نقطه

پر کن پیاله را

کاین آب آتشین

دیری‌ست ره به حال خرابم نمی برد

این جام‌ها که در پی هم می‌شود تهی

دریای آتش است که ریزم به کام خویش

گرداب می‌رباید و آبم نمی‌برد

من با سمند سرکش و جادویی شراب

تا بی‌کران عالم پندار رفته‌ام

تا دشت پرستاره‌ی اندیشه‌های گرم

تا مرز ناشناخته‌ی مرگ و زندگی

تا کوچه باغ خاطره‌های گریزپا

تا شهر یادها.

دیگر شراب هم

جز تا کنار بسترِ خوابم نمی‌برد

هان ای عقاب عشق

از اوج قله‌های مه‌آلود دوردست

پرواز کن به دشت غم‌انگیز عمر من

آنجا ببر مرا که شرابم نمی‌برد

آن بی‌ستاره که عقابم نمی‌برد

در راه زندگی

با این همه تلاش و تمنا و تشنگی

با این‌که ناله می‌کشم از دل که: آب، آب

دیگر فریب هم به سرابم نمی‌برد

پر کن پیاله را...

- فریدون مشیری -

 

پ ن ۱: ما را رها کنید
در این رنج بی‌حساب
با قلب پاره پاره و
با سینه‌ای کباب...
- روح‌الله خمینی -

 

پ ن ۲:
...
چه توقع
ز جهانِ
گذران
می‌داری...؟
- حافظ -

 

خ ن: «دانلود هوای گریه / همایون شجریان»

امروز اتفاقی به این آهنگ برخوردم...
آهنگی که من رو برد به ۱۳، ۱۴ سالگی.
وقتی که همه چیز رنگ دیگه‌ای داشت. وقتی که توی کتابخونه به مجموعه اشعار سیمین بهبهانی برخوردم.
وقتی کتاب رو باز کردم شعر «بنشین تا بنشینم»اش جلوی روم ظاهر شد...
بعدها که کل شعراش رو خوندم، این شعر هم یکی از شعرایی بود که نظرم رو جلب کرد...
بعد ازون هم بود که یه روز دیدم توی تلویزیون داره همین آهنگ رو پخش می‌کنه.
شنیدن این آهنگ، دوباره خلأ پرنشدنی وجودم رو به یادم آورد. 
خلأیی که بوده، همیشه بوده، و هیچوقت پر نشده.
همون تنهایی ذاتی که با هیچ چیز دور نشد...
حس می‌کنم توی بی‌کرانگی تکامل، مث یه نقطه‌ام.
مث یه نقطه‌ایم. همه‌مون. همه‌ی ما آدما. نقطه‌های پرعیب و ناقص و به شدت ریز. نقطه‌های بی‌ارزشی که هر کدومشون خودشون رو مرکز عالم می‌دونن.
نقطه‌هایی که به دنیا میان، کار می‌کنن، غذا می‌خورن، می‌رقصن، گریه می‌کنن، فکر نمی‌کنن، فکر نمی‌کنن، فکر نمی‌کنن و.. می‌میرن...
** به قول اندی دوفرین، کاش می‌شد رفت. به یه جای دور. به یه جای گرم. بی‌هیچ خاطره‌ای...
** ناامید نیستم. فقط خسته‌ام. بی‌نهایت خسته‌ام.

گفتن - شنیدن

هر بار یک مصیبت تازه

این غم که رفت، یک غم دیگر

در سینه‌ات عزای عمومی‌ست

هر بار، یک محرَم دیگر!

اندوهِ کودکی، غم پیری‌ست

افسوس روزهای جوانی‌ست

شاعر بمان که اشک بریزی

در سینه‌ی تو تعزیه‌خوانی‌ست!

پشت سرت گذشته‌ی تاریک

آینده امتداد سیاهی

راهت نداده‌اند به بازی

مانند کودکی سر راهی

از دانه‌های کوچک تسبیح

بیهوده راه چاره گرفتی

چرخاندی و دوباره بد آمد

صد بار استخاره گرفتی

بگذار تا مؤذن بی‌خواب

با چهره‌ای عبوس بخواند

چیزی به آفتاب نمانده

فرصت بده خروس بخواند

یاغی شدی و ایل و تبارت

به خونت اعتماد ندارند

مردی و دختران قبیله

نام تو را به یاد ندارند

ای کور خواب‌دیده، چه سخت است

کابوس‌های گنگ ببینی

این که نهنگ باشی و خود را

یک‌دفعه توی تنگ ببینی

فصل سپید و سرخ شدن نیست

باید که سبز و کال بیفتی

یک صفحه شعر باشی و هر بار

در سطل آشغال  بیفتی

در بشکه‌های نفت فرو کن

خط‌های شعر تازه‌ی خود را

راهی به جز فرار نمانده

آتش بزن جنازه‌ی خود را

از میله‌های یخ زده رد شو

وقتی برای خواب نمانده

پرواز کن پرنده‌ی بیمار

چیزی به آفتاب نمانده...

- حامد ابراهیم‌پور -

 

پ ن ۱: من گنگ خواب‌دیده و عالم تمــــــام کر
من عاجزم زِ گفتن و خلق از شنیدنش...
- میرزا محمدخان لواسانی -

 

پ ن ۲: از دست دیگران به کناری گریختم
از دستِ خویشتن به کجا می‌توان گریخت؟
- یاسر قنبرلو -

 

پ ن ۳: شعر مرا بپوش در این بی‌ترانگی
بغض مرا بنوش، شرابی‌ست خانگی
آئینه‌ی یگانه! بت تو شکسته‌ است
اکنون تویی و ملغمه‌ی چندگانگی
مردانه خیره شو به غمِ خیره‌سر که سر
بر سینه‌ام گذاشته با آن زنانگی!
این است اگر جوانی و آن است اگر بهشت
لعنت به این جوانی و آن جاودانگی!
- یاسر قنبرلو -

 

پ ن ۴: شخصی جهنم را اینگونه برایم توصیف کرد:
در آخرین روز زندگیت روی زمین، آن شخصی که از خودت ساخته‌ای،
شخصی را که می‌توانستی باشی، 
ملاقات خواهد کرد...
- ؟ -
** شخصی که از «خودت» ساخته‌ای...

 

پ ن ۵: تا در ره پیری به چه آیین روی ای دل
باری، به غلط صرف شد ایام شبابت...
- حافظ -

 

خ ن: انگار وقتی سعی می‌کنی حسی رو -هر قدر هم که دردناک باشه - درک کنی، راحت‌تر می‌تونی باهاش کنار بیای.
اصلاً شاید همین درد هم از «نشناختن» بیاد! از این که نمی‌فهمی‌اش، از این که نمی‌شناسیش.
و شاید اگه بهش فکر کنی و بهتر بشناسیش، اون وقت ببینی که قد و قواره‌اش برات کوچیک و کوچیک‌تر می‌شه و تحمل دردش آسون‌تر...
جایی می‌خوندم که «کلمات» معجزه می‌کنن.
می‌تونن تو رو به اوج ببرن یا برعکس به خاک بنشوننت.
به قدرت کلمه شک ندارم ولی مشکل اینجاست که «زبان» خیلی خیلی عقب‌تر از دله...
و به همین خاطره که خیلی وقت‌ها سکوت می‌کنیم.
چون هیج کلمه‌ای پیدا نمی‌کنیم که بتونه ابعاد احساسی رو که داریم به تفسیر بکشه...

 

 

این‌جا که منم

 

گرگ هاری شده‌ام

هرزه پوی و دله دو

شب درین دشت زمستان زدهٔ بی همه چیز

می‌دوم، برده ز هر باد گرو

چشم‌هایم چو دو کانون شرار

صف تاریکی شب را شکند

همه بی رحمی و فرمان فرار

گرگ هاری شده‌ام، خون مرا ظلمت زهر

کرده چون شعلهٔ چشم تو سیاه

تو چه آسوده و بی باک خرامی به برم

آه، می‌ترسم، آه

آه، می‌ترسم از آن لحظهٔ پر لذت و شوق

که تو خود را نگری

مانده نومید ز هر گونه دفاع

زیر چنگ خشن وحشی و خونخوار منی

پوپکم! آهوکم

چه نشستی غافل

کز گزندم نرهی، گرچه پرستار منی

پس ازین درهٔ ژرف

جای خمیازهٔ جادو شدهٔ غار سیاه

پشت آن قلهٔ پوشیده ز برف

نیست چیزی، خبری

ور تو را گفتم چیز دگری هست، نبود

جز فریب دگری

من ازین غفلت معصوم تو، ای شعلهٔ پاک

بیشتر سوزم و دندان به جگر می‌فشرم

منشین با من، با من منشین

تو چه دانی که چه افسونگر و بی پا و سرم؟

تو چه دانی که پس هر نگه سادهٔ من

چه جنونی، چه نیازی، چه غمی ست؟

یا نگاه تو، که پر عصمت و ناز

بر من افتد، چه عذاب و ستمی ست

دردم این نیست ولی

دردم این است که من بی تو دگر

از جهان دورم و بی خویشتنم

پوپکم! آهوکم

تا جنون فاصله‌ای نیست از اینجا که منم

مگرم سوی تو راهی باشد

چون فروغ نگهت

ورنه دیگر به چه کارایم من

بی تو؟ چون مردهٔ چشم سیهت

منشین اما با من، منشین

تکیه بر من مکن، ای پردهٔ طناز حریر

که شراری شده‌ام

پوپکم! آهوکم

 

گرگ هاری شده‌ام!

 

- مهدی اخوان ثالث -

 

پ ن ۱: دلی دارم، قرار اما ندارد
سرشکی، اختیار اما ندارد

شنیدم در جهان جز نیش هم هست
دل از کس انتظار اما ندارد...
- مهدی اخوان ثالث -

 

پ ن ۲: ما را برای خویش ندانید
ما خود برای خویش هووییم
ما خارهای رفته به چشمیم
ما استخوان توی گلوییم
ما خنده‌های روی هواییم
ما گریه‌های زیر پتوییم...
- یاسر قنبرلو -

 

خ ن: کاش می‌شد همه ذرَات وجودت رو متمرکز کنی سمت جایی و چیزی که باید باشه
کاش می‌شد خلاص بشی از این همه چندتایی و چندسویی
از این همه فکر و شک و نیاز...

** حس می‌کنم دارم تمام عمرم رو خواب می‌بینم...

 

شاهکار / سعدی .

ای سرو بلند قامت دوست
وه وه که شمایلت چه نیکوست
در پای لطافت تو میراد
هر سرو سهی که بر لب جوست
نازک بدنی که می‌نگنجد
در زیر قبا چو غنچه در پوست
مه پاره به بام اگر برآید
که فرق کند که ماه یا اوست؟
آن خرمن گل نه گل که باغ است
نه باغ ارم که باغ مینوست
آن گوی معنبرست در جیب
یا بوی دهان عنبرین بوست
در حلقهٔ صولجان زلفش
بیچاره دل اوفتاده چون گوست
می‌سوزد و همچنان هوادار
می‌میرد و همچنان دعاگوست
خون دل عاشقان مشتاق
در گردن دیدهٔ بلاجوست
من بندهٔ لعبتان سیمین
کاخر دل آدمی نه از روست
بسیار ملامتم بکردند
کاندر پی او مرو که بدخوست
ای سخت دلان سست پیمان
این شرط وفا بود که بی‌دوست
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهٔ کار خویش گیرم
در عهد تو ای نگار دلبند
بس عهد که بشکنند و سوگند
دیگر نرود به هیچ مطلوب
خاطر که گرفت با تو پیوند
از پیش تو راه رفتنم نیست
همچون مگس از برابر قند
عشق آمد و رسم عقل برداشت
شوق آمد و بیخ صبر برکند
در هیچ زمانه‌ای نزاده‌ست
مادر به جمال چون تو فرزند
باد است نصیحت رفیقان
واندوه فراق کوه الوند
من نیستم ار کسی دگر هست
از دوست به یاد دوست خرسند
این جور که می‌بریم تا کی؟
وین صبر که می‌کنیم تا چند؟
چون مرغ به طمع دانه در دام
چون گرگ به بوی دنبه در بند
افتادم و مصلحت چنین بود
بی بند نگیرد آدمی پند
مستوجب این و بیش از اینم
باشد که چو مردم خردمند
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهٔ کار خویش گیرم
امروز جفا نمی‌کند کس
در شهر مگر تو می‌کنی بس
در دام تو عاشقان گرفتار
در بند تو دوستان محبس
یا محرقتی بنار خد
من جمرتها السراج تقبس
صبحی که مشام جان عشاق
خوشبوی کند اذا تنفس
استقبله و ان تولی
استأنسه و ان تعبس
اندام تو خود حریر چین است
دیگر چه کنی قبای اطلس؟
من در همه قولها فصیحم
در وصف شمایل تو اخرس
جان در قدمت کنم ولیکن
ترسم ننهی تو پای بر خس
ای صاحب حسن در وفا کوش
کاین حسن وفا نکرد با کس
آخر به زکات تندرستی
فریاد دل شکستگان رس
من بعد مکن چنان کز این پیش
ورنه به خدا که من از این پس
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهٔ کار خویش گیرم
گفتار خوش و لبان باریک
ما أطیب فاک جل باریک
از روی تو ماه آسمان را
شرم آمد و شد هلال باریک
یا قاتلتی بسیف لحظ
والله قتلتنی بهاتیک
از بهر خدا، که مالکان، جور
چندین نکنند بر ممالیک
شاید که به پادشه بگویند
ترک تو بریخت خون تاجیک
دانی که چه شب گذشت بر من؟
لایأت بمثلها اعادیک
با اینهمه گر حیات باشد
هم روز شود شبان تاریک
فی‌الجمله نماند صبر و آرام
کم تزجرنی و کم اداریک
دردا که به خیره عمر بگذشت
ای دل تو مرا نمی‌گذاری
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهٔ کار خویش گیرم
چشمی که نظر نگه ندارد
بس فتنه که با سر دل آرد
آهوی کمند زلف خوبان
خود را به هلاک می‌سپارد
فریاد ز دست نقش، فریاد
و آن دست که نقش می‌نگارد
هرجا که مولهی چو فرهاد
شیرین صفتی برو گمارد
کس بار مشاهدت نچیند
تا تخم مجاهدت نکارد
نالیدن عاشقان دلسوز
ناپخته مجاز می‌شمارد
عیبش مکنید هوشمندان
گر سوخته خرمنی بزارد
خاری چه بود به پای مشتاق؟
تیغیش بران که سر نخارد
حاجت به در کسیست ما را
کاو حاجت کس نمی‌گزارد
گویند برو ز پیش جورش
من می‌روم او نمی‌گذارد
من خود نه به اختیار خویشم
گر دست ز دامنم بدارد
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهٔ کار خویش گیرم
بعد از طلب تو در سرم نیست
غیر از تو به خاطر اندرم نیست
ره می‌ندهی که پیشت آیم
وز پیش تو ره که بگذرم نیست
من مرغ زبون دام انسم
هرچند که می‌کشی پرم نیست
گر چون تو پری در آدمیزاد
گویند که هست باورم نیست
مهر از همه خلق برگرفتم
جز یاد تو در تصورم نیست
گویند بکوش تا بیابی
می‌کوشم و بخت یاورم نیست
قسمی که مرا نیافریدند
گر جهد کنم میسرم نیست
ای کاش مرا نظر نبودی
چون حظ نظر برابرم نیست
فکرم به همه جهان بگردید
وز گوشهٔ صبر بهترم نیست
با بخت جدل نمی‌توان کرد
اکنون که طریق دیگرم نیست
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهٔ کار خویش گیرم
ای دل نه هزار عهد کردی
کاندر طلب هوا نگردی؟
کس را چه گنه تو خویشتن را
بر تیغ زدی و زخم خوردی
دیدی که چگونه حاصل آمد
از دعوی عشق روی زردی؟
یا دل بنهی به جور و بیداد
یا قصهٔ عشق درنوردی
ای سیم تن سیاه گیسو
کز فکر سرم سپید کردی
بسیار سیه، سپید کردست
دوران سپهر لاجوردی
صلحست میان کفر و اسلام
با ما تو هنوز در نبردی
سر بیش گران مکن، که کردیم
اقرار به بندگی و خردی
با درد توام خوشست ازیراک
هم دردی و هم دوای دردی
گفتی که صبور باش، هیهات
دل موضع صبر بود و بردی
هم چاره تحملست و تسلیم
ورنه به کدام جهد و مردی
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهٔ کار خویش گیرم
بگذشت و نگه نکرد با من
در پای کشان، ز کبر دامن
دو نرگس مست نیم خوابش
در پیش و به حسرت از قفا من
ای قبلهٔ دوستان مشتاق
گر با همه آن کنی که با من
بسیار کسان که جان شیرین
در پای تو ریزد اولا من
گفتم که شکایتی بخوانم
از دست تو پیش پادشا من
کاین سخت دلی و سست مهری
جرم از طرف تو بود یا من؟
دیدم که نه شرط مهربانیست
گر بانگ برآرم از جفا من
گر سر برود فدای پایت
دست از تو نمی‌کنم رها من
جز وصل توام حرام بادا
حاجت که بخواهم از خدا من
گویندم ازو نظر بپرهیز
پرهیز ندانم از قضا من
هرگز نشنیده‌ای که یاری
بی‌یار صبور بود تا من
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهٔ کار خویش گیرم
ای روی تو آفتاب عالم
انگشت نمای آل آدم
احیای روان مردگان را
بویت نفس مسیح مریم
بر جان عزیزت آفرین باد
بر جسم شریفت اسم اعظم
محبوب منی چو دیدهٔ راست
ای سرو روان به ابروی خم
دستان که تو داری ای پریروی
بس دل ببری به کف و معصم
تنها نه منم اسیر عشقت
خلقی متعشقند و من هم
شیرین جهان تویی به تحقیق
بگذار حدیث ما تقدم
خوبیت مسلمست و ما را
صبر از تو نمی‌شود مسلم
تو عهد وفای خود شکستی
وز جانب ما هنوز محکم
مگذار که خستگان بمیرند
دور از تو به انتظار مرهم
بی‌ما تو به سر بری همه عمر
من بی‌تو گمان مبر که یکدم
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهٔ کار خویش گیرم
گل را مبرید پیش من نام
با حسن وجود آن گل اندام
انگشت‌نمای خلق بودیم
مانند هلال از آن مه تام
بر ما همه عیب‌ها بگفتند
یا قوم الی متی و حتام؟
ما خود زده‌ایم جام بر سنگ
دیگر مزنید سنگ بر جام
آخر نگهی به سوی ما کن
ای دولت خاص و حسرت عام
بس در طلب تو دیگ سودا
پختیم و هنوز کار ما خام
درمان اسیر عشق صبرست
تا خود به کجا رسد سرانجام
من در قدم تو خاک بادم
باشد که تو بر سرم نهی گام
دور از تو شکیب چند باشد؟
ممکن نشود بر آتش آرام
در دام غمت چو مرغ وحشی
می‌پیچم و سخت می‌شود دام
من بی تو نه راضیم ولیکن
چون کام نمی‌دهی به ناکام
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهٔ کار خویش گیرم
ای زلف تو هر خمی کمندی
چشمت به کرشمه چشم‌بندی
مخرام بدین صفت مبادا
کز چشم بدت رسد گزندی
ای آینه ایمنی که ناگاه
در تو رسد آه دردمندی
یا چهره بپوش یا بسوزان
بر روی چو آتشت سپندی
دیوانهٔ عشقت ای پریروی
عاقل نشود به هیچ پندی
تلخست دهان عیشم از صبر
ای تنگ شکر بیار قندی
ای سرو به قامتش چه مانی؟
زیباست ولی نه هر بلندی
گریم به امید و دشمنانم
بر گریه زنند ریشخندی
کاجی ز درم درآمدی دوست
تا دیدهٔ دشمنان بکندی
یارب چه شدی اگر به رحمت
باری سوی ما نظر فکندی؟
یکچند به خیره عمر بگذشت
من بعد بر آن سرم که چندی
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهٔ کار خویش گیرم
آیا که به لب رسید جانم
آوخ که ز دست شد عنانم
کس دید چو من ضعیف هرگز
کز هستی خویش درگمانم؟
پروانه‌ام اوفتان و خیزان
یکباره بسوز و وارهانم
گر لطف کنی بجای اینم
ور جور کنی سزای آنم
جز نقش تو نیست در ضمیرم
جز نام تو نیست بر زبانم
گر تلخ کنی به دوریم عیش
یادت چو شکر کند دهانم
اسرار تو پیش کس نگویم
اوصاف تو پیش کس نخوانم
با درد تو یاوری ندارم
وز دست تو مخلصی ندانم
عاقل بجهد ز پیش شمشیر
من کشتهٔ سر بر آستانم
چون در تو نمی‌توان رسیدن
به زان نبود که تا توانم
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهٔ کار خویش گیرم
آن برگ گلست یا بناگوش
یا سبزه به گرد چشمهٔ نوش
دست چو منی قیامه باشد
با قامت چون تویی در آغوش
من ماه ندیده‌ام کله‌دار
من سرو ندیده‌ام قباپوش
وز رفتن و آمدن چه گویم؟
می‌آرد و جد و می‌برد هوش
روزی دهنی به خنده بگشاد
پسته، دهن تو گفت خاموش
خاطر پی زهد و توبه می‌رفت
عشق آمد و گفت زرق مفروش
مستغرق یادت آنچنانم
کم هستی خویش شد فراموش
یاران به نصیحتم چه گویند
بنشین و صبور باش و مخروش
ای خام من اینچنین بر آتش
عیبم مکن ار برآورم جوش
تا جهد بود به جان بکوشم
وانگه به ضرورت از بن گوش
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهٔ کار خویش گیرم
طاقت برسید و هم بگفتم
عشقت که ز خلق می‌نهفتم
طاقم ز فراق و صبر و آرام
زآن روز که با غم تو جفتم
آهنگ دراز شب ز من پرس
کز فرقت تو دمی نخفتم
بر هر مژه قطره‌ای چو الماس
دارم که به گریه سنگ سفتم
گر کشته شوم عجب مدارید
من خود ز حیات در شگفتم
تقدیر درین میانم انداخت
چندانکه کناره می‌گرفتم
دی بر سر کوی دوست لختی
خاک قدمش به دیده رفتم
نه خوارترم ز خاک بگذار
تا در قدم عزیزش افتم
زانگه که برفتی از کنارم
صبر از دل ریش گفت رفتم
می‌رفت و به کبر و ناز می‌گفت
بی‌ما چه کنی؟ به لابه گفتم
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهٔ کار خویش گیرم
باری بگذر که در فراقت
خون شد دل ریش از اشتیاقت
بگشای دهن که پاسخ تلخ
گویی شکرست در مذاقت
در کشتهٔ خویشتن نگه کن
روزی اگر افتد اتفاقت
تو خنده زنان چو شمع و خلقی
پروانه صفت در احتراقت
ما خود ز کدام خیل باشیم
تا خیمه زنیم در وثاقت؟
ما اخترت صبابتی ولکن
عینی نظرت و ما اطاقت
بس دیده که شد در انتظارت
دریا و نمی‌رسد به ساقت
تو مست شراب و خواب و ما را
بیخوابی کشت در تیاقت
نه قدرت با تو بودنم هست
نه طاقت آنکه در فراقت
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهٔ کار خویش گیرم
آوخ که چو روزگار برگشت
از من دل و صبر و یار برگشت
برگشتن ما ضرورتی بود
وآن شوخ به اختیار برگشت
پرورده بدم به روزگارش
خو کرد و چو روزگار برگشت
غم نیز چه بودی ار برفتی
آن روز که غمگسار برگشت
رحمت کن اگر شکسته‌ای را
صبر از دل بیقرار برگشت
عذرش بنه ار به زیر سنگی
سر کوفته‌ای چو مار برگشت
زین بحر عمیق جان به در برد
آنکس که هم از کنار برگشت
من ساکن خاک پاک عشقم
نتوانم ازین دیار برگشت
بیچارگیست چارهٔ عشق
دانی چه کنم چو یار برگشت؟
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهٔ کار خویش گیرم
هر دل که به عاشقی زبون نیست
دست خوش روزگار دون نیست
جز دیدهٔ شوخ عاشقان را
بر چهره دوان سرشک خون نیست
کوته نظری به خلوتم گفت
سودا مکن آخرت جنون نیست
گفتم ز تو کی برآید این دود
کت آتش غم در اندرون نیست؟
عاقل داند که نالهٔ زار
از سوزش سینه‌ای برون نیست
تسلیم قضا شود کزین قید
کس را به خلاص رهنمون نیست
صبر ار نکنم چه چاره سازم؟
آرام دل از یکی فزون نیست
گر بکشد و گر معاف دارد
در قبضهٔ او چو من زبون نیست
دانی به چه ماند آب چشمم؟
سیماب، که یکدمش سکون نیست
در دهر وفا نبود هرگز
یا بود و به بخت ما کنون نیست
جان برخی روی یار کردم
گفتم مگرش وفاست چون نیست
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهٔ کار خویش گیرم
در پای تو هرکه سر نینداخت
از روی تو پرده بر نینداخت
در تو نرسید و پی غلط کرد
آن مرغ که بال و پر نینداخت
کس با رخ تو نباخت اسبی
تا جان چو پیاده در نینداخت
نفزود غم تو روشنایی
آن را که چو شمع سر نینداخت
بارت بکشم که مرد معنی
در باخت سر و سپر نینداخت
جان داد و درون به خلق ننمود
خون خورد و سخن به در نینداخت
روزی گفتم کسی چون من جان
از بهر تو در خطر نینداخت
گفتا نه که تیر چشم مستم
صید از تو ضعیفتر نینداخت
با آنکه همه نظر در اویم
روزی سوی ما نظر نینداخت
نومید نیم که چشم لطفی
بر من فکند، و گر نینداخت
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهٔ کار خویش گیرم
ای بر تو قبای حسن چالاک
صد پیرهن از محبتت چاک
پیشت به تواضعست گویی
افتادن آفتاب بر خاک
ما خاک شویم و هم نگردد
خاک درت از جبین ما پاک
مهر از تو توان برید؟ هیهات
کس بر تو توان گزید؟ حاشاک
اول دل برده باز پس ده
تا دست بدارمت ز فتراک
بعد از تو به هیچ‌کس ندارم
امید و ز کس نیایدم باک
درد از جهت تو عین داروست
زهر از قبل تو محض تریاک
سودای تو آتشی جهانسوز
هجران تو ورطه‌ای خطرناک
روی تو چه جای سحر بابل؟
موی تو چه جای مار ضحاک؟
سعدی بس ازین سخن که وصفش
دامن ندهد به دست ادراک
گرد ارچه بسی هوا بگیرد
هرگز نرسد به گرد افلاک
پای طلب از روش فرو ماند
می‌بینم و حیله نیست الاک
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهٔ کار خویش گیرم
ای چون لب لعل تو شکر نی
بادام چو چشمت ای پسر نی
جز سوی تو میل خاطرم نه
جز در رخ تو مرا نظر نی
خوبان جهان همه بدیدم
مثل تو به چابکی دگر نی
پیران جهان نشان ندادند
چون تو دگری به هیچ قرنی
ای آنکه به باغ دلبری بر
چون قد خوش تو یک شجر نی
چندین شجر وفا نشاندم
وز وصل تو ذره‌ای ثمر نی
آوازهٔ من ز عرش بگذشت
وز درد دلم تو را خبر نی
از رفتن من غمت نباشد
از آمدن تو خود اثر نی
باز آیم اگر دهی اجازت
ای راحت جان من، و گر نی
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهٔ کار خویش گیرم
شد موسم سبزه و تماشا
برخیز و بیا به سوی صحرا
کان فتنه که روی خوب دارد
هرجا که نشست خاست غوغا
صاحبنظری که دید رویش
دیوانهٔ عشق گشت و شیدا
دانی نکند قبول هرگز
دیوانه حدیث مرد دانا
چشم از پی دیدن تو دارم
من بی تو خسم کنار دریا
از جور رقیب تو ننالم
خارست نخست بار خرما
سعدی غم دل نهفته می‌دار
تا می‌نشوی ز غیر رسوا
گفتست مگر حسود با تو
زنهار مرو ازین پس آنجا
من نیز اگرچه ناشکیبم
روزی دو برای مصلحت را
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهٔ کار خویش گیرم
بربود جمالت ای مه نو
از ماه شب چهارده ضو
چون می‌گذری بگو به طاوس
گر جلوه‌کنان روی چنین رو
گر لاف زنی که من صبورم
بعد از تو، حکایتست و مشنو
دستی ز غمت نهاده بر دل
چشمی ز پیت فتاده در گو
یا از در عاشقان درون آی
یا از دل طالبان برون شو
زین جور و تحکمت غرض چیست؟
بنیاد وجود ما کن و رو
یا متلف مهجتی و نفسی
الله یقیک محضر السو
با من چو جوی ندید معشوق
نگرفت حدیث من به یک جو
گفتم کهنم مبین که روزی
بینی که شود به خلعتی نو
در سایهٔ شاه آسمان قدر
مه طلعت آفتاب پرتو
وز لفظ من این حدیث شیرین
گر می‌نرسد به گوش خسرو
بنشینم و صبر پیش گیرم
دنبالهٔ کار خویش گیرم
- سعدی -

 

  
پ ن ۱: بی‌تابم 
آنچنان
که درختان
برای
باد...
- قیصر امین‌پور -

 
پ ن ۲: «که با وجود تو کس نشنود ز من که منم»
- حافظ -

 
پ ن ۳: دانلود (بِبُر به نام خداوندت / محسن چاوشی)
 
خ ن: «شعردرمانی» با سعدی برای «وقتی دلگیری و تنها» :)

 

 

محراب

باید از محشر گذشت

این لجن‌زاری که من دیدم سزای صخره‌هاست

گوهر روشن‌دل از کان و جهانی دیگر است

عذر می‌خواهم پری...

عذر می‌خواهم پری...

من نمی‌گنجم در آن چشمان تنگ

با دل من آسمان‌ها نیز تنگی می‌کنند

روی جنگل‌ها نمی‌آیم فرود

شاخه‌ زلفی گو مباش

آب دریاها کفاف تشنه‌ی این درد نیست

بره‌هایت می‌دوند

جوی باریک عزیزم راه خود گیر و برو

یک شب مهتابی از این تنگنای 

بر فراز کوه‌ها پر می‌زنم

می‌گذارم می‌روم

ناله‌ی خود می‌برم

دردسر کم می‌کنم

چشم‌هایی خیره می‌پاید مرا

غرش تمساح می‌آبد به‌گوش

کبر فرعونی و سحر سامریست

دست موسی و محمد با من است

می‌روی،

وعده‌ی آنجا که با هم روز و شب را آشتیست

صبح

چندان

دور

نیست...

- شهریار -

 

 

پ ن ۱: در شگفتم من
نمی‌پاشد زِ هم، دنیا چرا...؟
- شهریار -

 

پ ن ۲: اینجاست منزلم
که بسی جستم و نبود
آبادی‌ای از آنسوی چشمِ خرابِ تو
- حسین منزوی -

 

پ ن ۳: دانلود (دل زارم / محسن نامجو)
دانلود (جاودانه با عشق/محمد نوری)
** می‌شه این‌ها رو شنید و از احساس پر نشد؟؟ 
می‌شه؟؟

 

گوشه‌ی صبر

بعد از طلب تو در سرم نیست

غیر از تو به خاطر اندرم نیست

ره می‌ندهی که پیشت آیم

وز پیش تو ره که بگذرم نیست

من مرغ زبون دام انسم

هرچند که می‌کشی، پرم نیست

گر چون تو پری در آدمیزاد

گویند که هست، باورم نیست

مهر از همه خلق برگرفتم

جز یاد تو در تصورم نیست

گویند بکوش تا بیابی

می‌کوشم و بخت یاورم نیست

قسمی که مرا نیافریدند

گر جهد کنم میسرم نیست

ای کاش مرا نظر نبودی

چون حظ نظر برابرم نیست

فکرم به همه جهان بگردید

وز گوشه‌ی صبر بهترم نیست

با بخت جدل نمی‌توان کرد

اکنون که طریق دیگرم نیست

بنشینم و صبر پیش گیرم

دنباله‌ی کار خویش گیرم...

- سعدی -

 

پ ن ۱: گر بین دیگران و تو پیش آیدم قیاس
دریای دیگری نه و آری سراب تو...
- حسین منزوی -

 

پ ن ۲: گر دوست
جان و سر طلبد
ایستاده‌ایم...
- سعدی -

 

پ ن ۳: تو نظیر من ببینی
و بدیلِ من بگیری
عوض تو من نیابم
که به هیچ‌کس نمانی...
- سعدی -

 

پ ن ۴: دانلود شاهکاری از حسین علیزاده

 

خ ن: می‌شه با هم عهد ببندیم...؟
من ناامید نشم
من «تو» رو هدفم قرار بدم
من از بنده‌هات و وعده‌هاشون قطع امید کنم
توام قول بدی 
دست بذاری روی شونه‌هام
و حتی شده به زور
چشمم و به نور خودت باز بکنی
اونقدر که کور شم به دیدن سایه‌ها و بنده‌ها و اشیاء و موجودات...

 

(.)

جان رفت و ما به آرزوی دل نمی‌رسیم

هرچند می‌رویم به منزل نمی‌رسیم

برقیم و بلکه تندتر از برق و رعد نیز

وین طرفه تر که هیچ، به محمل نمی‌رسیم

لطف خدا مدد کند از ناخدا چه سود؟

تا باد شرطه نیست به ساحل نمی‌رسیم

در اصل، حلّ مسأله‌ی عشق، کس نکرد

یا ما بدین دقیقه‌ی مشکل نمی‌رسیم

وحشی نمی‌رسد ز رهی آن سوار تند

کش از ره دگر ز مقابل نمی‌رسیم

- وحشی بافقی -

 

پ ن ۱: شرم بادت 
زین غلامی
بی‌خداوندی

هنوز...
- وحشی بافقی -

 

پ ن ۲: گه ره دیر و گهی راه حرم می‌پویم
مقصدم دیر و حرم نیست، تو را می‌جویم...
- هاتف اصفهانی -

 

 

خ ن: همیشه باید یه نقطه‌ی اتصالی باشه که وقتی خالی می‌شی و کم می‌یاری بهت انگیزه‌ی دوباره بالا رفتن بده.
ولی گاهی حس می‌کنی ارتباطت با همه‌ی دنیا و آدماش قطع شده...
حس می‌کنی زبونت لال شده،
حس می‌کنی همه‌ی صداها از یه جاهای دوری می‌یان و «دیگه» برات مفهومی ندارن،
حس می‌کنی هیچکس رو نمی‌شناسی.
...
کاش می‌شد رفت
به میلیاردها سال پیش.
وقتی که زمین اینقدر شلوغ نشده بود
و برای تنهایی کردن به اندازه‌ی کل زمین، جای امن داشتی.
** « لب از گفتن چنان بستم که گویی / دهان برچهره زخمی بود و بِه شد»
نقطه.

 

Image result for ‫دل چو رفت از دست‬‎

موج

ساقی بده پیمانه‌ای زآن می که بی‌خویشم کند

بر حسن شورانگیزِ تو عاشق‌تر از پیشم کند

زان می که در شب‌های غم، بارد فروغِ صبحدم

غافل کند از بیش و کم، فارغ زِ تشویشم کند

نور سحرگاهی دهد، فیضی که می‌خواهی دهد

با مسکنت شاهی دهد، سلطان درویشم کند

سوزد مرا، سازد مرا، در آتش اندازد مرا

از من رها سازد مرا، بیگانه از خویشم کند

بستاند ای سرو سهی! سودای هستی از رهی

یغما کند اندیشه را، دور از بداندیشم کند

- رهی معیری -

 

پ ن ۱: آگه زِ روزگار پریشانِ ما نبود
هر دل که روزگار پریشان نداشته‌ است
ما را دلی بُوَد که زِ طوفانِ حادثات
چون موج یک نفس سر و سامان نداشته است
- رهی معیری -

 

پ ن ۲: ساعت ده شب است. همه خوابیده‌اند و من تنهای تنها توی اتاقم نشسته‌ام و به تو فکر می‌کنم. اگر بگویم حالم خوب است دروغ گفته‌ام، چون سرگردانی روح من درمان‌پذیر نیست و من می‌دانم که هرگز به آرامش نخواهم رسید.
در من نیرویی هست، نیروی گریز از ابتذال و من به خوبی ابتذال زندگی و وجود را احساس می‌کنم و می‌بینم که در این زندان پایبند شده‌ام. من اگر تلاش می‌کنم برای که از اینجا بروم تو نباید فکر کنی که برای من دیدن دنیاهای دیگر و سرزمین‌های دیگر جالب و قابل توجه است. نه! من معتقدم که زیر آسمان کبود، انسان با هیچ چیز تازه‌ای برخورد نمی‌کند و هسته‌ی زندگی را ابتذال و تکرار مکررات تشکیل داده و مطمئن هستم که برای روح عاصی و سرگردان من در هیچ گوشه‌ی دنیا پناهگاه و آرامشی وجود ندارد...
- از نامه‌های فروغ فرخزاد به پرویز شاپور -

 

پ ن ۳: دانلود قسمت کوتاه (۴ دقیقه) و تأمل‌انگیزی از سخنرانی دکتر الهی قمشه‌ای