

پ ن 2 : دنیا هنوز آماده نیست !

دنیا برای بچه دار شدن آمادگی ندارد ، من دوست ندارم کسی را اذیت کنم ...

آن وقت چطور بچه خودم را شکنجه بدهم ؟

امروز دیگر نمی شود بچه دار شد . فقط جمعیت زیاد می شود ،

آمار بالا می رود ! 

حالا ساده است ... بچه دار می شوی ...

ولی یک روز می رسد که بچه ات می آید توی چشمت نگاه می کند.

چیزی نمی گوید ...

فقط نگاهت می کند ... همین ...

آن وقت چه می کنی ؟

خودت را روی پاهایش میندازی ؟ یا چی ؟ 

...

- رومن گاری -

 

پ ن 3 : حال خوبم را

خودم باور ندارم خوب نیست

ابر و باد و خاک و آتش

شرمسارم کرده اند

این که از یاران خوبم

شرمسارم خوب نیست

روز و شب را می شمارم

کار آسانی ست ... حیف

روز و شب را

هر چه آسان می شمارم خوب نیست

من که هست و نیستم خاک است

خاکی مشربم

این که می خواهند - برخی -

خاکسارم خوب نیست

در مرور خود

به درک بی حضوری می رسم !

زنده ام ... اما

خودم را سوگوارم خوب نیست

ابرها در خشکسالی ها

دعاگو داشتند

حیرتا - بارانم و باید نبارم خوب نیست

مرگ هم آرامش خوبی ست

می فهمم ... ولی

این که تا کی

در صف این انتظارم 

خوب ... نیست ...

- محمد علی بهمنی -

 

پسر نوح

هر چه کردم به خودم کردم و وجدان خودم

پسر نوحم و قربانی طوفان خودم

تک و تنهاتر از آنم که به دادم برسند

آنچنانم که شدم دست به دامان خودم

موی تو ریخته بر شانه تو ، امّا من

شانه ام ریخته بر موی پریشان خودم

از بهشتی که تو گفتی خبری نیست که نیست

می روم سر بگذارم به بیابان خودم

آسمان سرد و هوا سرد و زمین سردتر است

اخوانم که رسیدم به زمستان خودم

تو گرفتار خودت هستی و آزادی هات

من گرفتار خودم هستم و زندان خودم

شب میلاد من بی کس و کار است ولی

باید امشب بروم شام غریبان خودم

- یاسر قنبرلو -

.

پ ن 1 : شانه ات را دیر آوردی ،

سَرَم را

بـ ـ ـ ـــاد ... برد ...

- حامد عسکری -

.

پ ن 2 : دلتنگی ام

بزرگ تر از

گریه کردن است !

- سید مهدی موسوی -

.

پ ن 3 : می دانم خدایان

انسان را

بدل به شیئی می کنند

بی آن که روح را از او برگیرند

تو نیز بدل به سنگی شده ای در درون من

تا اندوه را جادوانه سازی ...

- آنا آخماتووا -

.

پ ن 4 : (Jacques Brel - Ne Me Quitte Pas)

.

...

زمستان نیز رفت اما بهارانی نمی بینم

بر این تکرار در تکرار پایانی نمی بینم

به دنبال خودم چون گردبادی خسته می گردم

ولی از خویش جز گردی به دامانی نمی بینم

به غواصان بگو کافی ست هر چه بی سبب گشتند

در این دریای طوفان دیده مرجانی نمی بینم

چه بر ما رفته است ای عمر ، ای یاقوت بی قیمت !

که غیر از مرگ گردنبد ارزانی نمی بینم

زمین از دلبران خالی ست یا من چشم و دل سیرم ؟

که می گردم ولی زلف پریشانی نمی بینم

خدایا عشق درمانی به غیر از مرگ می خواهد ؟

که من می میرم از این درد و درمانی نمی بینم 

- فاضل نظری -

 

پ ن 1 : چه کنم

با چه کنم هایِ دلِ بی هدفم ؟

- فاضل نظری -

 

پ ن 2 :

دلم بدونِ تو غمگین و با تو افسرده ست

چه کرده ای که ز بود و نبودت آزرده ست

به عکس های خودم خیره ام ، کدام منم ؟

زمانه خاطره های مرا کجا برده ست ؟

- فاضل نظری -

 

پ ن 3 : یک سینه حرف هست

ولی

نقطه چین بس است !

...

...

...

 - حامد عسگری -

 

من مستحق این همه آوار نیستم ...

از عشق آنچنان که تو ، ناچار نیستم

از زندگی چنان که تو ، سرشار نیستم

چیزی شبیه سیلی و از راه ناگهان ...

سر می رسی دوباره و بیدار نیستم

مانند پیچکی که سرش زیر سنگ هاست

دیگر به فکر آن ور دیوار نیستم

آغوش می گشایی و باور نمی کنی

در قید بازوان تو این بار نیستم 

این عشقِ مرده را به دلم پیشکش نکن

من مثلِ آن جماعت کفتار نیستم

حالا ازین شلوغی ممتد عبور کن

طوری نگاه کن به من انگار نیستم !

صعب العبور کرده مرا کوهِ ریخته

آن جاده همیشه هموار نیستم

از این جنون زلزله خیزت رهام کن

من مستحق این همه آوار نیستم

با نبش قبر، داغِ مرا تازه کرده ای

اما خیال کن ... که عزادار ... نیستم !!

- لیلا عبدی -

 

پ ن 1 : زخمی که من برداشتم ، فهمیدنش سخت است

سخت است حتی لحظه ای هم جایِ من باشی

توی دلم هر روز و هر شب رخت می شویند

باید برای درکِ این دلشوره زن باشی

با من دو روحِ بی قرار انگار در جنگ اند

سخت است با تنهایی ات در یک بدن باشی

- لیلا عبدی -

 

پ ن 2 : سرد است و دستانِ همه در جیب ها مشتند !

قیصر کجایی که برادرهات را کشتند ...

- سید مهدی موسوی -

 

پ ن 3 : برنگشتم اگرچه برگشتم

مثلِ از حرف هات بعد سفر

با دو حرف بریده از دلِ هم

توی لبخند ساده ای به تبر !

گریه کردی

- (به خاطر چه کسی؟ )

نامه دادی

- (برای چند نفر؟ )

 

تکیه دادم به خاطراتی که 

شاد آن چشم های غمگین بود

مثل سیگار نصفه افتادم

در جهانی که پمپ بنزین بود

سوزِ یک ( آه ) ... بین مرگ و مرگ !

همه زندگی من ...

این بود ...

- سید مهدی موسوی -

 

خ ن : دلم گرفته

به خود قول داده ام اما ...

 

قصه ها هست ولی ...

ای گل تازه که بویی زِ وفا نیست تورا / خبر از سرزنش خارِ جفا نیست تورا

رحم بر بلبلِ بی برگ و نوا نیست تورا / التفاتی به اسیران بلا نیست تورا

ما اسیرِ غم و اصلا غمِ ما نیست تورا / با اسیرِ غمِ خود رحم چرا نیست تورا ؟

فارغ از عاشق غمناک نمی باید بود / جانِ من این همه بی باک نمی باید بود

همچو گل چند به روی همه خندان باشی / همره غیر به گلگشت و گلستان باشی

هر زمان با دگری دست و گریبان باشی / زان بیندیش که از کرده پشیمان باشی

جمع با جمع نباشند و پریشان باشی / یاد حیرانی ما آری و حیران باشی

ما نباشیم که باشد که جفای تو کشد ؟ / به جفا سازد و صد جُور برای تو کشد

شب به کاشانه اغیار نمی باید بود / غیر را شمع شب تار نمی باید بود

همه جا با همه کس یار نمی باید بود / یار اغیار دل آزار نمی باید بود

تشنه خونِ منِ زار نمی باید بود / تا به این مرتبه خونخوار نمی باید بود

من اگر کشته شوم باعث بدنامی تُست / موجب شهرت بی باکی و خودکامی تُست

دیگری جز تو مرا این همه آزار نکرد/  جز تو کس در نظرِ خلق مرا خوار نکرد

آنچه کردی تو به من هیچ ستمکار نکرد/  هیچ سنگین دل بیدادگر این کار نکرد

این ستم ها دگری با منِ بیمار نکرد/ هیچکس این همه آزارِ من زار نکرد

گر زِ آزردنِ من هست غرض مُردن من/  مُردم ، آزار مکش از پیِ آزردن من

جانِ من سنگدلی دل به تو دادن غلط است / بر سری راهِ تو چون خاک فتادن غلط است

چشمِ امّید به روی تو گشادن غلط است / رویِ پُرگرد به راه تو نهادن غلط است

رفتن اولاست زِ کوی تو ستادن غلط است / جان شیرین به تمنای تو دادن غلط است

تو نه آنی که غمِ عاشق زارت باشد / چون شود خاک ، بر آن خاک ، گذارت باشد !

مدتی هست که حیرانم و تدبیری نیست / عاشق بی سر و سامانم و تدبیری نیست

از غمت سر به گریبانم و تدبیری نیست / خونِ دل رفته به دامانم و تدبیری نیست

از جفایِ تو بدینسانم و تدبیری نیست / چه توان کرد پشیمانم و تدبیری نیست

شرح درماندگی خود به که تقریر کنم ؟ / عاجزم ، چاره من چیست ؟ چه تدبیر کنم ؟

نخل نوخیز گلستان جهان بسیار است / گلِ این باغ بسی ، سروِ روان بسیار است

جانِ من همچو تو غارتگر جان بسیار است / تُرک زرین کمر موی میان بسیار است

با لب همچو شکر تنگ دهان بسیار است / نه که غیر از تو جوان نیست ، جوان بسیار است

دیگری این همه بیداد به عاشق نکند / قصد آزردن یاران موافق نکند

مدتی شد که در آزارم و می دانی تو / به کمند تو گرفتارم و می دانی تو

از غمِ عشق تو بیمارم و می دانی تو / داغِ عشقِ تو به جان دارم و می دانی تو

خونِ دل از مژه می بارم و می دانی تو/ از برایِ تو چنین زارم و می دانی تو

از زبان تو حدیثی نَشِنودم هرگز / از تو شرمنده یک حرف نبودم هرگز

مکن آن نوع که آزرده شوم از خویت / دست بر دل نهم و پا بکشم از کویت

گوشه ای گیرم و مِن بعد نیایم سویت / نکنم بارِ دگر یاد قد دلجویت

دیده پوشم ز تماشای رخِ نیکویت / سخنی گویم و شرمنده شوم از رویت

بشنو پند و مکن قصد دلِ آزرده خویش / ورنه بسیار پشیمان شوی از کرده خویش

چند صبح آیم و از خاک درت شام روم / از سر کوی تو خودکام به ناکام روم

صد دعا گویم و آزرده به دشنام روم / از پی ات ایم و با من نشوی رام ... روم

دور دور از تو منِ تیره سرانجام روم / نَبُوَد زهره که همراه تو یک گام روم

کَس چرا این همه سنگین دل و بدخو باشد / جانِ من این روشی نیست که نیکو باشد

از چه با من نشوی یار ؟ چه می پرهیزی ؟ / یار شو با منِ بیمار چه می پرهیزی ؟

چیست مانع زِ منِ یار چه می پرهیزی ؟ / بگشا لعل شکر بار چه می پرهیزی ؟ 

حرف زن ای بت خونخوار چه می پرهیزی ؟ / نه حدیثی کنی اظهار چه می پرهیزی ؟ 

که تُرا گفت به ارباب وفا حرف مزن / چین به ابرو زن و یک بار به ما حرف مزن

دردِ من کشته شمشیر بلا می داند / سوزِ من سوخته داغِ جفا می داند

مسکنم ساکن صحرای فنا می داند / همه کس حال من بی سروپا می داند

پاکبازم همه کس طور مرا می داند / عاشقی همچو منت نیست ، خدا می داند

چاره من کن و مگذار که بیچاره شوم / سرِ خود گیرم و از کوی تو آواره شوم

از سری کوی تو با دیده تَر خواهم رفت / چهره الوده به خونآب جگر خواهم رفت

تا نظر می کنی از پیشِ نظر خواهم رفت / گر نرفتم زِ درت شام ، سحر خواهم رفت

نه که این بار چو هر بارِ دگر خواهم رفت / نیست بازآمدنم باز ، اگر خواهم رفت

از جفای تو من زار چو رفتم ، رفتم / لطف کن لطف ، که این بار چو رفتم ، رفتم

چند در کوی تو با خاک برابر باشم / چند پامالِ جفایِ تو ستمگر باشم

چند پیش تو ، به قدر از همه کمتر باشم / از تو چند ای بت بدکیش ، مکدر باشم

می روم تا به سجودِ بت دیگر باشم / باز اگر سجده کنم پیشِ تو کافر باشم

خود بگو ... از تو کشم ناز و تغافل تا کی ؟ / طاقتم نیست ازین بیش ، تحمل تا کی ؟

سبزه دامنِ نسرینِ تورا بنده شوم / ابتدای خط مشکین تورا بنده شوم

چین بر ابرو زدن و کین تورا بنده شوم / گره ابروی پرچینِ تورا بنده شوم

حرف ناگفتن و تمکین تورا بنده شوم / طرز محبوبی و آیین تورا بنده شوم

الله الله زِ که این قاعده اندوخته ای ؟ / کیست استاد تو این ها زِ که آموخته ای ؟

این همه جُور که من از پی هم می بینم / زود خود را به سرِ کوی عدم می بینم

دیگران راحت و من این همه غم می بینم / همه کس خرم و من درد و الم می بینم

لطف بسیار طمع دارم و کم می بینم / هستم آزرده و بسیار ستم می بینم

خرده بر حرف درشتِ منِ آزرده مگیر / حرف آزرده درشتانه بُوَد ، خرده مگیر

آنچنان باش که من از تو شکایت نکنم / از تو قطع طمع لطف و عنایت نکنم

پیشِ مردم زِ جفای تو حکایت نکنم / همه جا قصه دردِ تو روایت نکنم

دیگر این قصه بی حد و نهایت نکنم / خویش را شهره هر شهر و ولایت نکنم

خُوش کنی خاطر وحشی به نگاهی سهل است / سوی تو گوشه چشمی زِ تو گاهی سهل است

- وحشی بافقی - 

 

پ ن 1 :

هر چه بجز خیالِ او

قصدِ حریمِ دل کند

در نگشایمش به رو

از درِ دل برانمش ...

- مولانا - 

 

پ ن 2 :

هر چه کنم نمی شود

تا بروی تو از دلم

از تو فرار می کنم

باز توئی مقابلم ...

- طارق خراسانی -

 

پ ن 3 :در گلو میشِکَنَد ناله ام از رقت دل 

قصه ها هست ولی ...

طاقت ابرازم نیست ...

- هوشنگ ابتهاج - 

 

پ ن 4 : وقتی گفت می خواهی زنده ات کنم ،

من سال ها بود که مُرده بودم !

سال ها بود که دردِ مُردن و عذابِ جان کندن را فراموش کرده بودم !

از آخرین باری که مُرده بودم ، سال ها می گذشت ...

امّا من هنوز از یادآوری آن وحشت داشتم

گوئی زخم های مرگ هنوز التیام نیافته بودند ...

دوباره گفت :

(می خواهی از مرگ بیرون بیاورمت ؟! )

من در تردیدِ بینِ شیرینی زنده شدن

و تلخی مرگ ، که باز انتظارم را می کشید بودم ،

که او با دست هایش

که از جنس دوست داشتن بودند ،

مرا از اعماقِ مرگ به سطحِ زندگی آورد و ...

من عاشق شدم ...

- مصطفی مستور -

 

 

جوانه

شعر همیشه مسکن خوبی برام بوده

و این وبلاگ به همین خاطر ، یکی از بهترین رفیقام توی 7 سال گذشته بوده

7 سالی که به یک چشم هم زدن گذشت

ولی کلی اتفاق افتاد

اونقدر که حکیمه 7 سال پیش از اساس ، ویران شد و یه حکیمه جدید ساخته شد !

حکیمه ای که بیشتر دوسش دارم :)

حالا  ... من !

شجاع تر ، قوی تر ، پرانگیزه تر و آروم تر از همیشه ام

و ازین بابت خیلی خوشحالم :)

...

کنار همه اتفاقای بدی که توی تمام این سال ها برام افتاده ،

نوشتن توی اینجا برام مث درددل کردن با یه دوست صمیمی بوده

که آرومم کرده

بهانه نوشتنم این بود

که بگم :

امشب این رفیق قدیمی

7 ساله میشه :)

 

***

 

شعر من از عذاب تو ، گزند تازیانه شد

 ضجه ی مغرور تنم ، ترنم ترانه شد

 حماسه ی زوال من ، در شب تلخ گم شدن

 ضیافت خواب تو را ، قصه ی عاشقانه شد

 برای رند در به در ، این من عاشق سفر

 وای که بی کرانی حصار تو کرانه شد

 وای که در عزای عشق ، کشته شد آشنای عشق

 وای که نعره های عشق ، زمزمه ی شبانه شد

 ای تکیه گاه تو تنم ، سنگر قلب تو منم

 وای که نیزه ی تو را ، سینه ی من نشانه شد

 درخت پیر تن من ، دوباره سبز می شود

 که زخم هر شکست من ، حضور یک جوانه شد

 وای که در حضور شب ، در بزم سوت و کور شب

 شب کور وحشت تو را ، قلب من آشیانه شد

 وای که آبروی تو ، مرد انالحق گوی تو

بر آستان کوی تو ، جان داد و جاودانه شد

 من همه زاری منم ، زخمی زخمه ی تنم

برای های های من ، زخمه ی تو بهانه شد

 درخت پیر تن من ، دوباره سبز می شود

 هر چه تبر زدی مرا ، زخم نشد ، جوانه شد

- ایرج جنتی عطایی -

 

 

بگذریم !

تو می روی و دل زِ دست می رود

مرو که با تو هر چه هست می رود

دلی شکستی و به هفت آسمان

هنوز بانگ این شکست می رود

کجا توان گریخت زین بلای عشق

که بر سر من از الست می رود

نمی خورد غم خمار عاشقان

که جام ما شکست و مست می رود

از آن فراز و این فرود غم مخور

زمانه بر بلند و پست می رود

بیا که جان سایه بی غمت مباد

وگرنه جان غم پرست می رود

شبِ غمِ تو نیز بگذرد ولی

در این میان دلی زِ دست می رود ...

- هوشنگ ابتهاج -

 

پ ن 1 : 

تا به فکرم می رسد با من چه کردی ... بگذریم

مرگ مرهم می شود وقتی که دردی ... بگذریم

سبز بودم بر درختی تا تو را دیدم ، ببین

برگ هم عاشق شود ، کم کم به زردی ... بگذریم

من تو را از دور هم می دیدم و راضی ، تو خود

خواستی نزدیک من باشی ، به مردی ... بگذریم

(آنقَدَرها که تو را می خواهمت ، می خواهی ام ؟)

در کشاکش بودم و در سر نَبَردی ... بگذریم

من تمام زندگی را باختم ، این درد نیست !

درد این حسِ من و عشقت به فردی ... بگذریم

یک نگاه سرد بندازی به رویم ، رفته ام

قاصدک دیدی وزد تا باد سردی ... ؟  بگذریم

عشق گفتی نیست در عالم فقط در قصه هاست !

قصه ما سر رسید اما بگردی ... بگذریم

- محمد تاجیک -

 

پ ن 2 : نه به چاهی ... نه به دام هوسی افتاده ،

دلم انگار فقط ... یاد کسی افتاده ... !

- سجاد رشیدی -

 

پ ن 3 :

اسدالله میرزا : اگه توی دریا غرق شده باشی ،

و اون لحظه ای که داره جون از تنت در میره ،

یه نهنگ پیدا بشه و نجاتت بده

شکلش به چشمت از ستاره های سینما هم خوشگل تر میاد !

فقط می خواستم بگم اگه لیلی با پوری رفت ، تو چیز مهمی گم نکردی !

اگه قرار باشه یک روزی به خاطر عبدالقادر بغدادی یا موصلی ولت کنه ،

چه بهتر که از همین حالا با پوری بره ... ! بره !

اینجا لیلی خیلی مهم نیست ...

این خیلی مهمه که تو عشق رو شناختی !

ایرج پزشکزاد - دایی جان ناپلئون

*** سکانس کامل رو می تونید توی ادامه مطلب بخونید.

 

پ ن 4 : می خواست بگوید که ... [شب و گریه مرد]

می خواست بگوید که ... [سکوتی از درد]

گفتند به ما که لالِ مادرزاد است !

این قاصدکی که باد با خود آورد

- سید مهدی موسوی -

 

ادامه نوشته