خانه

گفته بودم پیش از این «گلخانه رنگ» من است

حال می‌گویم جهان، پیراهن تنگ من است

استخوان‌های مرا در پنجه آخر خرد کرد

آن‌که می‌پنداشتم چون موم در چنگ من است

دوستان همدلم ساز مخالف می‌زنند

مشکل از ناسازی ساز بدآهنگ من است

از نبردی نابرابر بازمی‌گردم! دریغ

دیر فهمیدم که دنیا عرصه جنگ من است

مرگ پیروزی است وقتی دوستانت دشمن اند

مرگ پیروزی است امَا مایه ننگ من است

از فراموشی چه سنگین‌تر به روی سینه؟ کاش

پاک می‌کردی غباری را که بر سنگ من است

- فاضل نظری -

 

پ ن ۱: دختران شهر،

به روستا فکر می‌کنند

دختران روستا در آرزوی شهر می‌میرند

مردان کوچک

به آسایش مردان بزرگ فکر می‌کنند

مردان بزرگ

در آرزوی آرامش مردان کوچک

می‌میرند

کدام پل

در کجای جهان شکسته است

که هیچکس

به خانه اش 

نمی‌رسد ...

- گروس عبدالملکیان -

 

پ ن ۲:

گر زحال دل خبر داری بگو

ورنشانی مختصر داری بگو

مرگ را دانم ولی تا کوی دوست

راه اگر نزدیک‌تر داری بگو ...

- ؟ -

 

پ ن ۳: «نترس دوست من!

که من با توام

می‌شنومت

می‌بینمت ...»

- سوره طه / آیه ۴۶ -

 

پ ن ۴: 

هزار درد مرا عاشقانه درمان باش

هزار راه مرا ای یگانه پایان باش

برای آن‌که نگویند جسته‌ایم و نبود

تو آن که جسته و پیداش کرده‌ام، آن باش!

- حسین منزوی -

 

روی خطّ صاف زندگی نکن

با پرنده‌های بی وطن بپر

روی خطّ صاف زندگی نکن

وزن زندگی صدای قلب توست:

فاعلاتُ فاعلاتُ فاعلن!

گوشه اتاق خود نشسته ام

آسمان به شیشه برف می‌زند

از سر نیاز، دوست می‌شوم

با پرنده‌ای که حرف می‌زند!

بحث می‌کنم تمامِ هفته با

یک مگس که روی شانه‌های من است

پشت یک درخت، راه می‌روم

در جزیره‌ای که خانه من است

مرگ با طناب بهتر است یا...

فکر کن! کمند انتخاب‌ها

خسته می‌شوم، دراز می‌کشم

باز روی فیلم‌ها، کتاب‌ها:

شب رسید و جنگ و صلح تولستوی

حاصلی به غیر خرّوپف نداشت

پرده نهائی نمایش است

طاقت غمِ مرا چخوف نداشت

کشته‌های «اینک آخرالزمان»

راه می‌روند در زمین من

پشت شورش بزرگ بی دلیل

باز مرده است جیمز دینِ من

با پرنده جرّوبحث می‌کنم

می‌پرد رفیق روزهای سخت

گوشه جزیره گریه می‌کنم

روی شانه‌های آخرین درخت

فرصتی نمانده، پرت می‌کنم

نامه‌ها پُرند زیر پای من

بطری شکسته غرق می‌شود

گریه می‌کنند نامه‌های من

شعر از همیشه مهربان‌تر است

هیچکس به شعر شک نمی کند

با امید شعر زندگی نکن

شعر می‌کشد، کمک نمی‌کند...

- حامد ابراهیم پور -

 

پ ن 1: زندگی را با چیزهای بسیار ساده، پر باید کرد.

ساده‌ها سطحی نیستند.

خرید چند سیب ترش می‌تواند به عمق فلسفه ملاصدرا باشد.

مشکل ما این نیست که برای شیرین کردن زندگی، معجزه نمی‌کنیم.

مشکل ما اینست که همان‌قدر که ویران می‌کنیم، نمی‌سازیم.

همان‌قدر که کهنه می‌کنیم، تازگی نمی‌بخشیم.

همان‌قدر که آلوده می‌کنیم، پاک نمی‌کنیم.

همان‌قدر که تعهدات و پیمان‌های نخستین خود را فراموش می‌کنیم، آن‌ها را به یاد نمی‌آوریم.

همان‌قدر که از رونق می‌اندازیم، رونق نمی‌بخشیم.

مشکل ما اینست که از همه رؤیاهای خویش دور می‌شویم

و این دور شدن به معنای قبول سلطه بی رحمانه زمان است...

- یک عاشقانه آرام / نادر ابراهیمی -

 

پ ن 2: 

مرا ببخش اگر پنجه‌های گرگ ندارم

برای بردن تو نقشه‌ای بزرگ ندارم

بگو بیایم، هر گوشه جهان که بگویی

که پر بگیرم، هر سمت آسمان که بگویی

قرار اولمان هرکجا که دار نباشد

به دور سینه مان سیمِ خاردار نباشد

توجهی به شب و حلقه دار نکردن

قرار بعدیِ‌مان مرگ را حساب نکردن

بدون بال، درین آسمان پرنده بمانیم

قرار بعدیِ‌مان لج کنیم، زنده بمانیم

اگرچه بر تنمان ردّپای قرمز جنگ است

به مرگ فکر نکن... زندگی هنوز قشنگ است...

- حامد ابراهیم پور -

 


سارا

آمد درست زیر شبستان گل نشست

در بین آن جماعت مغرور شب پرست

یک تکه آفتاب؟ نه یک تکه از بهشت...

حالا درست پشت سر من نشسته است

«چادر نماز گل گلی انداخته به سر»

افتاده از بهشت بر این ارتفاع پست

این بیت مطلع غزلی عاشقانه نیست

این چندمین ردیف نمازی خیالی است

گلدسته اذان و من های های های

الله اکبر و... اَنَا فی کُلِّ وادِ... مست

سُبحانَ مَن یُمیتُ و یُحیی و لا اله

الّا هُو الَّذی اخَذ العهدَ فی الَست

سُبحان ربِّ هر چه دلم را ز من برید

سُبحان ربِّ هر چه دلم را ز من گسست

(یک پرده باز پشت همین بیت می کشیم

او فکر می کنیم در این پرده مانده است)

........................................

سارا سلام... اشهد ان لا اله... تو

با چشم های سرمه ای... ان لا اله... مست

دل می بری که... حیّ علی... های های های

«هرجا که هست پرتو روی حبیب هست»

بالا بلند! عقد تو را با لبان من

آن شب مگر فرشته ای از آسمان نبست؟

باران جل جل شب خرداد توی پارک

مهرت همان شب... اشهد ان... در دلم نشست

آن شب کبو... (کبو)... کبوتری از بامتان پرید

نم نم نما (نما) نماز تو در بغض من شکست

سُبحانَ مَن یُمیتُ و یُحیی و لا اله

الّا هُو الَّذی اخَذ العهدَ فی الَست

سبحان ربِّ هر چه دلم را ز من برید

سبحان ربِّ هر چه دلم را ز من گسست

سُبحان ربی الـ... من و سارا... بحمده

سُبحان ربی الـ... من و سارا دلش شکست

سبحان ربی اکـ... من و سارا به هم رسیـ...

سبحان تا به کی من و او دست روی دست؟

زخمم دوباره وا شد و ایّاکَ نستعین

تا اهدنااصـ... سرای تو راهی نمانده است

(یک پرده باز بین من و او کشیده اند

سارا گمانم آن طرف پرده مانده است)

- محمدحسین بهرامیان -

 

پ ن 1 : 

گذشتم از سر عالم کسی چه می داند؟

که من به گوشه خلوت چه عالمی دارم

- سیمین بهبهانی -

 

پ ن 2 : 

منِ خسته چون ندارم، نفسی قرار بی تو

به کدام دل صبوری، کنم ای نگار بی تو

اگرم به سوی دوزخ، ببرند باز خوش خوش

بروم ولی به جنت، نکنم گذار بی تو

- سعدی -

 

پ ن 3 :

ای آن که طبیب دردهای مایی

این درد ز حد رفت...

چه می فرمایی؟

- مولانا -

 

بیا ز سنگ بپرسیم!

درون آینه ها در پی چه می گردی؟

بیا ز سنگ بپرسیم

که از حکایت فرجام ما چه می داند

بیا ز سنگ بپرسیم

زانکه غیر از سنگ

کسی حکایت فرجام را نمی داند

همیشه از همه نزدیک تر به ما سنگ است

نگاه کن!

نگاه ها همه سنگ و قلب ها همه سنگ

چه سنگبارانی!

گیرم گریختی همه عمر

کجا پناه بری؟

خانه خدا سنگ است!

به قصه غریبانه ام ببخشایید

که من که سنگ صبورم

نه سنگم و نه صبور

دلی که می شود از غصه تنگ، می تِرکَد

چه جای دل؟ که درین خانه سنگ می تِرکَد

در آن مقام که خون از گلوی نای چکد

عجب نباشد اگر بغض چنگ، می تِرکَد

چنان درنگ به ما چیره شد که سنگ شدیم

دلم از این همه سنگ و درنگ، می تِرکَد

بیا ز سنگ بپرسیم

که از حکایت فرجام ما چه می داند

از آن که عاقبتِ کارِ جام، با سنگ است

بیا ز سنگ بپرسیم

نه بی گمان همه در زیر سنگ می پوسیم

و نامی از ما بر روی سنگ می ماند

درون آینه ها

در پی چه می گردی...؟!

- فریدون مشیری -

 

پ ن 1 :

خروش موج با من می کند نجوا:

که هر کس دل به دریا زد رهایی یافت...

که هر کس دل به دریا زد رهایی یافت...

که هر کس دل به دریا زد رهایی یافت...

که هر کس دل به دریا زد رهایی یافت...

فریدون مشیری -

 

پ ن 2 : من مرغ آتشم!

می سوزم از شراره این عشق سرکشم

چون سوخت پیکرم

چون شعله های سرکش جانم فرونشست

آنگاه

باز از دل خاکستر

بار دگر تولد من

آغاز می شود

و من دوباره زندگیم را

آغاز می کنم

پر باز می کنم...

پرواز می کنم...

- حمید مصدق -

 

زندان

زندان آن زن

مانتوی قرمزش بود

زندان آن پلیس ها

ماشین سیاهشان

زندان پدرم

کت و شلوار راه راهش بود

که راه اداره را فراموش نمی کرد

زندان های زیادی

در خیابان راه می روند

با تلفن حرف می زنند

سیگار می کشند

مثلاً آن زن

زندانش آشپزخانه کوچکی ست

یا آن مرد

که زندانش را در آغوش گرفته

و دنبال شیرخشک می گردد

یا آن چند نفر

زندانشان اتوبوسی ست

که هر روز شش صبح

سمت کارخانه می رود...

زندان من و تو امّا

تخت خوابی دونفره بود

که روزها از آن

فرار می کردیم

و شب ها

ما را بازمی گرداندند

چراغ ها که خاموش می شد

زیر ملحفه ای راه راه

خود را به خواب می زدیم

تا صدای گریه

هم سلولی مان را

نشنویم ...

- حامد ابراهیم پور -

 

پ ن 1 : 

تقدیر چنین بود که در معرکه؛ سهراب!

در خون که تپیدی بشناسی پدرت را...

- حسین زحمتکش -

 

پ ن 2 : من فقط می خواهم از شما یه چیز بپرسم:

آیا می خواهید در زندگی بعدی با هم باشید، یا هرگز هم را نبینید؟

اگنس می دانست چنین سؤالی مطرح می شود. به همین جهت می خواست با مهمان تنها باشد.

اگنس می دانست با حضور پل قادر نخواهد بود بگوید:

«دیگر نمی خواهم با او باشم»

اگنس نمی توانست این حرف را جلوی او بزند،

و پل هم نمی خواست جلوی اگنس بگوید،

حتی احتمال داشت که پل نیز بخواهد در زندگی بعدی طور دیگری، بدون اگنس باشد.

اما با صدای بلندی توی صورت یکدیگر،

گفتن این که «ما نمی خواهیم در زندگی بعدی با هم باشیم»،

مثل این است که بگوییم «هرگز عشقی بین ما وجود نداشته و اکنون نیز وجود ندارد»

و این درست همان چیزی است که گفتنش با صدای بلند کاملاً غیرممکن است!

زیرا در این صورت تمام زندگی مشترکمان بر توهم عشق استوار بوده،

توهمی که هر دو نفر با نگرانی از آن پاسداری کرده  وآن را پرورش داده اند!

- جاودانگی / میلان کوندرا -

 

پ ن 3 : پس سیاره هفتم زمین شد.

زمین از این سیاره های معمولی نیست!

سیاره ای است با صد و یازده شاه و هفت هزار جغرافی دان

و نهصدهزار تاجر و هفت میلیون و نیم میخواره

و سیصد و یازده میلیون خودپسند،

بعنی تقریباً دو میلیارد  آدم بزرگ!

- شازده کوچولو / آنتوان دوسنت اگزوپری -

 

...The nature is calling and i must go