یاد یک روز

خواب و خیالی پوچ و خالی

این زندگانی بود و بگذشت

دوران به ترتیب و توالی

سالی به سال افزود و بگذشت

هر اتفاقی چشمه‌ای بود

از هر کناری چشم بگشود

راهی شد و صد جوی و جر شد

صد جوی و جر، شد رود و بگذشت

در انتظار عشق بودم

اوهام رنگین شتابان

گردونه شد بر گل گذر کرد

دامان من آلود و بگذشت

عمری سرودم یا نوشتم

این ظلم و این ظلمت نفرسود

بر هر ورق راندم قلم را

گامی عبث فرسود و بگذشت

اندیشه‌ام افروخت شمعی

در معبر بادی غضبناک 

وان شعله‌ی رقصان چالاک

زد حلقه‌ای در دود و بگذشت

کردم به راهش گلفشانی

وآن شهسوار آرمانی

چین بر جبین، خشمی، عتابی

بر بندگان فرمود و بگذشت

با عمر خود گفتم که دیری

جان کنده‌ای، اکنون چه داری

پیش نگاهم مشت خالی

چون لعنتی بگشود و

                                        بگذشت...

- سیمین بهبهانی -

 

پ ن ۱: تمامی روزها
یک روزند
تکه تکه
میان شبی بی‌پایان..
- شمس لنگرودی -

 

پ ن ۲: به یکی جرعه
که آزار کسش در پی نیست
زحمتی می‌کشم از مردم نادان
که مپرس...
- حافظ -

 

خ ن: نیـــــــــــــاز
نیازهایی که از هر طرف بهم هجوم میارن
و تیکه تیکه‌ام می‌کنن...
کاش می‌شد کامل بود
بی‌نیاز بود
آزاد بود... :(

 

یک زنِ غمگین

شب یک زن است، یک زنِ غمگین

آرام و پا به ماه نشسته

بالا میان چند ستاره

با چادری سیاه نشسته

شب یک مسافر است که هر بار

جا مانده از قطار سحرگاه

با ساکی از ستاره و اندوه

بیرونِ ایستگاه نشسته

مثلِ من است: خسته و زخمی‌ست

شب، بال و پرشکسته و زخمی‌ست

چونان کبوتری که به ناگاه

بر بامِ اشتباه نشسته

باد است و تکیه گاه ندارم

درد آمد و پناه ندارم

رویِ دلم غم است، شبیهِ

کوهی که روی کاه نشسته

زیبایی‌ات پلنگ سپیدی‌ست

از قاب تابلو زده بیرون

یا در پی گرفتن آهوست

یا در کمین ماه نشسته

دردیم و دردمند نداریم

پیشانیِ بلند نداریم

تقدیرمان شبیه سگی هار

در نیمه‌های راه نشسته

می‌آید و دوام ندارد

در صفحه احترام ندارد

در اول نبرد می‌افتد

اسبی که جای شاه نشسته!

قحطی شده‌ست و هم‌نفسی نیست

این روزها عزیزِ کسی نیست

انگیزه‌ی فرار ندارد

مردی که توی چاه نشسته...

- حامد ابراهیم‌پور -

 

پ ن ۱: کاروان رفت و تو در خواب و بیابان در پیش
کی روی ره زِ که پرسی، چه کنی، چون باشی؟
- حافظ -

 

پ ن ۲: مجسمه‌ای 
درون هرکدام از ماست
که حرف می‌زند
مجسمه‌ای که یک روز
مرگ آن را لو خواهد داد...
- مهدی اشرفی - 

 

پ ن ۳:‌ اگر متوجه مقصودم نمی‌شوی
بیا با هم سکوت کنیم؛
بگذار رازِ من
رازِ تو را لمس کند،
شاید سکوتت
شبیه سکوت من باشد!
- ژول سوپرویل -

 

خ ن: وقتی وسط هزارراهی دنیا گرفتاری...

 

 


شکوفه‌ی غم

در چشم روز خسته خزیده‌ست

رؤیای گنگ و تیره‌ی خوابی

اکنون دوباره باید از این راه

تنها به سوی خانه بشتابی

تا سایه‌ی سیاه تو اینسان

پیوسته در کنار تو باشد

هرگز گمان مبر که در آنجا

چشمی به انتظار تو باشد

بنشسته خانه‌ی تو چو گوری

در ابری از غبار درختان

تاجی به سر نهاده چو دیروز

از تارهای نقره‌ی باران

از گوشه‌های ساکت و تاریک

چون در گشوده گشت به رویت

صدها سلام خامش و مرموز

پر می‌کشند خسته به سویت

گویی که می‌تپد دل ظلمت

در آن اتاق کوچک غمگین

شب می‌خزد چو مار سیاهی

بر پرده‌های نازک و رنگین

ساعت به روی سینه‌ی دیوار

خالی زِ ضربه‌ای، زِ نوایی

در جرمی از سکوت و خموشی

خود نیز تکه‌ای زِ فضایی

در قاب‌های کهنه، تصاویر

- این چهره‌های مضحک فانی -

بیرنگ از گذشت زمان‌ها

شاید که بوده‌اند زمانی!

آیینه همچو چشم بزرگی

یکسو نشسته گرم تماشا

بر روی شیشه‌های نگاهش

بنشانده روح عاصی شب را

تو، خسته چون پرنده‌ی پیری

رو می‌کنی به گرمی بستر

با پلک‌های بسته‌ی لرزان

سر می‌نهی به سینه‌ی دفتر

گریند در کنار تو گویی

ارواح مردگان گذشته

آن‌ها که خفته‌اند بر این تخت

پیش ازتو، در زمان گذشته

زآن‌ها هزارجنبش خاموش

زآن‌ها هزار ناله‌ی بی‌تاب

همچون حباب‌های گریزان

بر چهره‌ی فشرده‌ی مرداب

لبریز گشته کاج کهنسال

از غار غار شوم کلاغان

رقصد به‌روی پنجره‌ها باز

ابریشم معطر باران

احساس می‌کنی که دریغ است

با درد خود اگر بستیزی

می‌بویی آن شکوفه‌ی غم را

تا شعر تازه‌ای... بنویسی...

- فروغ فرخزاد -

 

پ ن ۱: ندیدی،
جانم از غم
ناشکیباست...
- سیمین بهبهانی -

 

پ ن ۲: پژواک خودم بودم و
خود را نشنیدم
ای هر چه صدا،
هر چه صدا،
هر چه صدا... «تو»
- محمدعلی بهمنی -

 

پ ن ۳: «مستی» با موسیقی...
ویولون‌نوازی «استاد اسدلله ملک»

 

مُردم

تا نهان سازم از تو بار دگر

راز این خاطر پریشان را

می‌کشم بر نگاه نازآلود

نرم و سنگین، حجاب مژگان را

دل گرفتار خواهشی جانسوز

ازخدا راه چاره می‌جویم

پارساوار در برابر تو

سخن از زهد و توبه می‌گویم

آه، هرگز گمان مبر که دلم

با زبانم رفیق و همراهست

هر چه گفتم دروغ بود دروغ

کی ترا گفتم آنچه دلخواهست

تو برایم ترانه می‌خوانی

سخنت جذبه‌ای نهان دارد

گوئیا خوابم و ترانه‌ی تو

از جهانی دگر نشان دارد

شاید این را شنیده‌ای که زنان

در دل «آری» و «نه» به لب دارند

ضعف خود را عیان نمی‌سازند

رازدار و خموش و مکارند

آه، من هم زنم، زنی که دلش

در هوای تو میزند پر و بال

دوستت دارم ای خیال لطیف

دوستت دارم ای امید محال

- فروغ فرخزاد -

 

پ ن ۱:
«عشق» است سکه‌ای که در این خانه رایج است
آلوده‌ی ریال و قرانش نمی‌کنم

سود کم و فروشِ فراوان سیاست است
تا یار مشتری‌ست، گرانش نمی‌کنم
جایی که مَسکن است تجارت نمی‌کنند
دل خانه‌ی من است، دکانش نمی‌کنم
- یاسر قنبرلو -

 

پ ن ۲: به من گفت: بیا،
به من گفت: بمان،
به من گفت: بخند،
به من گفت: بمیر، 
آمدم
ماندم
خندیدم
مُردم.
- ناظم حکمت -

 

پ ن ۳: دانلود (آیریلیق / سالار عقیلی)
* یه آهنگ خوشگل آذری...