آدمی تنهاست

دیگر در انتظار که باشم ؟

زیرا مرا هوای کسی نیست

روزی گَرَم هزار هوس بود

امروز دیگرم هوسی نیست

زندان من که زندگیم بود

دیوارهای سخت و سیَه داشت

جان مرا به خیره تبه کرد

عمر مرا به هرزه تبه داشت

در من سرود گمشده ای بود

کان را کسی نخواند و نپرداخت

هرگز مرا چنان که مَنَستَم

یک آفریده زین همه نشناخت

بس درد داشتم که بگویم

اما دلم نگفت و نهان کرد

بیهوده بود هرچه سرودم

با این سروده ها چه توان کرد ؟

دردا که کس نگفت و نپرسید

کآخر چه بود و چیست گناهم

گر سرنوشت من همه این بود

نفرین به سرنوشت سیاهم

ای مرگ ! ای سپیده دم دور

بر این شب سیاه فروتاب

تنها در انتظار تو هستم

بشتاب ... ای نیامده بشتاب ...

- نادر نادرپور -

 

پ ن 1 :

من آنچه گفته اند و شنیدید نیستم

یک عمر با هویّت مجهول زیستم

از بس که با نقاب خودم خو گرفته ام

چندی ست سخت برده ام از یاد کیستم !

- محمدرضا طاهری -

 

پ ن 2 : آدمی تــــــنهاست ، با دردی که دارد ...

- نیما یوشیج -

 

پ ن 3 : من فکر می کردم سال ها باید یکی یکی سپری شوند ،

تا هر بار آدم یکسال بزرگ تر شود ...

اما اینطور نیست !

این اتفاق در یک شب رخ می دهد ...

- هاروکی موراکامی -

 

کلمه

چه فکر می کنی؟

که بادبان شکسته زورق ب گل نشسته ای ست زندگی ؟

در این خراب ریخته

که رنگ عافیت ازو گریخته

به بن رسیده ،

راه بسته ای ست زندگی ؟

چه سهمناک بود سیل حادثه

که همچو اژدها دهان گشود

زمین و آسمان ز هم گسیخت

ستاره خوشه خوشه ریخت

و آفتاب درکبود دره های آب غرق شد

هوا بد است

تو با کدام باد می روی؟

چه ابر تیره ای گرفته سینه تو را

که با هزار سال بارش شبانه روز هم

دل تو وا نمی شود

تو از هزاره های دور آمدی

در این درازنای خون فشان

به هر قدم نشان نقش پای توست

در این درشتناک دیولاخ

ز هر طرف طنین گامهای رهگشای توست

بلند و پست این گشاده دامگاه ننگ و نام

به خون نوشته نامه وفای توست

به گوش بیستون هنوز

صدای تیشه های توست

چه تازیانه ها که با تن تو تاب عشق آزمود

چه دارها که از تو گشت سربلند

زهی شکوه قامت بلند عشق

که استوار ماند در هجوم هر گزند

نگاهِ من

هنوز آن بلن ددور

آن سپیده آن شکوفه زار انفجار نور

کهربای آرزوست

سپیده ای که جان آدمی هماره در هوای اوست

به بوی یک نفس در آن زلال دم زدن

سزد اگر هزار بار

بیفتی از نشیب راه و باز

رو نهی بدان فراز

چه فکر می کنی ؟

جهان چو آبگینه شکسته ای ست

که سرو راست هم در او شکسته می نمایدت

چنان نشسته کوه درکمین دره های این غروب تنگ

زمان بی کرانه را

تو با شمار گام عمر ما مسنج

به پای او دمیست این درنگ درد و رنج

به سان رود

که در نشیب دره سر به سنگ می زند

رونده باش

امید هیچ معجزی ز مرده نیست

زنده باش ... :)

- هوشنگ ابتهاج -

 

پ ن 1 : انسان با یک کلمه سقوط می کند و با یک کلمه به معراج می رود !

کلمه می تواند تو را مشتاق کند

مثلِ ( دوستت دارم )

تو را ویران کند

مثلِ ( از تو بیزارم )

تو را تلخ کند

مثلِ ( خسته ام )

تو را سبز کند مثلِ ( خوشحالم )

تو را زیبا کند

مثلِ ( سپاسگزارم )

تو را سست کند ...

مثلِ ( نمی توانم )

تو را پیش ببرد 

مثلِ ( ایمان دارم )

تو را خاموش کند

مثلِ ( شانس ندارم )

کلمه می تواند تو را آغاز کند

مثلِ ( از همین لحظه شروع می کنم ،

از همین نقطه تغییر می کنم ،

از همین دم یک طرح نو می زنم ،

می توانم ،

می خواهم ، 

می شود . )

- سافار -

 

پ ن 2 : شاید اگر بزنی زیر سینی

و همه چیز را بپاشی توی هوا هم چیزی عوض نشود ،

اما بهتر است از این که یک عمر سینی به سر راه بروی

و ندانی روی سرت چی را داری حمّالی می کنی !

اینجوری ، موقعی که همه چیز پخشِ زمین شد

یک کیفی می کنی که به قول حافظ مپرس :)

بعضی چیزها وقتی صدای بلند شکستنشان تمام شد ،

می بینی خوب شد شکست

خوب شد تمام شد :)

- روز حلزون - زهرا عبدی -

 

پ ن 3 : دانلود ( من ادامه میدم - یاس )

** با این که علاقه ای به رپ ندارم ولی آهنگای یاس یه چیز دیگه س :)

این یکی هم از هموناست که شنیدنش کلّی به آدم انرژی میده :)

 

روزگار !

دنیا که غمگین می شود ، باران که می گیرد

شاعر دوباره درد  بی درمان که می گیرد

دنیا که وارون می شود ، عادت که می چرخد

طوطی سراغ از نعش بازرگان که می گیرد

دستان شب امّید روزی بازگشتن را

از شهریار شهر سنگستان که می گیرد

رعیت که پنهان می شود ، خرمن که می سوزد

سردار یاغی راهِ کوهستان که می گیرد

دستانِ کاکارستم از حبس برگشته

در کوچه چادر از سرِ مرجان که می گیرد

ضحّاک از زنجیرجسته ، انتفامش را

از مغرهای مردمِ ایران که می گیرد

.

.

.

در خانه می مانیم ، امید رستگاری نیست

این زندگی دیگر به ما آسان نمی گیرد !

- حامد ابراهیم پور -

 

پ ن 1 : بر ما گذشت نیک و بد امّا تو روزگار

فکری به حال خویش کن ! این روزگار نیست !

- عماد خراسانی -

 

پ ن 2 : اشکالی در کار دنیاست که گریه رفعش نمی کند ...

پرده نئی - بهرام بیضائی -

 

پ ن 3 : همه می گویند من شجاع هستم .

وقتی که بینائی ام را از دست دادم ، همه گفتند شجاع هستم .

وقتی پدرم رفت ، همه گفتند شجاع هستم .

امّا این شجاعت نیست ! چون من چاره دیگری ندارم ...

من از جایم بلند می شوم و زندگی را ادامه می دهم .

مگر تو همین کار را نمی کنی ؟

مگر تمامِ مردم این کار را نمی کنند ؟

- آنتونی دوئر -

 

15 دی :)

دشت هایی چه فراخ

کوه هایی چه بلند

در گلستانه چه بوی علفی می آمد ؟

من در این آبادی پی چیزی می گشتم

پی خوابی شاید ...

پی نوری ، ریگی ، لبخندی ...

پشت تبریزی ها

غفلت پاکی بود که صدایم می زد

پای نی زاری ماندم باد می آمد گوش دادم

چه کسی با من حرف می زد ؟

سوسماری لغزید

راه افتادم

یونجه زاری سرِ راه

بعد جالیز خیار ، بوته های گلِ رنگ

و فراموشی خاک ...

لبِ آبی

گیوه ها را کندم و نشستم

پاها در آب

من چه سبزم امروز

و چه اندازه تنم هشیار است

نکند اندوهی ، سر رسد از پسِ کوه

چه کسی پشت درختان است ؟

هیچ می چرد گاوی در کرد

ظهر تابستان است

سایه ها می دانند که چه تابستانی است

سایه هایی بی لک

گوشه ای روشن و پاک

کودکان احساس ! جای بازی اینجاست

زندگی خالی نیست

مهربانی هست ... سیب هست ... ایمان هست

آری

تا شقایق هست زندگی باید کرد

در دل من چیزی است مثل یک بیشه نور

مثل خواب دم صبح

و چنان بیتابم که دلم می خواهد

بدوم تا ته دشت

بروم تا سر کوه

دورها آوایی است

که مرا می خواند ...

- سهراب سپهری -

 

پ ن 1 : دانلود این شعر زیبا با صدای خسرو شکیبایی 

 

پ ن 2 : هرجا هوا

مطابق میلت نشد برو 

فرق تو با درخت ،

همین پایِ رفتن است ...

- سعید صاحب علم -

 

پ ن 3 : زمان بی کرانه را

تو با شمار گام عمر ما مسنج

به پای او دمی ست این درنگ و رنج

به سان رود

که در نشیب دره سر به سنگ می زند

رونده باش

امید هیچ معجزی زِ مرده نیست ...

زنده باش

- هوشنگ ابتهاج -

 

خ ن : همیشه روزایی هست ...

همیشه کسایی هستن ...

همیشه اتفاقایی هست ...

که ناخواسته توی سیاهی ها ،

دستت و می گیرن

و بهت یادآوری می کنن که جای تو اینجا نیست ،

که الان وقت ناامیدی نیست ،

که تو قوی تر از اونی هستی که با این بادها بلرزی ،

که قبلا تونستی ...

قبلا شده ...

قبلا ازین سخت تراش و دیدی ...

پس الانم می تونی .

حس خوبی دارم

بابت دوستای خوبی که دارم ،

آرزوهای خوبی که دارم ،

بابت امروز ... که اولین روز از سال جدید زندگیمه ...

دوست دارم امروز رو ثبت کنم تا توی آینده نه چندان دور

یه این صفحه و به این روز نگاه کنم

و باغرور بگم که :

از همینجا بود که همه اتفاقای خوب زندگیم شروع شد :)

 

می خواستم بسوزم ...

چشم وا کردم از تو بنویسم / لای در باز و باد می آمد

از مسیری که رفته بودی داشت / موجی از انجماد می آمد

زندگی از دروغ تا سوگند / خسته از زیر و روی و رودررو

زیر صورت هزارها صورت / خسته از چهره های تودرتو

بی گناه از شکنجه ها زخمی / پشتِ هم اتهام ها خوردن

هق هق از درد و اَلکَن از گفتن / انتهای کلام را خوردن

غرقه در موج های پیش آمد / گوشه گوش های دور از من

پشت سکان خدا نشست اما / باز هم ناخدا پرستیدن

دل به دریای هر چه باداباد / قایقم را به بادها دادم

ناگزیر از گریز از ماندن / توی شیب مسیر افتادم

بادبان پاره ، عرشه بی سکان / قایقم رفت و قبل ساحل مُرد

پیکرش داشت وقت جان کندن / روی گِل ها تلوتلو می خورد

دستم از هرچه هست کوتاهست / از جهان قایقی به گِل دارم

بشنو ای شاهِ گوش ماهی ها / دل اگر نیست ، درد و دل دارم

چشم وا کردم از تو بنویسم / لایِ در باز و باد می آمد

از مسیری که رفته بودی داشت / موجی از انجماد می آمد

با زبان ، با نگاه ، با رفتن / زخم جز زخم های کاری نیست

پای اگر بود پای رفتن بود / دست اگر هست دست یاری نیست

آسمان هـــیچِ سربلندی بود / از صعودی که نیست افتادم

لااقل با تو بال وا کردم / زندگی را اگر هدر دادم

این منم مردِ تا همین دیروز / مردِ پابند آرزوهایت

مردِ یک عمر عاشقی کردن / لابلای بلند موهایت

خاطرت هست روزگارم را ؟ / جایگاه مقدسی بودم

وزن یک عشق روی دوشم بود / من برای خودم کسی بودم

من برای خودم کسی هستم / دور و بر خورده عشق هم کم نیست

آن که دل از تو برد ، هرکس هست / بندِ انگشت کوچکم هم نیست

می شد از خود بگیرمت اما / زورِ بازو به دستم هایم نیست

می شد از رفتنت گذشت اما / جان در اندازه های پایم نیست

زندگی سرد بود ... اما عشق / می توانست کارگر باشد

می توان قطب را جهنم کرد / پای دل در میان اگر باشد

خواب دیدم که شعر و شاعر را / هر دو در عذاب می خواهی

از تعابیر خواب ها پیداست / خانه ام را خراب می خواهی

دیگر ای داغِ دل چه می خواهی / از چُنین مرد زیر آواری

رد شو از این درخت افتاده / می توانی که دست برداری

گفته بودی همیشه خواهی ماند / سنگ بارید ، شیشه خواهی ماند

گفته بودی دچار باید بود / مردِ این روزگار باید بود

گفته بودی ... ولی نشد انگار / دست از این کودکانه ها بردار

گفته بودم نفاق می افتد / اتفاق ، اتفاق می افتد

گفته بودم شکست خواهم خورد / از تو هم ضرب شست خواهم خورد

گفته بودم در اوج ویرانی / از من و خانه روبگردانی

هرچه بود و نبود خواهد مُرد / مَرد این قصه زود خواهد مُرد

ماجرا زخم و داستان ها درد / نازنین ! پیچ قصه را برگرد 

نازنین قصه ها خطر دارند / نقش ها نقشه زیر سر دارند

نازنین راه و چاه را گفتم / آخر اشتباه را گفتم

گفتم اما عقب عقب رفتی / شب شنیدی و نیمه شب رفتی

دیدی آخر نفاق هم افتاد ؟ / اتفاق از اتاق هم افتاد !

از اتاقی که باز تنها ماند / پر کشیدی و لای در وا ماند

چشم وا کردم از تو بنویسم / لای در باز و باد می آمد

از مسیری که رفته بودی داشت / موجی از انجماد می آمد

در اتاقی که پیش از این ها / در سرت فکر و ذکر رفتن داشت

در اتاقی که روی کاشی هاش / پشت پاهات آرزو می کاشت

لای دیوارها چروکیدم / در نمائی که تنگ تر می شد

هر چه این دوربین جلو می رفت / مرگ من هم قشنگ تر می شد

نقش یک مَرد مُرده در فالت / توی فنجان مانده در میزم

خط بکش دور مرد دیگر را / قهوه ات را دوباره می ریزم

دردسرهای ما تفاوت داشت / من سرم گرمِ پای بستن بود

نقشه ها می کشید چشمانت / چشم ها چشم دل شکستن بود

غوطه ور در سیاه شب بودم / صبح فردای آنچه را دیدن

در خیالم نرفته برمی گشت / هم تو را هم مرا نبخشیدن

جای پاهای خیس از حمام / تا اتاقی که رفتنت را رفت

یک قدم مانده بود تا برگرد / یک قدم مانده تا تنت را ... رفت

چشم وا کردم از تو بنویسم / لای در باز و باد می آمد

از مسیری که رفته بودی داشت / موجی از انجماد می آمد

رفته ای کوله پشتی ات هم نیست / رفتی اما اتاق پابرجاست

گیرم از یاد هردومان هم رفت / خاطرات چراغ پابرجاست

لای در باز و سوز می آمد / قلبم آتشفشانی از غم بود

عُقده ها حس و حال طغیان داشت / کنج پاگرد یک تبر هم بود

زیر پلکم تگرگ باران بود / در اتاقم هوا که ابری شد

رو به آیینه حرص ها خوردم / کینه ام سینه ستبری شد

رو به برفی سپید می رفتم / ردِ پاهات رو به خون می رفت

مثل گرگی که بوی آهو را / عطر موهات تا جنون می رفت

تا نگاهی به پشت سر کردم / پشت هر جای پا درختی بود

این درختان هویتم بودند / من ؟ تبر ؟ انتخاب سختی بود ...

ترسم از مرگ بیشتر می شد / تا تبر روی دوش چرخاندم

هر درختی که ضربه ای می خورد / زیرِ آوارِ درد می ماندم

توی هر برگ ، هم تو هم من بود / ساقه ها ساقِ پای ما بودند

آن تبر حکم قتل ما را داشت / این درختان به جای ما بودند

- علیرضا آذر -

 

پ ن 1 : قسمتی از شعر بلند ( اتاق )

** حتی بیشتر از خوندن این قسمت از شعر توصیه می کنم که کاملش رو با صدای علیرضا آذر بشنوید . فوق العاده س ...

 لینک دانلود شعر کامل با صدای زیبای شاعر عزیزش

 

پ ن 2 :

می خواستم بسوزم و در تو 

یک آتش جدید نبینم

می خواستم بمیرم و دیگر

موی تو را سپید نبینم

می خواستم دوباره نبینی

با گریه زخم های تنم را

می خواستم به دوش نگیری

اندوهِ ... دوست داشتنم را ...

- حامد ابراهیم پور -

 

پ ن 3 : این روزها به هر چه گذشتم کبود بود

هر سایه ای که دست تکان داد ، دود بود !

این روزها ادامه نان و پنیر و چای

اخبار منفجرشده صبح زود بود

جز مرگ پشت مرگ خبرهای تازه نیست

محبوب من چقدر جهان بی وجود بود

ما همچنان به سایه ای از عشق دلخوشیم

عشقی که زخم و زندگی اش تار و پود بود

پلکی زدیم و وقت خداحافظی رسید

ساعت برای با تو نشستن حسود بود

دنیا نخواست یا من و تو کم گذاشتیم

با من بگو قرار من این ها نبود ! بود ؟!

- عبدالجبار کاکائی -

 

اشتباه من این است

دیوارهای خسته زندان ، تصویر راه راهِ من این است

رؤیای سبز پیشِ تو بودن ، تنها پناهگاه من این است

از باغ در غروب نوشتم ، از خشم دارکوب نوشتم

از روزهای خوب نوشتم ، باور بکن گناه من این است

باهم ، کنارِ هم، بغلِ هم ... یک چشمبند مشکی محکم

رؤیای ناتمام تو آن بود ، آینده سیاهِ من این است

می خواست که بیاورم ایمان به عکس تویِ ماه ، ندیدم

بر روی دستمال کشیدم عکس تو را ... که ماهِ من این است

یک عمر عاشقانه سرودن ، از دردها ترانه سرودن

گفتند اشتباه تو این بود ، دیدم که ... اشتباه من این است

یا بغض در کنار خیابان ، یا گریه و فرار از ایران

یا خودکشیِ داخل زندان ، پایان دادگاه من این است

مردی که حبس زیرزمین شد ، مردی که بی تو خانه نشین شد

از خنده های دیو نترسید ، با گریه گفت : راهِ من این است ...

- سید مهدی موسوی -

.

پ ن 1 : کدام آدم و حوّا ؟!

ما حاصل یک جهش در ژن های آفتاب پرستیم !

که این گونه به سرعت رنگ عوض می کنیم ...

- ؟ -

.

پ ن 2 : رفته ای چندی ست تا خالی شوی از ما و من ها

خوش ندارم ناخوش احوالت کنم با این سخن ها

گریه کردم بی تو روی شانه های جالباسی

عطر تلخت مانده روی تک تکِ این پیرهن ها

بعد تو باد است حرف عالم و آدم به گوشم :

پندهای پیرمردان ... شایعات پیرزن ها

رفته بودی ... مثل اشک از چشم ها افتاده بودم

با تو امّا باز افتاده ست اسمم در دهن ها

حوض بی ماهی ، حیاط برگریزان ، چایِ بدطعم

باز با گلپونه ها " من مانده ام تنهای تنها "

- علیرضا بدیع -

.

پ ن 3 : ترس پی در پی و تنهایی پنهان دارم

حالِ دشواری ازین دست ، پریشان دارم

صید بی رحمی باران و تگرگم در باد

گله از دشمن و از دوست فراوان دارم ...

- عبدالجبار کاکائی -

.

خ ن : ** آهنگ محبوب سالیان دور تا حالا ...

تا جائی که یادمه همیشه دلتنگ بودم !

همیشه جای خالی ای رو توی وجودم حس می کردم که هیچوقت هیچوقت با هیچ چیز و هیچکس پُر نشد !

شاید گاهی وقتا برای مدت کوتاهی توهم این رو داشتم که این حس رفته !

ولی بعد دیدم هر بار شدیدتر و قوی تر از قبل بر می گرده !

حالا فهمیدم ...

این جای خالی قرار نیست هیچوقت پُر شه !

با هیچ چیز ...

با هیچکس ...

این آهنگ برام یادآور همین لحظه هاست .

( ای همیشگی‌ترین عشق
در حضور حضرت تو
ای که می‌سوزم سراپا
تا ابد در حسرت تو

به تو نامه می‌نویسم
نامه‌یی نوشته بر باد
که به اسمت چو رسیدم
قلمم به گریه افتاد )

دانلود ( گریز - اِبی )

چه بگویم ؟!

مثل یک زخم سیاه و کاری ام

که به دریای نمک افتاده ام

بین ارکان نمازی بی وضو

در وجودِ تو به شک افتاده ام

آه اگر چیزی نگفتم تا به حال

وحشتم از حرفِ مردم بوده است

من یقین دارم که عاشق نیستم

عشق ، یک سوء تفاهم بوده است !

چاه چشمت عمق چندانی نداشت

غرق بغضم کرد - یک حفره - مرا

من به تو اسلام آوردم ولی

گریه در می آورد کفر مرا !

در قنوتی به بلندای نگاه

زیر بارِ ( ربّنا ) دستم شکست

عشق بعد از تو ( سلامی ) سرد شد

دل به هر آیینه ای بستم شکست

دستم از دستم رها شد ! گم شدم !

در شلوغی های ( الرّحمن ) تو

خسته ام از جاده بی انتهات

خسته ام از دوربرگردان تو

می دوم بی اختیار و بی هدف

جبر ، خود را زیرِ گوشم ذکر کرد

زندگی جاری ست امّا لحظه ای

کاش می شد ایستاد و ... فکر کرد !

- یاسر قنبرلو -

 

پ ن 1 : برخی آدم ها شما را ترک می کنند ،

امّا این پایانِ داستانِ شما نیست !

این پایانِ نقش آن ها در داستان شماست ...

- ؟ -

 

پ ن 2 : ای یار نازنین !

ما باد را هرگز نکاشتیم که طوفان دِرو کنیم !

ما بذر کاشتیم ...

همت گماشتیم ...

که تا روید از زمین

امّا شبی که جشن دِرو گرم گشته بود

در آن بزمِ دلنشین

ناگه حرامیان ...

چه بگویم دگر ...

همین ... !

- حمید مصدق -

 

پ ن 3 : چرا آشفته می خواهی

خدایا ...

خاطرِ ما را ؟!

- فاضل نظری -

 

پ ن 4 : دانلود ( نگارا - سالار عقیلی )

 

 

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد ...

و این منم

زنی تنها

در آستانه ی فصلی سرد

در ابتدای درک هستی آلوده ی زمین

و یأس ساده و غمناک آسمان

و ناتوانی این دستهای سیمانی

زمان گذشت

زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت

چهار بار نواخت

امروز روز اول دیماه است

من راز فصل ها را میدانم

و حرف لحظه ها را میفهمم

نجات دهنده در گور خفته است

و خاک ‚ خاک پذیرنده

اشارتیست به آرامش

زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت

در کوچه باد می آید

در کوچه باد می آید

و من به جفت گیری گلها می اندیشم

به غنچه هایی با ساق های لاغر کم خون

و این زمان خسته ی مسلول

و مردی از کنار درختان خیس میگذرد

مردی که رشته های آبی رگهایش

مانند مارهای مرده از دو سوی گلوگاهش

بالا خزیده اند

و در شقیقه های منقلبش آن هجای خونین را

تکرار می کنند

ــ سلام

ــ سلام

و من به جفت گیری گلها می اندیشم

در آستانه ی فصلی سرد

در محفل عزای آینه ها

و اجتماع سوگوار تجربه های پریده رنگ

و این غروب بارور شده از دانش سکوت

چگونه میشود

به آن کسی که میرود این سان

صبور

سنگین

سرگردان

فرمان ایست داد

چگونه میشود به مرد گفت که او زنده نیست ...

او هیچوقت زنده نبوده ست

در کوچه باد می آید

کلاغهای منفرد انزوا

در باغ های پیر کسالت میچرخند

و نردبام

چه ارتفاع حقیری دارد

آنها تمام ساده لوحی یک قلب را

با خود به قصر قصه ها بردند

و اکنون دیگر ...

دیگر چگونه یک نفر به رقص بر خواهد خاست

و گیسوان کودکیش را

در آبهای جاری خواهد ریخت

و سیب را که سرانجام چیده است و بوییده است

در زیر پا لگد خواهد کرد ؟

ای یار ای یگانه ترین یار

چه ابرهای سیاهی در انتظار روز میهمانی خورشیدند

انگار در مسیری از تجسم پرواز بود که یکروز آن پرنده نمایان شد

انگار از خطوط سبز تخیل بودند

آن برگ های تازه که در شهوت نسیم نفس میزدند

انگار

آن شعله بنفش که در ذهن پاک پنجره ها میسوخت

چیزی به جز تصور معصومی از چراغ نبود

در کوچه باد می آید

این ابتدای ویرانیست

آن روز هم که دست های تو ویران شدند باد می آمد

ستاره های عزیز

ستاره های مقوایی عزیز

وقتی در آسمان ، دروغ وزیدن میگیرد

دیگر چگونه می شود به سوره های رسولان سر شکسته پناه آورد ؟

ما مثل مرده های هزاران هزار ساله به هم می رسیم

و آنگاه

خورشید بر تباهی اجساد ما قضاوت خواهد کرد

من سردم است

من سردم است و انگار هیچوقت گرم نخواهم شد

ای یار ای یگانه ترین یار آن شراب مگر چند ساله بود ؟

 نگاه کن که در اینجا زمان چه وزنی دارد

و ماهیان چگونه گوشتهای مرا می جوند

چرا مرا همیشه در ته دریا نگاه میداری ؟

من سردم است و از گوشواره های صدف بیزارم

من سردم است و میدانم

که از تمامی اوهام سرخ یک شقایق وحشی

جز چند قطره خون

چیزی به جا نخواهد ماند

خطوط را رها خواهم کرد

و همچنین شمارش اعداد را رها خواهم کرد

و از میان شکلهای هندسی محدود

به پهنه های حسی وسعت

پناه خواهم برد

من عریانم عریانم عریانم

مثل سکوتهای میان کلام های محبت عریانم

و زخم های من همه از عشق است

از عشق عشق عشق

من این جزیره سرگردان را

از انقلاب اقیانوس

و انفجار کوه گذر داده ام

و تکه تکه شدن ، راز آن وجود متحدی بود

که از حقیرترین ذره هایش

آفتاب به دنیا آمد

سلام ای شب معصوم

سلام ای شبی که چشمهای گرگ های بیابان را

به حفره های استخوانی ایمان و اعتماد بدل می کنی

و در کنار جویبارهای تو ارواح بید ها

ارواح مهربان تبرها را می بویند

من از جهان بی تفاوتی فکرها و حرفها و صداها می آیم

و این جهان به لانه ی ماران مانند است

و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمیست

که همچنان که ترا می بوسند

در ذهن خود طناب دار ترا می بافند

سلام ای شب معصوم

میان پنجره و دیدن

همیشه فاصله ایست

چرا نگاه نکردم ؟

مانند آن زمان که مردی از کنار درختان خیس گذر می کرد ...

چرا نگاه نکردم ؟

انگار مادرم گریسته بود آن شب

آن شب که من به درد رسیدم و نطفه شکل گرفت

آن شب که اصفهان پر از طنین کاشی آبی بود

و آن کسی که نیمه ی من بود به درون نطفه من بازگشته بود

و من درآینه می دیدمش

که مثل آینه پاکیزه بود و روشن بود

و ناگهان صدایم کرد

و من عروس خوشه های اقاقی شدم ...

انگار مادرم گریسته بود آن شب

چه روشنایی بیهوده ای در این دریچه ی مسدود سر کشید

چرا نگاه نکردم ؟

تمام بوسه ها و نوازش ها می دانستند

که دست های تو ویران خواهد شد

 و من نگاه نکردم

تا آن زمان که پنجره ی ساعت

گشوده شد و آن قناری غمگین چهار بار نواخت

چهار بار نواخت

و من به آن زن کوچک برخوردم

که چشمهایش مانند لانه های خالی سیمرغان بودند

و آن چنان که در تحرک رانهایش می رفت

گویی بکارت رویای پرشکوه مرا

با خود بسوی بستر شب می برد

آیا دوباره گیسوانم را

در باد شانه خواهم زد ؟

آیا دوباره باغچه ها را بنفشه خواهم کاشت ؟

و شمعدانی ها را

در آسمان پشت پنجره خواهم گذاشت ؟

آیا دوباره روی لیوان ها خواهم رقصید ؟

آیا دوباره زنگ در مرا بسوی انتظار صدا خواهد برد ؟

به مادرم گفتم دیگر تمام شد

گفتم همیشه پیش از آنکه فکر کنی

اتفاق می افتد

باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم

انسان پوک

انسان پوک پر از اعتماد

نگاه کن که دندانهایش

چگونه وقت جویدن سرود میخوانند

و چشمهایش

چگونه وقت خیره شدن می درند

و او چگونه از کنار درختان خیس میگذرد

صبور

سنگین

سرگردان

در ساعت چهار

در لحظه ای که رشته های آبی رگهایش

مانند مارهای مرده از دو سوی گلوگاهش

بالا خزیده اند

و در شقیقه های منقلبش آن هجای خونین را تکرار میکنند

ــ سلام

ــ سلام

آیا تو هرگز آن چهار لاله ی آبی را

بوییده ای ... ؟

زمان گذشت

زمان گذشت و

شب روی شاخه های لخت اقاقی افتاد

شب پشت شیشه های پنجره سر می خورد

و با زبان سردش

ته مانده های روز رفته را به درون میکشید

من از کجا می آیم ؟

من از کجا می آیم ؟

که این چنین به بوی شب آغشته ام ؟

هنوز خاک مزارش تازه است

 مزار آن دو دست سبز جوان را میگویم ...

چه مهربان بودی ای یار

ای یگانه ترین یار

چه مهربان بودی وقتی دروغ میگفتی

چه مهربان بودی وقتی که پلک های آینه ها را می بستی

و چلچراغها را

از ساقه های سیمی می چیدی

 و در سیاهی ظالم مرا بسوی چراگاه عشق می بردی

تا آن بخار گیج که دنباله ی حریق عطش بود بر چمن خواب می نشست

و آن ستاره های مقوایی

به گرد لایتناهی می چرخیدند

چرا کلام را به صدا گفتند ؟

چرا نگاه را به خانه ی دیدار میهمان کردند!

چرا نوازش را

به حجب گیسوان باکرگی بردند ؟

نگاه کن که در اینجا

چگونه جان آن کسی که با کلام سخن گفت

و با نگاه نواخت

و با نوازش از رمیدن آرامید

به تیرهای توهم

مصلوب گشته است

و جای پنج شاخه ی انگشتهای تو

که مثل پنج حرف حقیقت بودند

چگونه روی گونه او مانده ست

سکوت چیست چیست چیست ای یگانه ترین یار ؟

سکوت چیست به جز حرفهای نا گفته

من از گفتن می مانم اما زبان گنجشکان

زبان زندگی ، جمله های جاری ، جشن طبیعت ست

زبان گنجشکان یعنی : بهار. برگ . بهار

زبان گنجشکان یعنی : نسیم .عطر . نسیم

زبان گنجشکان در کارخانه میمیرد

این کیست این کسی که روی جاده ی ابدیت

به سوی لحظه ی توحید می رود

و ساعت همیشگیش را

 با منطق ریاضی تفریقها و تفرقه ها کوک میکند

این کیست

این کسی که بانگ خروسان را

آغاز قلب روز نمی داند

آغاز بوی ناشتایی میداند

این کیست این کسی که تاج عشق به سر دارد

و در میان جامه های عروسی پوسیده ست

پس آفتاب سرانجام

در یک زمان واحد

بر هر دو قطب نا امید نتابید

تو از طنین کاشی آبی تهی شدی

و من چنان پرم که

روی صدایم نماز می خوانند ...

جنازه های خوشبخت

جنازه های ملول

جنازه های ساکت متفکر

جنازه های خوش برخورد خوش پوش خوش خوراک

در ایستگاههای وقت های معین

و در زمینه ی مشکوک نورهای موقت

و شهوت خرید میوه های فاسد بیهودگی

آه

چه مردمانی در چارراهها نگران حوادثند

و این صدای سوتهای توقف

در لحظه ای که باید باید باید

مردی به زیر چرخهای زمان له شود

مردی که از کنار درختان خیس میگذرد

من از کجا می آیم؟

 

من از کجا می آیم؟

 

به مادرم گفتم دیگر تمام شد

گفتم همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد

باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم

سلام ای غرابت تنهایی

اتاق را به تو تسلیم میکنم

چرا که ابرهای تیره همیشه

پیغمبران آیه های تازه تطهیرند

و در شهادت یک شمع

راز منوری است که آنرا

آن آخرین و آن کشیده ترین شعله خوب میداند

ایمان بیاوریم

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد

ایمان بیاوریم به

ویرانه های باغ های تخیل

به داسهای واژگون شده ی بیکار

و دانه های زندانی

نگاه کن که چه برفی می بارد ...

شاید حقیقت آن دو دست جوان بود آن دو دست جوان

که زیر بارش یکریز برف مدفون شد

و سال دیگر وقتی بهار

با آسمان پشت پنجره هم خوابه میشود

و در تنش فوران میکنند

فواره های سبز ساقه های سبکبار

شکوفه خواهد داد ای یار ای یگانه ترین یار

ایمان بیاوریم به آغاز فصل  سرد ...

- فروغ فرخزاد -

 

پ ن 1 : روزی چند بار دوستت دارم !

یکبار وقتی که هوا برم می دارد ،

قدم می زنیم

وقتی که خوابم می آید ... تو می آیی !

یکبار وقتی که باران ناز می کند

دلِ ناودان می شکند ... می بارد ...

وقتی که شب شروع می شود ... تمام می شود ...

یکبار دیگر هم دوستت دارم !

باقی روز را ...

هنوز را ...

- افشین صالحی -

 

پ ن 2 : زیرِ این آسمان ابری 

به معنای نامش فکر می کند

گلِ آفتابگردان !

- گروس عبدالملکیان -

 

پ ن 3 : دانلود شعر زیبای فروغ با صدای همیشه ماندگار خسروشکیبایی عزیز