مــــــــَــــــــن

 نفسم گرفت ازین شب درِ این حصار بشکن

درِ این حصارِ جادوییِ روزگار بشکن

چو شقایق از دلِ سنگ برآر رایت خون

به جنون صلابت صخره‌ی کوهسار بشکن

تو که ترجمان صبحی به ترنم و ترانه

لبِ زخم‌دیده بگشا، صفِ انتظار بشکن

سرِ آن ندارد امشب که برآید آفتابی؟

تو خود آفتاب خود باش و طلسمِ کار بشکن

بسُرای تا که هستی که سرودن است بودن

به ترنمی دژِ وحشت این دیار بشکن

شبِ غارتِ تتاران همه سو فکنده سایه

تو به آذرخشی این سایه‌ی دیوسار بشکن

زِ برون کسی نیاید چو به یاری تو این‌جا

تو زِ خویشتن برون‌آ سپهِ تتار بشکن...

- محمدرضا شفیعی کدکنی -

پ ن ۱:
من درختم، مرا تبر بزنی
روی هر شاخه‌ام قلم دارم
ساکتم مثلِ کوه‌ها امّا
بهمنی پشت هر قدم دارم...
- رویا ابراهیمی -

 

پ ن ۲: سپاس تو را
که به هر انسانی سپری از تنهایی بخشیده‌ای
تا هرگز فراموشت نکند.
حقیقتِ تنهایی تویی
و فقط نام تو این تنهایی را راهنماست.
پس تنهاییم را نیرو بخش
زیرا با نام تو این انزوا شفا می‌یابد.
با نام تو که فراتر از هر آرامشی‌ست که در جهان می‌شناسم.
تنها با نام تو می‌توانم در برابر تندباد زمان ایستادگی را...
آری وقتی این تنهایی در تو و از توست 
می‌توانم گناهانم را به دست بخشندگی تو بسپارم...
- ؟ -

 

خ ن: و در همین راستا بیاید با هم آهنگ «بشکن» ابی رو گوش کنیم :)

 

مردّد

می‌پَری از میونِ یه کابوس

وسط اشک و موی آشفته

اس‌ام‌اس می‌زنی که: گریه نکن!

اتفاق بدی نمی‌افته

درد داری و باز می‌چرخی

مثِ انگشت توو مدادترااااش!

نگرانی شبیه یه بچه

واسه تنهایی عروسک‌هاش

مثل اینه که خسته از کلمه

یه کسی نامه‌ای سفید بدی!

به کسی که رسیده آخر خط

وسط گریه‌هات، امید بدی

داری از هوش می‌ری از سردرد

توی لب‌هات باز حس داری

باز لبخند می‌زنی به چشاش

که نفهمه که استرس داری

خواب و بیدار بودنت زجره

همه‌ی زندگــــیت کابوسه

اون ولی قول داده توو شعراش

برمی‌گرده به آخرین بوسه

نه به فکر تصاحبش هستی

نه به دنبال یه همآغوشی

واسه حرفاش منتظر می‌شی

صبح تا شب کار یه گوشی

بغلش می‌کنی از اون‌ورِ خط

وسطِ حرف‌های ناگفته

بغلش می‌کنی و مطمئنی...

اتفاق بدی نمی‌افته...

- سیدمهدی موسوی -

 

پ ن ۱: از جان طمع بریدن، آسان بُوَد ولیکَن
از دوستانِ جانی، مشکل توان بریدن...
- حافظ -

 

پ ن ۲: چگونه می‌شود
به آن کسی که می‌رود
اینسان
صبور
سنگین
سرگردان
فرمان ایست داد؟؟
- فروغ فرخزاد -

 

پ ن ۳: خورشید مردّد است، کم‌رنگ شده!
هرچیز که دست می‌زنم سنگ شده
انگار که حال و روز دنیا خوش نیست
شاید که... دلت برایِ من تنگ شده...
- سیدمهدی موسوی -

 

پ ن ۴: دانلود (من و تو/غزل شاکری)

 

عاقبتت به‌خیر باد...

خیره بماند بر درت، دیده‌ی انتظارِ من

ره ندهی اگر مرا، وای به روزگارِ من

من به خـــدا به هیچکس دردِدلی نکرده‌ام

بند به آب می‌دهد چهره‌ی زرد و زارِ من...

دل زِ تو شکوه کرد و من از دلِ خود جدا شدم

ربط نداشت بیش از این، کارِ کسی به کارِ من

پا زده پشت کوچه‌ام چاوشِ دست بی‌کسی

بهرِ خدا به او بگو، درگذر از گذارِ من

بس که گلو فشرده‌ام زیرِ فشارِ عقده‌ها

بوته‌ی صبر روید از سنگِ سرِ مزارِ من

پشت ضریح دیده‌ام بسته دخیل آینه

تا که به اشک شوید از چهره‌ی دل غبارِ من

خلوتِ امن سینه‌ام گشته قرارگاهِ غم

عاقبتت به‌خیر باد ای دلِ بی‌قرارِ من

ای بت من چه می‌شود از تو که کم نمی‌شود

از سرِ مهر گر شبی سر بنهی کنارِ من

من نه به خویش رفته‌ام بر درِ بقعه‌ی جنون

جبرِ زمانه می‌کشد رشته‌ی اختیارِ من

ارفع اگر به باد شد عمر سراب‌گونه‌ام

خوشدلم آن که عشق شد مایه‌ی اعتبارِ من...

- ارفع کرمانی -

 

پ ن ۱:
ای فتنه‌ی شهرآشوب، جور از تو و آه از من
آن طالع سعد از تو، این بختِ سیاه از من
دستم تهی و جز این، سودا نتوان کردن
این قلبِ چو مهر از تو، آن روی چو ماه از من
نی از تو نوا از تو، درد از تو دوا از تو
سهو از تو خطا از تو، جبرانِ گناه از من
صلح از من و جنگ از تو، صدق از من و رنگ از تو
سر از من و سنگ از تو، چشم از تو نگاه از من...
- ارفع کرمانی -

 

دو زن

اپیزود اول:

به هاله‌ی قرمز دورِ پلک پرچینت

به راه رفتن با گام‌های غمگینت

به بسته‌های به هم خورده داخل کابینت

به فلفل و نمک و چای و جوش شیرینت!

به خانه‌ای کوچک در قبل تسلیم‌ات

به خرجی اندک در ازای تمکینت!

به این‌که در همه‌ی روزهای شکل هم‌ات

جهان همیشه گرفته‌ست دست پایینت

به چیزهایی ازین دست فکر می‌کردی

عمیق‌تر می‌شد زخم‌های چرکینت

- غذا بپز!

-جارو کن!

- بخواب!

- رخت بشوی!

شبیه حیوانی داده‌اند تمرینت

میان جارو کردن، پیاز داغت سوخت!

لباس می‌شستی ته گرفت ته‌چینت!

حساب کردی روی دوباره دیده شدن...

به اشک مردم در سالگرد تدفینت

زبان فندک، آتش گرفت، کوچه گریخت

و خانه‌ها را پر کرد بوی بنزینت...

اپیزود دوم:

به سایه‌ای آبی زیر چشم غمگینش

به چند تار بد آورده لای موچینش

به طرح اندام خسته‌ی خریده شده

میان مانتوی طرح‌دار پرچینش

به قرص‌های جلوگیری تمام شده

به جعبه‌ی خالی با حروف لاتینش!

به این‌که بیشتر مردهای زندگی‌اش

شبیه آوازی کرده‌اند تمرینش

به نامه‌های خداحافظی جمع شده

به خط درهم ماتیک و اشک پایینش

به این‌که زندگی‌اش سخت و کند می‌گذرد

شبیه رد شدن روزهای پیشینش

به درد سوزن و آرام‌بخش تجویزی

به این‌که اصلاً کافی نبود مرفینش!

به چیزهایی ازین دست فکر می‌کرد و

کلافه‌تر می‌شد بندهای پوتینش

به فکر رفتن بود و هنوز پر می‌زد

پرنده‌ای زخمی زیر چرخ ماشینش

به فکر رفتن بود و... به دره فکر نکرد

و سهم آتش شد روسری خونینش...

- حامد ابراهیم‌پور -

 

پ ن ۱: 

قلب من خانه‌ی زنی تنهاست / که بغل می‌کند جنونش را
که در آغوش می‌کشد هرشب / گریه‌ی کودک درونش را
قلب من کودکی کهنسال استکه بلد نیست کودکی بکند
کودکی که هنوز می‌ترسداشتباهات کوچکی بکند
قلب من قلب دختری ترسوست / که از آغاز درد می‌ترسد
از پدر، از نگاه، از خشمش / از کمربند و مرد می‌ترسد
قلبِ من مادری فداکار است / روزوشب پای گاز می‌سوزد
روی لب‌های خسته‌اش اما / باز لبخند تازه می‌دوزد
قلب‌ من یک زن میانسال استاز شروع جدید می‌ترسد
در سیاهی روزگارش ازکشف موی سفید می‌ترسد
قلب من آن بنای تاریخی‌ست / که گذشت زمان خرابش کرد
قلعه‌ای باشکوه و برفی بود / که زمان چکه چکه آبش کرد
پرم از ضجه‌ی زنانی که / ترس‌های بزرگ می‌زایند
می‌شناسند جای زخمم را / بره‌هایی که گرگ می‌زایند
بغلم کن هنوز می‌ترسم / ترس‌هایم درنده‌ام بکنند
بغلم کن که مرده‌ام، شاید / بوسه‌های تو زنده‌ام بکنند...
- رویا ابراهیمی -

 

پ ن ۲: این سرزمین لبریز انسان‌های به‌انزوا رسیده‌ای است که به تنهایی نمی‌توانند دردها و رنج‌های خودشان را درمان کنند.
من تنها هستم. کار زیادی هم از دستم ساخته نیست.
ولی باید بروم و با کلامی، یا تکان دادن دستی هم که شده قدری از دردهاشان بکاهم!
دردها بی‌شمارند.
درک رنج‌های همدیگر دنیا را قشنگ‌تر می‌کند.
- آخرین انار دنیا / بختیار علی -

 

این هاله چیست...

عاقبت طوطی من لال درآمد از کار

چلّه چلچله‌ام کال درآمد از کار

وعده‌ می‌داد شب هجر به پایان برسد

وعده‌ی یک شبه‌اش سال درآمد از کار

خواب دیدم صنمی آب به رویم پاشید

وسط معرکه غسّال درآمد از کار

صاحب کشف و کرامات شنیدم مشتش

عاقبت وا شد و رمّال درآمد از کار

دل وامانده چو شاهین قضا را پائید

کفتری بی‌پر و بی‌بال درآمد از کار

خواستم نظم کنم عاقبتت را ای شیخ

خود به خود قافیه‌اش ضال درآمد از کار

- ارفع کرمانی -

 

پ ن ۱: یاران دوباره غم دل ما را گرفته است
گفتم که دل، نه... غم همه‌جا را گرفته است
بی‌شرم گردبادِ حوادث، به یک گذر
آبیّ آب و لطف هوا را گرفته است
یک عمر وقت شادی و غم «ای خدا» زدیم
این هاله چیست... دور خدا را... گرفته است...؟!
- ارفع کرمانی -

 

پ ن ۲: دانلود این اشعار با صدای زیبای بهروز رضوی

 

پ ن ۳: چه تدبیر ای مسلمانان
که من خود را نمی‌دانم
نه ترسا نه یهودم من...
نه گبرم...
نه مسلمانم...
- مولانا -

 

بعد از تو

 ای هفت سالگی

ای لحظه‌ی شگفت عزیمت

بعد از تو هر چه رفت، در انبوهی از جنون و جهالت رفت

بعد از تو پنجره که رابطه‌ای بود سخت زنده و روشن

میان ما و پرنده

میان ما و نسیم

شکست

شکست

شـ ـکـ ـسـ ـت

بعد از تو آن عروسک خاکی

که هیچ چیز نمی‌گفت، هیچ چیز به‌جز آب، آب، آب

در آب غرق شد

بعد از تو ما صدای زنجره‌ها را کشتیم

و به صدای زنگ، که از روی حرف‌های الفبا برمی‌خاست

و به صدای سوت کارخانه‌های اسلحه‌سازی، دل بستیم

بعد از تو که جای بازی‌مان زیر میز بود

از زیر میزها

به پشت میزها

و از پشت میزها

به روی میزها رسیدیم

و روی میزها بازی کردیم

و باختیم... رنگ تو را باختیم...

ای هفت سالگی

بعد از تو ما به هم خیانت کردیم

بعد از تو ما تمام یادگاری‌ها را

با تکه‌های سرب، و با قطره‌های منفجر شده‌ی خون

از گیجگاه‌های گچ گرفته‌ی دیوارهای کوچه زدودیم

بعد از تو ما به میدان‌ها رفتیم

و داد کشیدیم:

«زنده باد

مرده باد»

و در هیاهوی میدان، برای سکه‌های کوچک آوازه خوان

که زیرکانه به دیدار شهر آمده بودند، دست زدیم

بعد از تو ما که قانل یکدیگر بودیم

برای عشق قضاوت کردیم

و همچنان که قلب‌هامان

در جیب‌هایمان نگران بودند

برای سهم عشق قضاوت کردیم

بعد از تو ما به قبرستان‌ها رو آوردیم

و مرگ، زیر چادر مادربزرگ نفس می‌کشید

و مرگ، آن درخت تناور بود

که زنده‌های این سوی آغاز

به شاخه‌های ملولش دخیل می‌بستند

و مرده‌های آن سوی پایان

به ریشه‌های فسفریش چنگ می‌زدند

و مرگ روی آن ضریح مقدس نشسته بود

که در چهار زاویه‌اش، ناگهان چهار لاله‌ی آیس

روشن شدند

صدای باد می‌آید

صدای باد می‌آید

ای هفت سالگی

برخاستم و آب نوشیدم

و ناگهان به خاطر آوردم

که کشتزارهای جوان تو از هجوم ملخ‌ها چگونه ترسیدند

چقدر باید پرداخت...

چقدر باید برای رشد این مکعب سیمانی پرداخت؟

ما هرچه را که باید

از دست داده باشیم،

از دست داده‌ایم

ما بی چراغ به راه افتادیم

و ماه، ماه، ماده‌ی مهربان، همیشه در آنجا بود

در خاطران کودکانه‌ی یک پشت بام کاه‌گلی

و بر فراز کشتزارهای جوانی که از هجوم ملخ‌ها می‌ترسیدند

چقدر باید پرداخت؟

- فروغ فرخزاد -

 

پ ن ۱: زِ دوستان دورنگم همیشه دل تنگ است
فدای همت آن دشمنی که یک‌رنگ است...
- حجاب یزدی -

 

پ ن ۲: در خموشی‌های من
فریاد‌هاست...
- فریدون مشیری -

 


کوه‌ها

اگر به جان عزیزِ تو غم نریخته بودم

اگر که زندگی‌ات را به هم نریخته بودم!

اگر که دور تنت، دست من طناب نمی‌شد

اگر که خستگی‌ام بر سرت خراب نمی‌شد

اگر که در کفن زندگی اسیر نبودیم

اگر که وارث این درد ناگزیر نبودیم

اگر که صاعقه بر سقف خیس خانه نمی‌زد

اگر به شانه‌ی‌مان غصه تازیانه نمی‌زد

اگر که سایه‌ی این بی‌کسی بزرگ نمی‌ماند

اگر که خانه‌ی‌مان آشیان گرگ نمی‌ماند

اگر من و تو درین زندگی غریب نبودیم

اگر که طعمه‌ی این شهر نانجیب نبودیم

اگر به من تنِ سبزِ تو قول سیب نمی‌داد

اگر که روح تو نعش مرا فریب نمی‌داد

اگر که بسته‌ی این بزرخ سیاه نبودی

اگر کنار من این‌قدر بی‌گناه نبودی

اگر همیشه فقط این نبود زندگی ما

سکوت یک شب غمگین نبود زندگی ما

اگر که خاطره‌هامان نصیب باد نمی‌شد

اگر دوباره اگرهایمان زیاد نمی‌شد...

قرار نیست به این کوچه نوبهار بیاید

قرار نیست اگرهایمان به کار بیاید!

قرار نیست کمی اتفاق خوب بیفتد

که دشت پنجره‌ی بسته‌مان بهار بیاید

قرار نیست که پایان قصه تلخ نباشد

میان سفره‌ی‌مان غیر زهرمار بیاید!

قرار نیست کسی از میان مردم دنیا

برای بردن این نعش بی‌مزار بیاید

قرار نیست که فردای نارسیده‌ی روشن

برای دیدن این قوم سوگوار بیاید

قرار نیست که خوشبختی تلف شده‌ی ما

پس از تحمل یک عمر انتظار بیاید...

دعا کنیم که این شعر، بی‌پرنده نماند

دعا کنیم زمستان شوم زنده نماند

دعا کنیم که هر شاخه شکل دار نگیرد

دوباره کوچه‌ی‌مان بوی انفجار نگیرد

دعا کنیم که آینده بی‌فروغ نباشد

دعا کنیم... دعاهایمان دروغ... نباشد...

- حامد ابراهیم‌پور -

 

 

پ ن ۱: من گم شده‌ام هر چه بگردی خبری نیست
جز این دو سه تا شعر که گفتم اثری نیست
یک بار نشستم به تو چیزی بنویسم
دیدم به عزیزان گله کردن هنری نیست
دلگیرم ازین شهر پس از من هوایش
آن‌گونه که در شأن تو باشد بپری نیست
ای کاش کسی باشد و کابوس که دیدی
در گوش تو آرام بگوید: خبری نیست
هرجا نکنی باز سر درد دلت را...
چون دامن تر هست ولی چشم تری نیست
من چند قدم رفتم و برگشتم و دیدم
در بسته شد آن‌گونه که انگار دری نیست...
- مهدی فرجی -

 

پ ن ۲: کوه من گریه نمی‌کرد و نمی‌دانستم
کو‌ها اشک ندارند...
فـ
ر
و
می‌
ریـ
زند...
- رویا ابراهیمی -

 

پ ن ۳: دانلود (وارث / شادمهر)

 

خوب شد، دردم دوا شد خوب شد...

به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم

بیا کز چشم بیمارت هزاران درد برچینم

الا ای همنشین دل، که یارانت برفت از یاد

مرا روزی مباد

         آن‌دم

                       که بی یاد تو بنشینم

اگر بر جای من غیری گزیند دوست، حاکم اوست

حرامم باد

          اگر من جان

                                  به جای دوست بگزینم...

- حافظ -

 

پ ن ۱: همچون صاعقه‌ای بر من فرود آمدی
و مرا به دو نیم کردی
نیمی که دوستت دارد
و نیمی که رنج می‌برد
به خاطر نیمه‌ای که دوستت دارد...
- غاد‌ة‌ السمان -

 

پ ن ۲: در دو چشم من نشین
ای آ‌ن‌که از من
من‌تری...
- مولانا -

 

پ ن ۳: هربار
من تو را برای شعر
برنمی‌گزینم
شعر
مرا برای تو
برگزیده است
در هشیاری به سراغت نمی‌آیم
هربار
از سوزش انگشتانم درمی‌یابم
که باز
نام تو را می‌نوشته‌ام...
- حسین منزوی -

 

پ ن ۴: دانلود آهنگ زیبای (خوب شد / همایون شجریان)