شکلِ واقعیِ مرگ

هوا بد است... به یک بادبان ببند خودت را

که رودخانه‌ی وحشی به انتظار نشسته

به عشق گوش نده... زخم می‌کند بدنت را

پرنده‌ای‌ست که بر سیمِ خاردار نشسته

به جز سقوط... به جز حسرتِ شکست نخوردن

هنوز خاطره‌ی دیگری به یاد ندارم

به من نشان بده ای مرگ، شکلِ واقعی‌ات را

به این جماعتِ صدچهره اعتماد ندارم!

برای فاصله‌هایی که نیست، شعر بگویم؟

شبیه پنجره‌هایی که نیست، بسته بمانم؟

هزار خاطره قی می‌شوند روی خیابان

نجیب خانه‌ی آتش گرفته‌ای‌ست دهانم!

هزار خاطره‌ی مرده را شمردم و سخت است

دوباره زنده کنم زخم‌های تنم را

درخت باشم و از سایه‌ی بهار بترسم

پرنده باشم و پنهان کنم پرندگی‌ام را...

 - حامد ابراهیم‌پور -

 

پ ن ۱: به که بسپارمت ای خاک به بادت ندهند
به که بسپارمت ای خانه که ویران نشوی...
- حسین جنتی -

 

پ ن ۲: 
بار سنگین است و من کم‌طاقت و دنیا حسود
خم شدن را عار می‌دانم... دعا کن بشکنم!
- محمدرضا طاهری -

 

همچون خدا

- «این گریه را دوباره به یاد آر...» مرد گفت

پیچیده توی کوه، صدایش که: دار... دار...

باید که رعد و برق شود در شب سکوت

باید که خون به پا کند این ابرِ باردار

چسبیده است زندگی‌ام روی مرز شک

از بادهای خسته به یک سیمِ خاردار

بسیار دیده‌ایم غریبان بی‌وطن

اما کسی به بی‌کسیِ ما نمی‌رسد

در ذهن‌های ماست... و یا این‌که واقعی‌ست

این شب که هیچ‌جور به فردا نمی‌رسد؟!

تصمیم را گرفته، به مرداب ریخته

رودی که فکر کرده به دریا نمی‌رسد

در زیر پای شهر لگد شد، به باد رفت!

برگی که اعتماد به رؤیای باد داشت

امروز با صدای تفنگی تمام شد

کابوس یک پرنده که دشمن زیاد داشت

امّید یک دروغ بزرگ است در کتاب

باید به چیز تازه‌تری اعتقاد داشت

باید بلیط آخر این قصّه را خرید

باید کسی خراب کند آن‌چه ساخت را

با دست‌های کوچک خود منفجر کند

این زندگیِ مسخره‌ی یکنواخت را

باید کسی به هم بزند قبل انتخاب

این بازیِ همیشگیِ باخت-باخت را

عمری‌ست بین ماندن و رفتن معطّلیم

لعنت به جبر دائمی انتخاب‌ها!

با فکرهای مسخره کلّ شبانه‌روز

زل می‌زنم به سقف در این تختخواب‌ها

- «باید چه کار کرد به جز گریه؟» مرد گفت

و خودکشی شدند تمام جواب‌ها...

- سیدمهدی موسوی -

 

پ ن ۱: زمان رفتن بود
به سرزمین‌های جدید
برای تکرار عادت‌های قدیم!!
- جزء از کل / استیو تولتز -

 

پ ن ۲: بنویس
بنویس و هراس مدار
از آن که غلط می‌افتد.
بنویس و
پاک کن
همچون خدا که هزاران سال است
می‌نویسد و پاک می‌کند
و ما هنوز زنده‌ایم
در انتظار پاک شدن
و بر خود می‌لرزیم!
- شمس لنگرودی -

 

پ ن ۳: با صدهزار مردم تنهایی
بی صدهزار مردم تنهایی
- رودکی -

 

از تو

ابری رسید و آسمانم از تو پر شد

بارانی آمد، آبدانم از تو پر شد

نام تو اول بغض بود و بعد از آن اشک

اول دلم، پس دیدگانم از تو پر شد

جانِ جوان بودی تو و چندان دمیدی

تا قلبت (!) ای بخت جوانم از تو پر شد

خون نیستی تا در تن میرنده گنجی

جانی تو و من جاودانم از تو پر شد

چون شیشه می‌گرداند عشق، از روز اوَل

تا روز آخر، استکانم از تو پر شد

در باغ خواهش‌های تن روییدی اما

آنقدر بالیدی که جانم از تو پر شد

پیش گلِ سرخِ تو، برگ زرد من کیست؟

آه ای بهاری که خزانم از تو پر شد

با هرچه و هرکس تو را تکرار کردم

تا فصل فصل داستانم از تو پر شد

آیینه‌ها در پیش خورشیدت نشاندم

وآنقدر ماندم تا جهانم از تو... پر شد...

- حسین منزوی -

 

پ ن ۱: من بی تو هیچم
تو هرجا که باشی
«من» آنجاست...
- حسین منزوی -

 

پ ن ۲: وفا مباد امیدم
اگر به غیر تو است
خراب باد وجودم
اگر برای تو نیست.
- مولانا -

 

می‌کاهدم...

هوایِ رویِ تو دارم نمی‌گذارندم

مگر به کویِ تو این ابرها ببارندم

مرا که مست توام این خمار خواهد کشت

نگاه کن که به دستِ که می‌سپارندم

مگر در این شبِ دیرانتظارِ عاشق‌کش

به وعده‌هایِ وصالِ تو زنده‌ دارندم

غمم نمی‌خورد ایام و جایِ رنجش نیست

هزار شکر که بی‌غم نمی‌گذارندم!

سری به سینه فروبرده‌ام مگر روزی

چو گنجِ گم‌شده زین کنج‌ِ غم برآرندم

چه باک اگر به دلِ بی‌غمان نبردم راه

غم شکسته دلانم که می‌گسارندم

من آن ستاره‌ی شب‌زنده‌دارِ امیدم

که عاشقانِ تو تا صبح می‌شمارندم

چه جایِ خواب که هر شب محصلان فراق

خیالِ رویِ تو بر دیده می‌گمارندم

هنوز دست نشسته‌ست غم زِ خونِ دلم

چه نقش‌ها که از این دست می‌نگارندم

کدام مست می از خونِ سایه خواهد کرد

که همچو خوشه‌ی انگور می‌فشارندم...

- هوشنگ ابتهاج -

 

پ ن ۱: من مانده‌ام زِ پا
ولی آن دورها هنوز
نوری‌ست
شعله‌ای‌ست
خورشید روشنی‌ست
که می‌خواندم مدام
اینجا درونِ سینه‌ی من
زخمِ کهنه‌ای‌ست
که می‌کاهدم...
مدام.
- حمید مصدق -

 

پ ن ۲: از لب گذشت شعله‌ای از آه، آه‌تر
آهی زِ هر گواه به بغضم، گواه‌تر
می‌کاودم به پنجه‌ی غم، دستِ روزگار
شاید ندیده از دلِ من روبه‌راه‌تر
گاهی به ساز حادثه‌ها رقص می‌کنم
تا مدعی نبیند از اینم تباه‌تر...
- ارفع کرمانی -

 

پ ن ۳: گاهی هیچ‌چیزی
نمی‌تواند جلوی‌ِ فروریختن
یا اوج گرفتنِ آدمی را بگیرد.
تو یک‌جا ایستاده‌ای،
و می‌بینی داری فرومی‌روی...
- عباس معروفی -

 

زنده‌ای؟

کسی باور نخواهد کرد

امّا من به چشمِ خویش می‌بینم

که مردی پیشِ چشمِ خلق، بی‌فریاد می‌میرد

نه بیمار است

نه بر دار است

نه در قلبش فروتابیده شمشیری

نه تا پَر در میان سینه‌اش، تیری

کسی را نیست بر این مرگِ بی‌فریاد، تدبیری

لبش خندان و دستش گرم

نگاهش شاد

تو پنداری که دارد خاطری از هر چه غم آزاد

امّا من به چشمِ خویش می‌بینم

به آن تُندی که آتش می‌دواند شعله در نی‌زار

به آن تلخی که می‌سوزد تنِ آئینه در زنگار

دارد از درون خویش می‌پوسد

بسانِ قلعه‌ای فرسوده، کز طاق و رواقش خشت می‌بارد

فرومی‌ریزد از هم

در سکوتِ مرگ‌ِ بی فریاد

چنین مرگی که دارد یاد؟

کسی آیا نشان از آن تواند داد؟

نمی‌دانم که این پیچیده با سرسامِ این آوار

چه می‌بیند درین جان‌های تنگ و تار

چه می‌بیند در این دل‌های ناهموار

چه می‌بیند در این شب‌های وحشت‌بار

نمی‌دانم

ببینیدش

لبش خندان و دستش گرم

نگاهش شاد

نمی‌بیند کسی امّا ملالش را

چو شمع تندسوز، اشکِ تا گردن زوالش را

فروپژمردنِ باغ دلاویز خیالش را

صدای خشکِ سر بر خاک‌ سودن‌های بالش را

کسی...  باور... نخواهد کرد...

- فریدون مشیری -

 

پ ن ۱: 
...
و مَرد 
در پسِ دریچه ایستاده بود  
- میان پرسشی زخویش و پاسخی ز خویش - 
- در تو آن که بود هست ؟ 
- در من آن که بود نیست !  
چراغ مُرده بود در سرایِ مَرد 
و سایه ای نبود در قفای مَرد 
و دست هــــیچکس به روی شانه های مَرد ... 
سکوت بود و آن صدا که گفته بود ... 
در من ... آن که بود ... نیست ... ! 
و در سقوط آبشار بی صدای پرده ها 
دلی به مرگِ خویش می گریست ... 
می گریست ... 
- نادر نادرپور - 

 

پ ن ۲: بعضی وقتا فکر می‌کنم
همه‌ی احساساتی که لازمه تجربه کردم
و از این‌جا به بعد دیگه احساس جدیدی نخواهم داشت.
هرچی هستُ
فقط یه نسخه‌ی ضعیف‌تر از احساساتیه که قبلاً داشتم...
Her / Spike Jonze / 2013

 

پ ن ۳: دانلود «مَردِ دیوانه» با صدای «راویِ حکایتِ باقی»

 

این وصله‌ها به ماه نمی‌چسبد

آنسوتر از تمامیِ قول و قرارها

پاییز را قدم زده‌ام بی‌تو... بارها...

پاییزِ کوچه با دو سه تا تاکِ ریخته

هی برگ برگ می‌تکد از شاخسارها

امروز جمعه، چندمِ آذر، خیال کن

داری قرار با منِ دل بی‌قرار... ها

یک تخت، تخت ساده‌ی چوب، من و تو و...

گنجشک‌های جاده‌ی چالوس، سارها

یک باغ در تصرف شوم کلاغ‌ها

یک کاج در محاصره‌ی قارقارها

قلیان و چای، طعم غزل بر لبانِ من

چشمِ تو، شاه‌بیتِ همه‌ی شاهکارها

من جنگلم، به مخمل خورشید متهم

سر می‌کشند از در و دیوار، دارها

من زنده‌ام هنوز ولی گوش کن، ببین

سر می‌رسند از همه‌جا لاشخوارها

یلداترین شب از شب گیسوی باغ را

می‌زخمم از چکاچک خونِ انارها

بگذار عاشقانه بمیرم به پایِ تو

گردن بگیر مرگِ مرا، گرچه دارها...

ای گردبادِ خسته‌ی بی‌تکسوار! های!

گم کرده‌ایم رد تو را در غبارها

یک شب بیا تو با چمدانی پر از سلام

در ازدحام مبهمِ سوتِ قطارها

باز آن نگاهِ مخملیِ نخ نمای را

چون گل بدوز بر تن ما وصله‌دارها

ما خسته‌ها، فناشده‌ها، ورشکسته‌ها

ما بدقواره‌ها، یله‌ها، بدبیارها

***

امروز جمعه، چندمِ آذر، خیال کن

هی چکه چکه می‌چکم از انتظارها

تو می‌رسی و هلهله برپاست خوبِ من

دستی تکان بده به سرور چنارها

این کوچه باغ با دو سه تا تاکِ ریخته

هی برگ برگ می‌تکد از شاخسارها

این بیت، سمتِ مبهمِ بارانِ دیرگاه

این کوچه را...

‌     قدم زده‌ام...

            بی‌تو...

                بارها...

- محمدحسین بهرامیان -

 

 

پ ن ۱: چه کند باد
جز دور شدن
وقتی که به شعله‌ی شمعی
عاشق شده است...
- علیرضا روشن -

 

پ ن ۲: گفتم به خویش، دردِ مرا چاره می‌کند
پلکی نگاه بر منِ آواره می‌کند
از قاصدان سراغ گرفتم؛ گریستند!
گفتند:
«نامه‌های تو را...
پاره می‌کند...!»
- حسین دهلوی -

 

پ ن ۳: دانلودِ کارِ ناتمامِ «کاروانِ دشتی» با صدای «علیرضا روشن»
** چیزی که امشب به شدت من رو ترغیب به نوشتن کرد، همین آهنگ فوق‌العاده بود...
هرچند ناتمام... پس از دستش ندید.