روحِ بیابانی

شب است و ره گم کرده‌ام، در کولاک زمستانی

مرا به خود دلالت کن ای خانه‌ی چراغانی!

صحبت مکن با من اگر گوشِ خیابانی داری

که با تو از «من» می‌گویم از این روح بیابانی

غمِ غریبیِ مرا در کله فریادی بجو

که اوج می‌‌گیرند از اوشروه‌های دشتستانی

رو به رویم که بنشینی با دستِ باز بازی کن

من همینم که می‌بینی... عریانم عین عریانی

به دست باد افتاده است دفترِ بی‌شیرازه‌‌ام

تمثیلی تلخ و تازه‌ام در مبحثِ پریشانی

شبه خوابی هم اگر بود، تقطیعش نابرابر بود

رویاهایِ خوشِ کوتاه، کابوس‌هایِ طولانی!

بهتر ببین آنگه دریاب، کز خون دلم خورده آب

شعرِ خوش نقش‌ و نگارم، چون قالی‌های ایرانی

سندباد سرگشته‌ام، دوآلپاها کشته‌ام

خرد و خسته برگشته‌ام از سفرهای طوفانی

مرا ببین کز خستگی، وز شکوه‌ی شکستگی

آیینه‌ای گرفته‌ام پیش رویت از پیشانی

پیش از آمدنت ای یار! تندیس وحشت - روزگار -

عمری نوازشم کرده است با «دست‌های سیمانی»

اگر طوفان هم باشی آه! خسته‌تر از اینم مخواه

من از ویرانی می‌آیم از نهایتِ ویرانی

عمیق‌تر از انزوا، زخمِ عمیقِ روحم را

می‌بینی یا نمی‌بینی؟ می‌دانی یا نمی‌دانی؟

یا ته مانده‌ی ایمانم به عشق تکیه کرده‌ام

به تو پناه آورده‌ام

           از وحشتِ بی‌ایمانی...

- حسین منزوی -

 

پ ن ۱: دستی که به دست من بپیوندد نیست
صبحی که به روی ظلمتم خندد نیست
زنجیر فراوان... فراوان... اما
چیزی که مرا به زندگی بندد نیست...
- حسین منزوی -

 

پ ن ۲: دریا نبودم اما توفان سرشت‌ِ من بود
گردابِ خویش گشتن در سرنوشت من بود
چون موج در تلاطم در ورطه زنده بودن
هم سرنوشتِ من بود، هم در سرشتِ من بود...
- حسین منزوی -

 

پ ن ۳: 
دلم می‌خواست
دنیا
رنگ دیگر بود 

 

پ ن ۴: دانلود (عموزنجیرباف / محسن چاوشی)
دیوونه کیه؟
عاقل کیه؟
جونور کامل کیه؟
آوردی حیرونم کنی که چی بشه؟
نه والا
مات و پریشونم کنی که چی بشه؟
نه بلّا
پریشونت نبودم؟
من 
حیرونت نبودم؟
تازه داشتم می‌فهمیدم که فهمِ من چقد کمه...
** بی‌نهایت زیبا، با شعری از حسینِ پناهی

 

سکوت

سکوت، صدای گام‌هایم را باز پس می‌دهد

با شبِ خلوت به خانه می‌روم

گله‌ای کوچک از سگ‌ها بر لاشه‌ی سیاه خیابان می‌دوند

خلوت شب آن‌ها را دنبال می‌کند

و سکوت نجوای گام‌هاشان را می‌شوید

من او را به جای همه برمی‌گزینم

و او می‌داند که من راست می‌گویم

او همه را به جای من برمی‌گزیند

و من می‌دانم که همه دروغ می‌گویند

چه می‌ترسد از راستی و دوست داشته شدن، سنگدل

برگزیننده‌ی دروغ‌ها

صدای گام‌های سکوت را می‌شنوم

خلوت‌ها از باهمی سگ‌ها به دروغ و درندگی بهترند

سکوت گریه کرد دیشب

سکوت به خانه‌ام آمد

سکوت سرزنشم کرد

و سکوت ساکت ماند سرانجام!

چشمانم را اشک پر کرده است...

- مهدی اخوان ثالث -

 

پ ن ۱: چرا هیچ‌کس به ما نگفته است که زمین
مدام چیزی را از ما پس می‌گیرد
و ما فکر می‌کنیم که
زمان می‌گذرد...
- شهرام شیدایی -

 

پ ن ۲: ور تو پنداری
مرا بی‌ تو
قراری هست،
نیست...
- مولوی -

 


:)

من مانده‌ام با خنده‌هایی سرد

با گریه‌های گاه و بی‌گاهم

اصلاً نمی‌فهمم چه می‌گویم

اصلاً نمی‌فهمم چه می‌خواهم...

من مانده‌ام با آخرین عشقم

که استخوان در پوستم دارد

که گاهی از من می‌زند بیرون

گاهی زیادی دوستم دارد!

من مانده‌ام تنهای تنها؟ نه!

تنهاییِ من جمعیت دارد

تنهایی من رهبری تنهاست

که -ظاهراً- محبوبیت دارد...

تنهایی من صندلی‌هایی

خرد و خمیر از غصه و شادی‌ست

در ازدحام قرمز و آبی

تنهایی من جوّ آزادی‌ست!

تنهایی من در خیابان‌ها

از نسبتش با من هراسان است

تنهایی من جمعیت دارد

تنهایی من مثل تهران است!

من مانده‌ام با آخرین عشقم

که استخوان در پوستش دارم

که گاهی از او می‌زنم بیرون

گاهی زیادی دوستش دارم

من مانده‌ام در روز میلادم

با شمع‌هایی که نمی‌میرند

بغض غریبی دارم... امّا نه!

باید بخندم...

             عکس می‌گیرند... :)

- یاسر قنبرلو -

 

پ ن ۱: گذشته می‌دود  مثل سگی ولگرد از پشتت
گذشته می‌خراشد  مثل چاقویی‌ست در مشتت
سیاهی دیده‌اند و خاطرات تیره‌ای دارند
سپیدی‌های پرتکرار در موهای کم‌پشتت
تو اما می‌توانی سخت‌گیر و سخت جان باشی
اگر چه با نگاه مهربانی می‌توان کشتت!
شبیه پادشاهی مرده می‌جنگی و می‌بینی
که نعش پنج سرباز است روی پنج انگشتت
- حامد ابراهیم‌پور -

 

پ ن ۲: زندگی با هوشیاری زیر گردون مشکل است
تا نگردی مست، این بارِ گران نتوان کشید...
- صائب تبریزی -

 

هیچ

در خواب بود... مثلِ سری که بدن نداشت

مثلِ زنی که جرأتِ عاشق شدن نداشت

در شرم... مثلِ تازه درختی که ناگهان

یک صبحِ برگریز، لباسی به تن نداشت

مثلِ پرنده‌ای که قفس باورش نکرد

مثلِ جنازه‌ای که امید کفن نداشت

این ارضِ دست‌چین شدهِ موعودِ ما نبود

این سرزمینِ سوخته بوی وطن نداشت

پایانِ کار، مسخره‌ی گرگ‌ها شدیم

آغاز قصه یوسف‌مان پیرهن نداشت

دیو سپید هر چه که بود و نبود، برد

افسوس... شاهنامه‌ی ما تهمتن نداشت...

- حامد ابراهیم پور -

 

پ ن ۱: هیچ اگر سایه پذیرد منم آن سایه‌ی هیچ...
- خاقانی -

 

پ ن ۲: جامعه با کسانی که شبیه خودش نیستند
بی‌رحمانه رفتار می‌کند
- بهرام بیضایی -

 

پ ن ۳: به هر کجا برویم آخرش هنوز اسیریم
خیال کن قفسی را که بال داشته باشد...
- حسین زحمتکش -

 

پ ن ۴: دانلود «مثنوی مرثیه / هوشنگ ابتهاج»

 

این جهانِ جهنّم

چگونه ماه بنامم تو را که جاریِ ماهی

خدات حفظ بفرماید از حسود الهی!

برادرانت اگر نقشه‌های شوم کشیدند

تو را چه باک از آن نقشه‌ها، کبوترِ چاهی؟!

نپرس چیست گناهت، در این جهانِ جهنم

گناه کرده کسی که نکرده‌ است گناهی!

«به‌غیرِ سینه‌ی صدچاکِ خویش در صفِ محشر

شهید عشق نخواهد نه شاهدی نه گواهی»

عزیزِ من شده‌ای... آن‌چنان عزیز که بوسف

عزیزِ مصر نشد در زمانِ قحط و تباهی

نگاه‌دارِ تو باشد خدا، تو نیز به شُکرش

«نگاه‌دار دلی را که بُرده‌ای به نگاهی»

چقدر عُمر کنم؟ این سؤال را تو جوابی

که بستگی به تو دارد مرا چقدر بخواهی...

- یاسر قنبرلو -
 ** تضمین‌ها از فروغی بسطامی

 

پ ن ۱: نان‌پاره زِ من بستان، جان پاره نخواهد شد
آواره‌ی عشقِ ما آواره نخواهد شد
آن را که منم خرقه عریان نشود هرگز
وان را که منم چاره، بی‌چاره نخواهد شد
بیمار شود عاشق، اما بنمی‌میرد
ماه ار چه که لاغر شد استاره نخواهد شد
- مولوی -